یا حسین ادرکنی...



مجله خانواده سبز قصد دارد از
اين شماره به سراغ افرادي برود كه در عرصه مديريت و كارآفريني پيشتاز بوده
و ايران را همگام با كشورهاي توسعه يافته همراهي ميكنند. اين قهرمانان،
مديراني هستند خوشبين و اميدوار، داراي خودباوري و اعتماد به نفس، با توان
برنامهريزي و تفكر بالا، معتقد به اصول انساني، انتقادپذير و با ظرفيت.
مديران موفق و خلاق به خوششانسي و بدشانسي اعتقادي ندارند و ميدانند كه
بزرگترين سرمايههاي يك مجموعه، كاركنان و كارگراني هستند كه بر اساس
مديريت ايشان فعاليت ميكنند. مطالعه زندگي انسانهاي موفق ميتواند هر
انساني را از شرايط موجود به شرايط بهتري سوق دهد. زيرا انسان موجودي چند
بعدي است و براساس فطرت در مسير دگرگوني و پيشرفت سير ميكند. اميدواريم
مصاحبه با مديران موفق، خلاق و كارآفرين بتواند شما تشنگان علم، موفقيت و
خوشبختي را در مسير مناسبي قرار دهد.
داستان تاسيس شركت
... قبل از اينكه در مورد آقاي مدير صحبت كنيم از وي خواستم كمي در خصوص تاسيس شركت براي خوانندگان مجله خانوادهسبز صحبت كند. وي گفت: پدربزرگم در سال 1318 پس از كوچ از روستاي تفرش در استان مركزي به منطقه اميريه تهران، در بازار نوروزخان يك مغازه عطاري تاسيس نمود. اگر ميخواهيد در مورد تفرش بيشتر بدانيد كافيست بگويم هنرمندان و شخصيتهاي بزرگي را به كشور و جهان اهدا كرده است مثل آقايان: دكتر حسابي، علي نصيريان، فرامرز قريبيان، خانم نيكي كريمي و بسياري از شخصيتهاي علمي و فرهنگي كه الان در خاطرم نيست. به هر حال آنقدر خوش نامي و خوشرويي پدر بزرگ زبانزد شد، كه به عنوان يكي از معتمدين بازار عطارها لقب گرفت. در اين ايام پدرم در مغازه وردست پدرش بود. تا اينكه پدربزرگم بر اثر بيماري ديگر نتوانست به كار در عطاري ادامه دهد. براي همين مغازه را فروخت و پدرم براي مدتي در كار خريد و فروش برنج ايراني مشغول به كار شد.
در سال 1345 پدرم با برنامهريزي و خلاقيت خاصي توانست كسب و كار عطاري را دوباره راهاندازي كند ولي ديگر نه به صورت سنتي، بلكه اين بار براي اولين بار در ايران، ادويه را به صورت بستهبندي عرضه كرد. پدرم انواع و اقسام ادويه را داخل نايلونهاي كوچكي ريخته و كارگران به جاي دستگاه پرس كه در آن سالها وجود نداشت، آنها را با دست ميدوختند. اوايل از اين كار زياد استقبال نشد، ولي بعد از چند ماه توزيع در بازار تهران و رسيدن كالا به شهرستانها تقاضاها بيشتر شد. با اين حركت بود كه فرهنگ بستهبندي، همان سالها در ايران قوت گرفت. پس از مدتي محل كارگاه را به خيابان خليج، همين مكاني كه امروز آمده ايد منتقل كرديم. هر 5 سال يك بار تحولي در صنعت بسته بندي كالا صورت ميداديم. بعد از فوت پدرم در سال 1380 كارخانه به قوت خود باقي ماند و با همت برادرانم تا امروز حرف اول در تنوع محصول را ميزنيم.
مديرعامل شركت موادغذايي گلها، مهندس مهدي كريمي تفرشي، متولد سال 1353 با تحصيلات كارشناسي صنايع غذايي هستند.
آقاي مهندس در خانواده
مهدي كريمي پنج سال است كه ازدواج كرده و همسرشان نيز مدرك مهندسي پزشكي دارند، البته در رشته زبان انگليسي و آلماني هم تدريس ميكنند. نكته جالب در خصوص ازدواج آقاي مهندس اين است كه لحظه خواستگاري، همسر ايشان به مهريه يك شاخه گل سرخ رضايت دادند و با وساطت بزرگترها قضيه حل و فصل شد و مهريهاي كه ايشان نخواستند بازگو كنند، تعيين شد. جالب اينجاست كه همسر آقاي مهندس چندين بار در حين مصاحبه حالا به ترفندهاي مختلف جوياي حال آقاشون بودند كه اين نشانه رابطه عميق خانوادگي و محبت بين اين زوج موفق ميباشد. مهندس قصه ما زياد اهل آشپزي نيست ولي عاشق لازانياست، چون ادويههاي زيادي را در خود جاي ميدهد. راستي دوست داريد بدانيد كه مديرعامل يك شركت بزرگ و معروف ادويه در فاميل چه جايگاهي دارد؟ اولا اينكه همه فاميل از ادويه گلها استفاده ميكنند. دوم اينكه اين آقا و همسر محترمشان به جاي كادوي چشم روشني، ديد و بازديد و... پك كامل ادويه كادو ميبرند. و جالبتر اينكه همه فاميل و دوستان دور و نزديك ناراحت نميشوند كه هيچ، بلكه انتظار دارند آنها را ادويه به دست ببينند! البته در كنار اين قضايا عدهاي هم درخواست كار دارند كه آقاي مدير، طبق ضوابط كارخانه نسبت به گزينش آنها اقدام ميكند.
آقاي مهندس در كارخانه
در كارخانه، ديسيپلين خاصي حكم فرما بود. همه چيز سر جاي خودش بود. ولي عجيبتر اينكه 80 درصد، كاركنان كارخانه را زنان تشكيل ميدادند. جناب آقاي كريمي در اين خصوص گفتند: بيشتر اين زنان سرپرست خانوار يا كمك حال خانواده خود ميباشند و اكثرا بومي همين منطقه هستند. وي در خصوص تحولات صورت گرفته توسط مديريت ايشان در كارخانه گفت: در 10 سال اخير توانستيم استاندارد FDA يا همان تاييد سلامت دارو از امريكا را اخذ كنيم. همچنين مديريت كيفيت ISO9000 از كشور آلمان. با پيگيري و مكاتبات و ارائه نمونه محصولات به آلمان، مدرك ايمني مواد غذايي HACCP را نيز كسب كرديم.
مهندس كريمي در خصوص كسب مقام 10 صنعتگر برتر كشور در واحد تحقيق و توسعه در سال 87 گفت: واحد R&D يا تحقيق و توسعه كارخانه وظيفه بررسي، مطالعه و پژوهش در زمينه توسعه اين صنعت در سطح جهان را برعهده دارد و ما نيز تا به امروز از جديدترين روشها استفاده نمودهايم.
آقاي مهندس اگر وقتي پيداكنند كتابهاي فلسفي، روانشناسي موفقيت و زندگينامه چهرههاي برتر جهان را مطالعه، اخبار را نيز از طريق روزنامه و تلويزيون دنبال ميكنند. اين مهندس جوان و خلاق براي رسيدن به اين جايگاه مدت زيادي را در بازارهاي هندوستان، چين و زنگبار قدم زده است و نتيجه سفرهاي ايشان، انتقال مستقيم ادويه جات از هندوستان به ايران بدون واسطه ميباشد. البته جاي تعجبي ندارد اگر بدانيد كه مهندس كريمي تنها عضو جوان هيئت مديره توليدكنندگان نمك و ادويهجات و همچنين عضو انجمن مواد غذايي ايران هستند.
رابطه ادويه با سازمان انرژي اتمي
آقاي مهندس در خصوص پاكيزگي ادويهها ميگويد: زماني كه ادويه از هندوستان به ايران منتقل ميشود، حاوي ميكروب و نوعي قارچ ميباشد كه آزمايشگاه مخصوص كارخانه پس از تعيين كيفيت كالا، آن را به سازمان انرژي اتمي منتقل ميكند تا با تابش اشعه گاما عمل ضدعفوني و ميكروبكشي انجام شود. البته برخي از شركتها و كارخانهجات به دليل هزينه بالا، اين كار را انجام نميدهند.
چند نكته جالب از ادويهها
مهندس كريمي در خصوص ادويهها به اين نكته اشاره كرد كه؛ متاسفانه در ايران فقط براي رنگ و طعم غذا از ادويه استفاده ميكنيم در حالي كه در برخي از كشورها به خصوص چين، به نكات پزشكي و درماني اين كالا نيز توجه خاصي دارند. به عنوان مثال زردچوبه و زيرهسياه خاصيت ضدسرطاني دارد و مصرف سويا هم در ترميم بافتهاي عضلاني كاربرد موثري دارد. سماق ضدچربي است براي همين بيشتر روي كباب ميريزند، دارچين آرامبخش بوده و چينيهاي باستان آن را خيس ميكردند و بر دو طرف شقيقهها ميماليدند تا سردرد التيام يابد.
لحظههاي جالب و به ياد ماندني
مهندس ميگفت: در آزمايشگاه مجبوريم روزي چند بار پودر كيكهاي آماده را آزمايش كنيم براي همين كاركنان و مديران هميشه در اين خصوص پيش قدم بودهاند!مهندس كريمي داستان كوزهگر از كوزه شكسته آب ميخوره را اينگونه بازگو كرد كه: چندين بار شده در خانه ادويه نداشتيم و مجبور شدم از يك فروشگاه ادويه خودم را بخرم. تازه اينكه خوبه! برخي از روزها همسرم زنگ ميزند و به فروشنده سفارش ميدهد و آن روز مجبوريم ادويههايي غير از «گلها» مصرف كنيم. البته ايشان نميگذارد بنده بويي ببرم و آنها را از ديد من دور نگه ميدارد. وقتي از سريال يانگوم و غذاهاي پر ادويه آن صحبت كردم آقاي مهندس گفت: بعد از پخش سريال يانگوم، فرهنگ استفاده از ادويه بيشتر قوت گرفت و شايد بتوان گفت كه اين سريال تحولي در ادويه ايران ايجاد كرد.نكته قابل تأمل و جالب اينجاست كه مهندس بعد از ساعت كاري، خودش به تنهايي اقدام به بازاريابي محصولات شركتش ميكند و براي فروشگاهها جالب است كه مديرعامل خود شخصا به فروشگاه آمده است.مهندس مهدي كريمي جهت بازاريابي محصولات خود از دانشجويان استفاده ميكند و دليل آن اين است كه هم كمك هزينهاي براي آنان باشند و هم با توجه به پاره وقت بودن كار لطمهاي به تحصيلات آنها وارد نشود.
مهندس كريمي عضو اصلي حسينيه منتظران المهدي(عج) است. حسينيهاي كه توسط پدر و پدربزرگ ايشان بنا شده، روحشان شاد. اين حسينيه هر سال محرم ميزبان عاشقان حسين(ع) است و به بركت مولا و همت اين خانواده، هر ساله پذيراي سينه زناني است كه ارادت خود را به مولا و سرورشان در اين حسينيه طنينانداز ميكنند. خانواده مهندس در امر ياري به نيازمندان از هيچ كمكي دريغ نكردهاند. گوشهاي از آن را ميتوان در قابهاي كوچكي كه نيت بزرگي پشت خود دارند، پيدا كرد. قابهاي تقدير و تشكر از كميته امداد، موسسه خيريه بيماريهاي خاص، موسسه خيريه محك و...
چند گله و شكايت
و سلام بر محرم، ماه امام
حسين(ع)، ماه زينب کبري(س)، ماه قاسم(ع)، علياکبر(ع) و علياصغر(ع)...
سلام بر آب، زماني که شرمنده لبهاي خشکيده سالار شهيدان شد. سلام بر
بانويي که در گودال قتلگاه، قرباني عشق را نظاره ميکرد، سلام بر باد
مجنون که مويهکنان، سرهاي برنيزه رفته را شانه ميزد و اما عشق و صداي
باران، ولي اين صداي باران نيست، ميچکد قطره اشکي روي لبهاي اصغر واي
واي واي... 
مادرم از کوچيکي يادم داده، وقتي که آب ميخورم بگم سلام بر حسين(ع)، و اين نام در ذهنم، روحم و قلبم حک شده. اون زمونها نمي دونستم چرا هيئت ميام، چرا لباس مشکي ميپوشم، چرا سينه ميزنم. هر چي بزرگتر شدم اين اسم برام بيشتر معني پيدا کرد، وقتي صاحب اسم را شناختم، دنبال آدمهايي گشتم که با اين اسم، تمام عمر زندگي کردند. مثل همان بزن بهادر محل... آدمي که درجه نوکري امام حسين(ع) را به سينه سنجاق كرده بود. کسي که توي هيئت راهش نمي دادند، با مجوز آقا، صاحب هيئت شد. آنقدر عاشق و دلسوخته شد که به او ميگفتند ديوونه... يک روز رفت روي منبر و گفت:
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوهاست
من عاشق حسينم اين گفتگو ندارد
عشق به حسين(ع) و خانوادهاش دين و مذهب و رنگ و زبان نميشناسه. هر كي اومد عاشق شد و ماند. ارمني، مسيحي، يهودي و... مگر يادتان رفته، آن بچه مسيحي که سرطان داشت چه جوري شفا پيدا کرد؟! مگر نشنيديد يا نديديد که هيئت ارامنه و مسيحيان تهران هم دهه محرم دارند و براي آقامون سينه ميزنند. و هزاران هزار کرامت و شفاعت که تو اين ماه ديديم و شنيديم. خدايا به ما توفيق بده که تا زندهايم توفيق نوکري حسين(ع) را از دست ندهيم. روي تربتش نماز بخونيم و توي حرمش دعا کنيم. خدايا هيچوقت نگذار يادم بره که حسين(ع) در چه راهي شهيد شد... خدايا از تو متشکريم که ما را در سرزميني آفريدي که نامش ايرانه، مردمش مسلمانند و شيعه. خدايا شکرت که ميتونم در شهرم هيئت داشته باشم، خدايا شکرت که ميتونم گريه کنم...
همه ميآيند تا عزاداري کنند و فرشتگان خدا صحنه را ثبت ميکنند...
چهرهها يک مرتبه دگرگون ميشه، لباسها تيره ميشن، پارچههاي سبز و مشکي و قرمز ديوارهاي شهر را ميپوشونن، شاعرها اين بار شعرهاشون خيسه، خيابانها شبها پر ميشن از آدمهايي که بياختيار بدون توجه به سرما و سوز و برف، گريهکنان به سينه ميزنند و نوحه ميخوانند. دختر كوچولوها با چادر مشکي مادراشون توي خونه و کوچه، تکيه ميزنند. هر کي هرچي داره ميآره در خونه بيبي و ميگه: اينم سهم من براي نذري امشب.
خوش به حال اونهايي که توشهرشون يکي را دارند که برن و باهاش همدردي کنند. مشهديها با امام رضا(ع)، قميها با حضرت معصومه(س)، شيرازيها با شاهچراغ(ع) و بچههاي شهر ري و تهران هم با حضرت عبدالعظيم و امامزاده صالح(ع)... درسته که همه جا را غم گرفته، درسته که همه عزادارند، درسته که گريه ميکنند و سينه ميزنند، ولي همه تودلاشون يک حس و حال ديگري دارند. هر کي با هر هنري که داره ميخواد ارادت، عشق و اخلاص شو به امامش نشون بده. بازاريها و معتمدين محل هيئت و تکيه برپا ميکنند. آشپزها، غذاي حسيني رو براي سينه زنها و عزادارهاي سيدالشهدا(ع) تدارک ميبينند. گرافيستها و طراحها عشقشون رو روي پوسترهاي عاشورايي حک کرده و شاعرها در وصف روزهاي عشق و خون ميسرايندو مداحان اهل بيت دلها را روونه کربلا ميکنند. عکاسها لحظه را ثبت ميکنند، نويسندهها مينويسند و خياطها رخت عزا ميدوزند. همه ميآيند تا عزاداري کنند... حتي گوسفندان که افتخار قرباني شدن براي شام عزاداران حسيني را به همراه دارند. شهر غرق در ماتم است. و فرشتگان خدا که عاشقانه صحنهها را ثبت ميکنند.
قيمه امام حسين(ع)
ميگويند: اگر شده حتي يك قاشق. غذاي محرم، غذاي مقدسي است.
احتمالا كسي نيست كه از طرز پخت قيمه مطلع نباشد و نداند با برنج و روغن و گوشت و لپه و ليمو عماني و سيبزميني و... ميشود چلوپلويي مهيا كرد خوردني! بله، اين يك واقعيت است كه قيمه يك غذاي خوشمزه و لذيذ است كه پخت آن دشوار نيست، اما نكته مهمتر اين است كه همه، محرم به محرم منتظر ميمانند تا از قيمهاي بخورند كه نميدانيم چرا هيچوقت نميشود مشابه آن را در جا و زمان ديگري خورد؛ قيمهاي كه به قيمه امام حسين(ع) مشهور است. وقتي از چند مسئول هياتهاي قديمي ميپرسيم از كي قيمه وارد فرهنگ غذايي محرم شد؟پاسخ خاصي ندارند، اما طبق معمول هر سال، ديگها را آماده كردهاند تا امسال هم - كه سرماي هوا لذت خوردن اين غذا را مضاعف ميكند - بشقاب عزاداران پر از همان قيمهپلو هميشگي محرم باشد.
آنهايي كه سر از آشپزي در ميآورند، دليل اصلي خوشمزگي عجيب اين غذاي نارنجي را مدت زمان طولاني پخت آن كه منجر به جاافتادگي ميشود و همچنين استفاده از ملاط كافي و مناسب ميدانند. اما وقتي ياد حرف سامان گلريز، سرآشپز مشهور ميافتيم كه خوشمزگي غذا ارتباط مستقيمي با ميزان عشق آشپز در هنگام طبخ دارد، تازه گوشي دستمان ميآيد.
خاطرات محرم، خواهي يا نخواهي، پيوندخورده با لحظاتي مثل صرف غذاي نذري، در صف ايستادنهاي ظهر عاشورا، درهاي نيمه باز خانههايي كه نذري ميدهند، هول زدن بعضيها براي رد كردن قابلمه به داخل، دنبال آشنا گشتن براي اينكه ديگ خالي نشود و تو دست خالي بماني و... به هر حال، اين هم يك جنبه اين روزهاست. روزهايي كه شاخههاي گل سرخ از ابرها به زمين باريدهاند، روزهاي آسماني و زميني، عزت عزاداري و لذت تناول.
ولي وقتي که داستانها و روايتهاي شفاي بيماران و گرفتاران را از يک قاشق غذاي امام حسين(ع) ميشنويم، بياختيار دلمون تکون ميخوره، چشمامون پر از اشک ميشه، مثل آدماي عاشق، ولي واقعا عاشق. واقعا ما مسلمانها و شيعههاي علي(ع) چقدر عزت داريم! چقدر خدا دوستمون داره و چقدر عزيزيم که در طول سال، خيلي از آدمهاي بزرگ، ما را مهمان ميکنند. يک ماه، خدا ما را مهمان ميکنه، به همراه اميرالمومنين(ع)، دو ماه مهمان امام حسين(ع) و خانوادهاش هستيم، بقيه سال هم مهمان حضرت زهرا(س) و فرزندان معصوم و دوست داشتنياش.
داستان نذري حلال
ولي هر چقدر نيت پاک داشته و عاشق ائمهاطهار باشي، بازم بايد نذري که ميدهي از مال حلال باشه. يعني اينکه پول نذري از راه حلال به دست آمده باشه. يادمه يک سال با بچهها قرار گذاشتيم محرم در يکي از هيئتهاي بزرگ تهران عزاداري کنيم. روز هفتم محرم بود که مادرم مبلغ زيادي را بابت نذري براي قيمه امام حسين(ع) به من داد و گفت: داري ميري هيئت، اين پول را بده به رئيس هيئتتان. من هم با سربلندي و خوشحالي و هزار تا ذوق و شوق، پيش بچهها کلاس گذاشتم و گفتم: فردا شام هيئت مهمان مادرم هستيم! وقتي سينه زني تمام شد و شام را دادند کمک کرديم تا فرشها را جارو کنند و قابلمهها را بشويند. بعد رئيس هيئت را تنها پيدا کردم و به بچهها گفتم بياييد بريم پول نذري را به رئيس تحويل بديم. رفتم جلو و با لحن افتخارآميزي گفتم: سلام حاج آقا، اينم پول نذري مادرم براي شام فردا شب. رئيس هيئت نگاهي به من کرد و گفت: بيا بريم تو آشپزخانه کارت دارم. من هم با بچهها رفتيم آشپزخانه. حاجي گفت: پسرم نذرت قبول ولي نميتونم اين پول را قبول کنم. خيلي ناراحت شدم. بعد حاجي دستش را گذاشت روي شانهام و گفت: پسرم از چهرهات معلومه جوان با ايماني هستي، پس خوب گوش کن تا دليلش را به تو بگم، اميدوارم که قانع بشي. بعد رو کرد به بچهها و گفت: ببينيد عزيزان من، اينجا يک هيئت بزرگ، مورد اعتماد و قديميه تهرانه، مداحان بزرگ و سخنرانان دانشمندي روي منبر ميرند و مردم براي عزاداري توي اين هيئت لحظه شماري ميکنند. براي همين اعضاي هيئت مديره توجه خاصي به برگزاري مراسم و تهيه شام دارند. ما بانيان و خيران هيئت را از چند ماه قبل از محرم شناسايي ميکنيم و تحقيقات کاملي انجام ميدهيم. اين تحقيقات باعث ميشود تا بدانيم که اين شخص خير و باني چطوري زندگي کرده است؟ چه شخصيتي دارد؟ منابع درآمدش از چه راهي است، آيا حق کسي را پايمال کرده؟ مقروض است؟ آيا مورد اعتماد اهالي محل و کسبه هست؟ تمامي اين سوالات و تحقيقات فقط به دليل آن است که غذاي امام حسين(ع) را براي عزاداران حسيني از مال حلال تهيه کنيم. من و دوستانم حيرت زده شديم. از اين همه دقت، اخلاص، زيبايي و توجه... وقتي که پول را به مادرم دادم و داستان را تعريف کردم. گريه کرد... بعد گفت: اسم من را حتما براي نذري سال بعد بنويس.
ثواب الاعمال ماه محرم
امام سجاد(ع) فرمودهاند: هر مومني كه براي قتل امام حسين(ع) اشكهايش جاري شده و بر رخسارش بريزد، خداي تعالي به خاطر آن، او را در بالاخانههايي جاي دهد كه سالها در آن سكونت كند.
امام صادق(ع) فرمودند: كسي كه درباره امام حسين(ع) شعري بسرايد، گريه كند و ده نفر را بگرياند، براي همه، بهشت را مينويسند، حتي اگر يك نفر را هم بگرياند، بهشت براي او نوشته خواهد شد.
امام رضا(ع) فرمودند: كسي كه مقبره امامحسين(ع) را با معرفت زيارت كند، خداوند گناهان قبلي و بعدياش را ميآمرزد. زيارت قبر امامحسين(ع) برابر يك عمر، ثواب است.
امام صادق(ع) فرمودند: جايگاه قبر امامحسين(ع) از روزي كه دفن شده باغي از باغهاي بهشت است و جايگاه قبرش گلستاني از گلستانهاي بهشت است.
امام صادق(ع) فرمودند: بين قبر امام حسين(ع) تا آسمان هفتم، محل رفت و آمد فرشتگان است.
آداب مـاه حسيـن(ع)
1- سزاوار است كه حال دوستان آل محمد صليا...عليهوآله در دهه اول محرم تغيير نموده و در دل و سيماى خود، آثار اندوه و درد اين مصيبتهاى بزرگ را آشكار نمايند.
2- خوب است كه مقدارى از لذايذ زندگى كه از خوردن و نوشيدن و حتى خوابيدن و گفتن به دست ميآيد را ترك نماييد و مانند كسى باشيد كه پدر يا فرزند خود را از دست داده است.
3- خوب است كه روز تاسوعا و عاشورا، ديدار با برادران دينى را ترك كرده و آن روز را روز گريه و اندوه خود قرار دهيد.
4- مستحب است كه در دهه اول محرم، هر روز، امام حسين (ع) را با زيارت عاشورا زيارت كنيد.
5- سزاوار است كه اگر ميتوانيد مراسم عزادارى آن حضرت را در منزل خود با نيتى خالص بر پا و اگر نمىتوانيد در مساجد يا منازل دوستانتان، به برپايى اين مراسم كمك كنيد.
6- شايسته است هر روز مقدارى از زمان خود را در مكانهاى عمومى به عزادارى بپردازيد.
7- مستحب است در پايان روز عاشورا، زيارت تسليت را بخوانيد.
8- يكى از اعمال مهم دهه اول، دعاى اول ماه است براى اينكه اول اين ماه، اول سال قمري بوده و از طرف ديگر، دعاهاى قبل از وقت نيز تاثير خاصى در برآورده شدن حاجات و رسيدن به امور مهم دارد. اين دعا تاثير زيادى در سلامتى و دورى از آفات دينى و دنيايى آن سال و بهبودى حال و به دست آوردن نيكيها دارد.
9- مستحب است كه روز سوم را روزه بگيريد. در روايت آمده است: حضرت يوسف(ع) در اين روز از چاه خارج شد و اگر كسى اين روز را روزه بگيرد، خداوند مشكل او را برطرف نموده و سختيها را بر او آسان ميكند.
محضر رهبر معظم انقلاب اسلامی
حضرت آیت ا.. خانه ای
با عرض سلام و تسلیت به مناسبت کشتار خونین مسلمانان مظلوم غزه
احتراما از حضرتعالی خواهشمند است با درخواست اینجانب برای اعزم به غزه جهت پوشش خبری و ثبت فجایع رژیم صهیونیستی موافقت فرمائید.
سید هادی کسایی زاده





نام: واروژ
نام خانوادگی: خدابخشیان
صادره از: تهران
ملیت: ایرانی
مذهب: مسیحیت
متولد: سال 1346
مدت حضور در جبهه: 24 ماه
زمان مجروحیت: دیماه 1365
مکان مجروحیت: میمک
نحوه مجروحیت: استشمام اعصاب
تهران، خیابان جانبازان غربی " محله ارامنه"
واروژ خدابخشیان جانباز 10 درصد شیمیایی، همراه با پدری 85 ساله به تنهایی روزگار می گذرانند.
هفته ها طول کشید تا بتوانم وی را جهت مصاحبه قانع کنم .
"ورژ" به علت اضطراب برادرش آمده بود تا برای پاسخ به سوالات من او را همراهی کند.
واروژ متولد تهران است.
وی دارای 6 خواهر و برادر به نامهای "سروژ، روبیک، لوسیت، رافیک، آناهیت و ورژ" می باشد. واروژ خدابخشیان در تاریخ 21/10/1365 جهت انجام خدمت وظیفه فرا خوانده شد و دوره آموزشی خود را در لشگر 84 خرم آباد به آموزش سلاح های سبک و سنگین به اتمام رساند.
وی در سال 1367"اواخر جنگ" به همراه 40 نفر از گردان 749 ماموریت داشتند به صورت پیاده از طریق دشت میمک به عقب منتقل شوند.
در بین راه توسط گلوله های خمپاره مورد اثابت گازهای شیمیایی قرار می گیرند.
واروژ در خصوص نحوه مصدومیت خود می گفت: پس از اثابت خمپاره ها، دود سفیدی تمام فضای منطقه را در بر گرفته بود و ما به دلیل عدم همراه داشتن ماسک نتوانستیم از استشمام گاز خودداری کنیم.
گاز منتشر شده هیچ بویی نداشت و حتی بچه های گردان حالت خارش، سوزش و سرفه نیز نداشتند و این برای ما باعث تعجب شده بود.
بعد از رسیدن به پادگان ما را موادی شستشو دادند و لباسهایمان را تعویض کردند.
وی که از ناحیه پا نیز دچار مجروحیت می باشد ضعف اعصاب، بی حوصلگی، عدم تمرکز حواس، فراموشی و عدم کنترل اعصاب خود را ناشی از استشمام گاز اعصاب می داند و به همین دلیل است که نتوانسته ازدواج کند و یا به حرفه ای مشغول کار گردد.
ورژ "برادر واروژ" در خصوص وضعیت او می گوید: کار من تاسیسات است و در برخی از کارها او را همراه خود می برم ولی متاسفانه نمی تواند کاری را یاد بگیرد.
ورژ در ادامه می گوید:مرگ ماردم در سال 1385 لطمه بزرگی به روحیه واروژ وارد کرد و یادم است که هفته ها گریه می کرد.
مادرم در زمان حیات خود تنها حامی واروژ بود و پرونده مصدومیت و جانبازی او را پیگیری می کرد تا بالاخره توانست او را تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی قرار دهد.
وی گفت: پدرم از کار افتاده است و یکی از چشمانش را نیز از دست داده و هم اکنون مخارج زندگی این دو را من و بعضی از بچه ها تامین می کنیم.
واروژ در مورد اینکه به عنوان یک اقلیت مذهبی در ارتش خدمت می نمود می گفت: آن دوران به علت عدم اطلاع از ادیان برخی از سربازان و درجه داران برخورد مناسبی با من نداشتند و من اکثرا تنها بودم، تنها غذا می خوردم و تنها استراحت می کردم.
او می گفت: ارتش چرا؟ نداشت و این را زمانی فهمیدم که می بایست به همراه الباقی سربازان هر صبح و شام در نماز جماعت شرکت می کردم.
من ایران را دوست دارم
ایران وطن من است
و مسیح پیامبر من
اگر هم سرباز نبودم از هیچ کمکی برای دفاع از کشورم دریغ نمی کردم
برادر من رافیک از ناحیه صورت جانباز 30 در صد است و من نیز جانباز شیمیایی و این می تواند عشق و علاقه من را نسبت به مردم و سرزمینم نشان دهد.
از دولت و رئیس جمهور و مسئولان درخواست دارم تا به من، خانواده ام و پدر پیرم بیشتر توجه کنند زیرا ما نیز ایرانی هستیم.
پایان مصاحبه
مصاحبه گر: (سید هادی کسایی زادگان بهمن ماه 1386) بنیاد شهید
ولی مصاحبه این چنین تمام نشد
متاسفانه در سایت شیمیایی بنیاد شهید بیشتر مصاحبه های بنده توسط پیمانکار سایت سانسور می شد. این جانباز مسیحی از شدت ترس و اضطراب قدرت کلام نداشت.
در دوران جنگ وی را انسانی نجس می نامیدند و حتی با وی دست نمی دادند یا اینکه اصلا او را برای خوابیدن به چادر راه نمی دادند. البته تعجبی هم نداشت چون آن زمان سطح فرهنگ دینی و اجتماعی ما بسیار پایین بود. و جوانان غیر از جنگ و پیروزی به چیز دیگری فکر نمی کردند. وی قربانی تعصبات آن دوران شده است. چه کسی باید پاسخگو باشد...
صفحه قهرمانان وطن مجله بوی بهشت می دهد.
سید هادی کسایی
اول آقای پور حسن، بعد آقای حداد و این شماره هم آقای نصیر آبادی! هر چه جلوتر می روم وضعیت خانواده های جانبازان وخیم تر می شود. به یکی از دوستانم گفتم: بهتره برای حمایت از صدها جانبازی که تا کنون با آنها مصاحبه کرده ام یک موسسه حمایتی تاسیس کنم. موسسه ای که بتواند حداقل نیازهای خانواده این قهرمانان را رفع کند. مطمئنم مردم عزیز و قدرشناس کشورمان نیز ما را تنها نخواهند گذاشت. ولی آیا می شود؟ آیندگان چه می گویند وقتی بفهمند که یک خبرنگاری که تا به حال رنگ جبهه را ندیده است به جای همه مسئولین با کمک مردم بیاید و یک موسسه خیریه فقط برای حمایت از جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان تاسیس کند.
من به جای همه آدمها و مسئولینی که تا امروز در حق شما کوتاهی کرده اند معذرت خواهی می کنم. جانبازان عزیز، قهرمانان وطن ای کاش می توانستیم لحظه ای سوزش سینه های شما را تجربه کنیم. به جای شما سرفه کنیم و دستمال خونی خود را از همسر و فرزندانشان مخفی نگهداریم. آیا همه جای دنیا رسم چنین است که مدافعان خاک و ناموس و وطن چنین مظلومانه در کنج رنج و گرفتاری و تنهایی خود بمانند و بمیرند. به راستی که خداوند متعال به حق گفته است که وای بر نمازگزاران...
هر وقت به منزل جانبازی می روم و او همانند مولایش علی(ع) مرا همانند چاهی می پندارد تا تمام اشکهای زندگیش را در من خالی کند، تمام می شوم. زیرا نمی توانم نقش چاه را به خوبی ایفا کنم. شرمنده می شوم، خجالت زده در آن لحظه بارها از خدا خواسته ام تا آب شوم. خداوندا چرا من باید ناظر این چشمها باشم. یادم است که یک جانباز شیمیایی در بیمارستان ساسان تهران لحظه خداحافظی ساعتها مرا در اغوش گرفته بود و زار زار می گریست. نمی دانم این گریه ها از آن که بود. ولی فضای اطاق حضور صاحبان اشک ها را تداعی می کرد. او می گریست و من می گریستم. ولی این اشک کجا و اشکهای او کجا.
یکی از هموطنان با من تماس گرفت و گفت: صفحه قهرمانان وطن مجله بوی بهشت می دهد. و از تمام بچه های مجله خانواده سبز خواست تا این نعمت را از دست ندهند. من هم ضمن تشکر از همه خوانندگان عاشق می خواهم تا مرا یاری کنند...
من که هستم که صفحات مجله ای را اشغال کنم!
... عجیب بود. چون منزل جانباز نصیرآبادی فقط چند کوچه با جانباز حسن حداد فاصله داشت. خیابان امام خمینی بین خوش و قصرالدشت. بن بست بودن کوچه تنم را لرزاند. زیرا از بن بست ها متنفرم. چندین بار گفته بود که برای مصاحبه نروم. ودلیلش این بود که: من که هستم که تو را به زحمت بیاندازم و صفحات مجله شما را اشغال کنم. برای همین از دیدنم متعجب شد.
این یک داستان واقعی است!
یکی بود یکی نبود. در طبقه دوم یک آپارتمان در خانه ای 38 متری خانواده ای 4 نفره زندگی می کنند که مرد خانواده به دلیل مبارزه با دشمنان خاک و ناموس کشورش دچار مجروحیت شده است. در نگاه اول نمی توانی متوجه شوی که وی جانباز است. زیرا او قربانی گازهای خردل است. گازهایی که به آرامی تمام دستگاه های تنفسی انسان را تخریب می کند و آدمی برای ادامه زندگی نیاز به اکسیژن، دارو و توجه بیشتری خواهد داشت.
نام این مرد علیرضا نصیر آبادی است. مردی که در کشورمان او را به اسم قهرمان می نامیم ولی به رسم یک مصدوم و آسیب دیده جنگ، یک بیمار و...
قهرمان داستان ما 24 ساله بود که برای دفاع از کشورش به جنگ رفت. منطقه هایی به نام فاو، جزیره مجنون و.... همانجا بود که گازهای شیمیایی را استشمام کرد و بعد ها با اصابت یک خمپاره پرده گوش چپش را از دست داد و موج انفجار وی را اسیر جنگ با اعصاب کرد.
تلخ ترین روزهای زندگیش دوران بعد از جنگ بود. زمانی که می دانست شیمیایی شده، می دانست مشکل اعصاب و روان پیدا کرده است ولی با این حال پدر همسرش که شخصی واقعا مذهبی بود وی را به خاطر خودش پذیرفت و همسرش نیز بدون هیچ شکی خدمتگذاری به جانبازان را عبادت دانست. دورانی که باعث شد وی سالیان سال در ادارات و سازمانها بدود تا ثابت کند جبهه بوده است، ثابت کند جانباز است و نیاز به درمان و توجه دارد ولی با تمام مدارک، تاولها و مصدومیتها فقط پارگی گوش او را دیدند و 10% ناقابل ارزش او محسوب شد.
بیکاری، بیماری، جانبازی، تورم، گرانی، زخم زبان، بدهکاری و دیگر هیچ. الله مع الصابرین...
تنها مونس تنهاییش، همراه زندگیش و مرحم زخمهای مخفی اش کسی نبود جز یک زن. زنی که او را همسر می نامید. زنی که عقل از درک حضورش عاجز است وعشق می داند کجاها رفته است.
...و دوران خانه به دوشی
فشار عصبی، تشنج باعث شده بود که قهرمان اختیارش را لحظه ای از دست بدهد و فریاد سردهد. فریادی نه از سر جنون بلکه صبری که صدایش را همه می شنوند. و نتیجه اش جواب صاحبخانه و با بی پولی بی خانمانی. او نگفت بلکه همسرش لب به سخن گشود و با چشمانی پر از اشک گفت: پاییز 1385 انتهای خیابان مالک اشتر داخل یک خرابه خانه ای بود از جنس مشمع و 10 روز کنار خیابان زندگی کردیم. تا اینکه از دوستان و اهالی محل 500 هزار تومان وام گرفتیم و مقداری هم دیگران کمک کردند و با پولی که برادرم به ما قرض داد 4 میلیون پول پیش و 250000 تومان کرایه، خانه ای 38 متری را اجاره کردیم.
شرمنده ام از اینکه همسرم کار می کند...
همسر جانباز سرافراز کشورمان برای تامین مخارج زندگی خانه های مردم را نظافت می کند. پله ها را تمیز می کند. فرش ها را می شوید تا بتواند در پایان یک میهمانی مقداری غذا به خانه بیاورد و با دستمزدی که می گیرد کرایه خانه را تامین کند.
جانباز نصیرآبادی می گوید: هیچ مردی نمی تواند تحمل کند که همسرش در خانه های مردم کار کند و او هیچ کاری از دستش بر نیاید. و من شرمنده او هستم.
داستان ما اینجا تمام نخواهد شد. فکرش را بکنید این زن تا چه زمانی می تواند کارهای سخت انجام دهد. اگر خدایی ناکرده دچار مشکلات اعم از: پادرد، کمر درد و... شود چه بر سر این خانواده خواهد آمد.
... بابا کفش ندارم
سارا 11 ساله و سینا 9 ساله می توانند روزی این مظلومیت را شهادت دهند. آنها معنی جنگ را می دانند. ولی هنوز معنی فرهنگ ایثار و شهادت را درک نکرده اند و شاید اصلا نمی دانند ارج نهادن به مقام جانبازان و ایثارگران یعنی چه؟ آیا جانبازی یعنی جای بخیه روی صورت سارا یا سر شکسته سینا و شرمندگی پدری که نتوانسته است اعصابش را کنترل کند. و باران پاییزی و کفشهای پاره! بابا برام کفش می خری؟
نکند در نظرشان جانبازی یعنی پدری که کنج خانه روزی 2 بسته سیگار می کشد. و گاهی به خاطر درد زیاد از تریاک استفاده می کند. آیا آنها اصلا می دانند که روزی به نام روز جانباز وجود دارد.
مادر می گفت: روزهایی به نام عید نوروز و شب یلدا را سالهاست که از یاد برده ایم.
چرا باید یک جانباز به مرحله ای برسد که داخل حمام اقدام به خود کشی کند. مگر ما مرده ایم. مگر ما مسلمان نیستیم. به کجا می رویم؟ آیا راه را اشتباه نرفته ایم؟ این همه سازمان، اداره و نهاد ...؟
چرا من خبرنگار بعد از 20 سال از جنگ باید اولین کسی باشم که به منزل این جانباز سرمی زنم.
آیا وقت آن نشده است که از دستان ترک خورده همسر جانباز خجالت بکشیم. جانباز می گفت: جوابیه نامه من به فلان نهاد فقط ارجاع به کمیته امداد بود. و کمیته امداد برای پرداخت 500 هزارتومان وام چندین ضامن از من خواست. آیا من کسی را دارم؟ آقای کسایی بنده سالیان سال است که خواننده صفحه قهرمانان وطن مجله خانواده سبز هستم. در این چند ماه اخیر این صفحه خیلی تغییر کرده است. حقایق را می نویسد. من و همسرم بعد از خواندن زندگی جانباز پور حسن و حداد متاثر شدیم از اینکه این همه بدبختی فقط برای ما نیست ولی آیا مسئولین هم می خوانند. امیدوارم زمانی که می گویم: برای ثبت نام دخترم پول خرید کتاب را نداشتم درک کنند. فرزندانی که با وجود مشکلات پدر و اذیت و آزار روحی و روانی به پدرشان کارنامه های درسی با معدل بالا هدیه می کنند.
این پستها، مسئولیتها، میزها و صندلیها همه آزمایش است و مرهون رشادتهای شهدا و ایثارگران قدرشان را بدانید تا در پیشگاه خدا سربلند شوید.
چند پیشنهاد به خوانندگان صفحه قهرمانان وطن
اگر از مسئولین هستید بد نیست برای درستی مصاحبه به منزل جانبازان سری بزنید. اگر از جانبازان گمنام هستید بگذارید به خانه هایتان بیائیم شما وظیفه خود را به نحو احسن انجام دادید بگذارید وظیفه اطلاع رسانی را ما به نحو احسن انجام دهم. این صفحات جزعی از تاریخ دفاع مقدس خواهند شد. از مردم عزیر نیز درخواست دارم در صورتی که خانواده جانبازی را می شناسند که نتوانسته اند جانبازی خود را ثابت کنند و یا از درصد جانبازی پایینی برخوردارند به ما اطلاع دهند تا با آنان مصاحبه کنیم. عزیزانی هم که قصد کمک، هم دردی و مساعدت به این قهرمانان از یاد رفته را دارند بعد از تماس به مجله و هماهنگی با جانباز می توانند میهمان منزل جانباز باشند. مجله خانواده سبز و خبرنگار جانبازان شیمیایی آمادگی خود را جهت همکاری با بنیاد شهید و نهاد های مسئول رسیدگی به وضعیت جانبازان اعلام می دارد.
سید هادی کسایی زاده
بسمه تعالی
آشنایی با محمد رضا پورحسن
... نزدیک ظهر بود. داشتم از کیوسک روزنامه در تقاطع پاکستان و شهید بهشتی مجله و روزنامه می خریدم که تلفن همراهم زنگ خورد. طبق عادت شماره را نگاه کردم، 0911 بود. الو... یک صدای بسیار ضعیف و نامفهومی سلام می کرد و بعد از چند لحظه قطع شد. اول فکر کردم اشتباه بوده و بعد گفتم شاید مزاحم تلفنی است ولی چند ثانیه بیشتر طول نکشید که به دلیل ارتباط نزدیک با جانبازان شیمیایی ذهنم به این صدا مشکوک شد. در افکار کنجکاوانه ام قوطه ور بودم که دوباره همان شماره با من تماس گرفت این بار صدا خیلی آشنا بود. گفتم: سلام شما آقای ناصری هستید؟ "آقای ناصری همان جانباز 70% شیمیایی بود که چندی پیش مصاحبه اش را در مجله خانواده سبز کار کرده بودم" گفت: بله. گفتم: اول شخص دیگری صحبت می کرد. آقای ناصری صحبتم را قطع کرد و گفت: آقای پورحسن از دوستان من به دلیل مصدومیت شدید شیمیایی در بیمارستان بقیه ا.. بستری شده و خیلی علاقه داره که شما را از نزدیک ببیند. دیگر سوال نکردم که چرا؟ و یا اینکه وقت ندارم. از آنجائیکه به خودم قول دادم در خدمت جانبازان شیمیایی کشورم باشم گفتم: حتما عصر خدمت می رسم.
عصر همان روز با یکی از دوستانم بعد ازخرید مختصری به بیمارستان بقیه ا.. رفتیم. سید عنایت ا.. ناصری بعد از یک سال هنوز هم اطاقش جایگاه تردد فرشتگان خدا بود و نفسهای بهشتی اش که لحظه به لحظه عطر و بوی بهشت را تداعی می کرد. معلم جانباز با لبخند همیشگی به سلامم علیکی گفت و با انگشتانش اطاق روبرو را نشان داد و گفت: آقای پورحسن منتظر شماست معطلش نکنید.
به اطاق روبرو رفتیم یکی یکی نام بیماران را از بالای تخت ها می خواندم. آخرین تخت نوشته شده بود محمد رضا پورحسن، نوع بیماری: شیمیایی. جلورفتم و مشمع کمپوت ها را روی میزش گذاشتم و بعد از سلام گفتم: خبرنگار خانواده سبز هستم تلفنی با هم صحبت کردیم. طبق عادت همیشگی او را در آغوش گرفتم که انشاء ا.. نصیب شما نیز گردد.
خیلی خوشحال بود مجله خانواده سبز را که روی آن تصویری از خانواده یک جانباز شیمیایی بود به من نشان داد و در حالی با چشمانش از کارمن و تمامی کارکنان خانواده سبز رضایت داشت سخن گفت ولی افسوس که به سختی می توانستم صدایش را بشنوم. از بی مهری ها می گفت. از مصدومیتش و تاولهایی که لحظات سوختنش را بعد از اصابت بمب شیمیایی یادآوری می کرد. تا به امروز بعد از مصاحبه و دیدن هزاران مصدوم شیمیایی چنین تاولهایی را ندیده بودم. خود را آماده مصاحبه کرد و من ممانعت کردم. گفتم: آقای پورحسن این مکان جای مناسبی نیست تا بتوانم یکی یکی با تاولهای خون آلود سخن بگویم. حتما این تاولها پرستاری دارد که شبانه روز بر روی آنها مرحم می گذارد. برای همین پیشنهاد می کنم این مصاحبه با خانواده محترمتان انجام گردد. سکوت کرد و با همان صدای خشک گفت: قدمتان روی چشم ولی خانه ما در یکی از روستاهای دستک از توابع آستانه اشرفیه است شما می توانید به آنجا بیائید؟ مجالی برای فکر کردن نبود و بلا فاصله گفتم: بله هر وقت مرخص شدید تماس بگیرید خدمت می رسم. نا باورانه قبول کرد. می دانست که قول من شاید سالها طول بکشد. خداحافظی کردیم و از اطاق خارج شدیم.
داستان سفر به روستای رودپشت
15 ماه مبارک رمضان بود که آن صدای خسته را دوباره شنیدم. آقای پورحسن بود و بعد از سلام و علیک گفت: مرخص شدم. فرموده بودید تماس بگیرم خلف وعده نگردم منتظر شما هستم. من هم گفتم: به روی چشم روز عید فطر خدمتتان می رسم.
نمی خواستم تنها به سفر بروم. می دانستم اگر همسفرانی داشته باشم هم تنها نمی مانم و هم اینکه سفیرانی را برای روایت مظلومیت جانبازان شیمیایی با خود همراه می کنم. همه برنامه ها از قبل آماده شده بود همسفران، اتومبیل و... . جالب اینجا بود که صبح روز عید فطر هر کدام به بهانه ها و گرفتاریهای مختلف حاضر نشدند و من تنها از ترمینال غرب به طرف آستانه اشرفیه حرکت کردم.
شب عید فطر بود. به سختی توانستم روستای رود پشت را پیدا کنم. از نانوایی روستا سراغ خانه آقای پور حسن را گرفتم. کمی فکر کرد و گفت: به فامیلی نمی شناسم ولی تا گفتم: جانباز شیمیایی خانه را نشان داد. منتظرم بودند و مهمان نوازی را در حقم تمام کردند. آن شب همه آمدند همسایه ها، اقوام، آشنایان و... آقای پورحسن در حالی که ماسک اکسیژن بر دهان داشت فقط به صحبتها گوش می داد. هنگام خواب در سکوت شب صدای دم و بازدم دستگاه اکسیژن ساز خبر از حضور مردی می داد که از کاروان شهدا به جا مانده بود مردی که مانده بود تا به صورت زنده و حاضر 8 سال دفاع مقدس را به تصویر بکشد. نمی توانستم بی توجه به این صدا بخوابم. با من حرف می زد و می گفت: ای که از کوچه معشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش.
نام: محمدرضا
نام خانوادگی: پورحسن
تاریخ تولد: 1348
تاریخ مجروحیت: 1366
مدت حضور در جبهه: 23 ماه
محل مجروحیت: کانال ماهی شلمچه
... وی در سال 1348 در خانواده ای کشاورز در روستای رودپشت از توابع آستانه اشرفیه دیده به جهان گشود. او همراه با 3 برادر دیگرش برای کمک به پدر جهت امرار معاش خانواده بعد از مدرسه به شالیزار می رفتند و با توجه به خستگی کار روزانه مسجد را جهت انجام فرایض دینی، فرهنگی و اجتماعی رها نمی کردند.
بعد از اعلام جنگ و شرایط خانواده و پدر مجبور شدند یک به یک به جبهه جهت انجام خدمت سربازی اعزام شوند. با این حال محمدرضا با توجه به سن پایین خود چندین بار به قصد اعزام به جبهه اقدام نمود و رد شد ولی بالاخره بعد از بازگشت برادر بزرگتر از عملیات آزادسازی خرمشهر او از طریق گردان حمزه از لشگر 52 گیلان به مناطق عملیاتی اعزام گردید. آموزش های 45 روزه در نوشهر و آموزشهای تخصصی در سنندج و دزفول باعث شد محمدرضا در تمامی رسته های بهداری، قایقرانی، تیربارچی، آرپی جی زن، اطلاعات عملیات و... آموزش ببیند و به قول خودش یک آچار همه کاره گردان شده بود. وی قبل از مجروحیت در مناطق عملیاتی شط علی، بیت المقدس7، اروند رود، جزیره مجنون، مناطق مرزی بانه و... حضور داشتند.
محمدرضا در سال 1365 در منطقه پاسگاه زید از ناحیه دست و پا و پارگی پرده گوش به شدت مجروح شد و او را به بیمارستان ارتش تهران منتقل نمودند. او می گوید: در بیمارستان به دلیل موج انفجارآنقدر از درد فریاد می کشیدم که دستانم را به تخت می بستند و بعد از ترخیص از بیمارستان تا چند ماه خانواده ام از فریادهای من در امان نبودند، هرچه بود را می شکستم و قرص های اعصاب قوی اعم از آپودوکسپین، کلونازپام و... مصرف می کردم.
آقای پورحسن بعد از چند ماه استراحت دوباره داوطلبانه به مناطق عملیاتی رهسپارشدند و این بار منطقه شلمچه بود.
محمدرضا لحظه مصدومیت خود را اینگونه بازگوکرد:
ساعت 45/1 عصر یک روز گرم تابستان بود محل اسقرار گردان کانالی بود در منطقه شلمچه که عمق آن به اندازه قد افراد بود و منتظر بودیم شب بشود تا دستور حمله صادر گردد. بعضی از بچه ها استراحت می کردند و برخی وصیتنامه می نوشتند من هم با دوربین رفت و آمد عراقیها را زیر نظر داشتم. یک مرتبه صدای هواپیما شنیده شد. 3 فروند بودند بعد از اولین حمله هوایی فرمانده گردان با صدای بلند گفت: شیمیایی شیمیایی ...
فقط 9 ثانیه وقت داشتیم تا نفسمان را حبس کنیم و ماسک بزنیم ولی حتی این فرصت را هم پیدا نکردیم. 15 متری من داخل کانال یک راکد حاوی گاز خردل اصابت کرد و بچه هایی که نزدیک بمب بودند در جا سوختند و شهید شدند. من هم که چشمانم دیگر نمی دید و سوزش پوست و سرفه امانم را بریده بود بیهوش شدم.
وقتی که چشم باز کردم خودم را عریان روی تخت در بیمارستان دزفول دیدم. بدنم پر بود از تاول های خونی که روی آن را با کرمی سفید رنگ پوشانده بودند. به پرستارها گفتم به پدر و مادرم اطلاع ندهید. بعد از مدتی به بیمارستان ارتش تهران منتقل شدم و از آنجا به لنگرود و سپس ترخیص شدم. غذایم فقط سوپ بود و آمپول بعد از مدتی یک سری تاولها از بدنم محو شد و صدایم باز شد.
ازدواج
11 روز بعد از اتمام دوره سربازی یک روز بحث ازدواج بین من و شوهر خواهرم قوت گرفت. او یکی یکی نام دخترها را می گفت و وقتی به اسم همسرم رسید وی را انتخاب کردم. چون ایشان و خانواده شان را از قبل می شناختم.
روز بعد با یک حلقه ازدواج، روسری، پارچه و گل و شیرینی برای خواستگاری به منزل عیال رفتیم. پدر همسرم گفت: بچه مومن آرام و کاری است. مهریه مان 300 هزار تومان پول، یک دست آئینه و شمعدان و یک جلد کلام ا.. مجید تعین شد. یادش به خیرشب عروسی حیاط خانه جا نداشت 800 نفر میهمان داشتیم برنج عروسی محصول دست بابا بود.
بعد از یک سال برای کار به بندر عباس رفتم آنجا به دلیل تجربیات جنگ به عنوان تزریقات بیمارستان شهید محمدی مشغول به کار شدم. ماهانه 3000 تومان حقوق می گرفتم و 15000 تومان کرایه خانه می دادم بعد از 8 سال در جنوب به دلیل گرمی هوا عوارض شمیایی نمایان شد و سرفه ها امان از من گرفته بود. دکتر بعد از معاینات دریافت که این سرفه ها ناشی از استشمام مواد شیمیایی در زمان جنگ است به همین دلیل جهت درمان در تهران به کرج نقل مکان کردیم و در شرکت کنسرو سازی مشغول به کار شدم. سال 1383 تاولها نمایان شد و پدرم از من خواست که به دلیل آلودگی هوا به روستا برگردم.
تاولها روز به روز بزرگتر و بیشتر می شد و سرفه ها خون آلود تر... تا اینکه بالاخره برای درمان در بیمارستان بقیه ا.. تهران بستری شدم.
درد و دل
همسرم و برادرش برای درمان و درصد مجروحیت من خیلی تلاش کردند ولی تمام تلاشها بی فایده بود نمی دانم چرا بنیاد شهید فقط 5% مجروحیت شیمیایی برای من لحاظ کرد. دکتر معالجم گفت: باید از اکسیژن استفاده کنم 1600000 تومان دستگاه اکسیژن ساز اولین هزینه سنگین درمانم بود که با وام و قرض توانستیم تهیه کنیم به علاوه هزینه های رفت و آمد برای درمان به تهران و... دیگر خانه نشین شدم و به هیچ عنوان بدون اکسیژن نمی توانم حتی یک ساعت بیرون بمانم. به ناچار همسرم خیاطی می کند هم آرایشگری و برای خرج خانه گاهی اوقات روی شالیزارهای دیگران کار می کند. پسرم حمید هم به دلیل مشکلات مالی نتوانسته راهی دانشگاه شود و دخترم نیلوفر یک سال است که عقد کرده و منتظر تاریخ عروسی است... مغازه کوچکی که داشتم فقط با 2 میلیون تومان سرمایه می تواند کمک خرجمان باشد ولی چه کسی می تواند این سرمایه را به ما بدهد؟
پسرم می پرسد چرا دوستان من که پدرانشان وضعیت بهتری دارند از امکانات مناسب زندگی برخوردارند و وقتی به انها می گویم پدر من نیز جانباز است در جواب می گویند: 5% که جانبازی محسوب نمی شود.
متاسفانه ارزش های انسانی ما را نیز درصدهای بنیاد شهید مشخص می کند و این خیلی خطر ناک است.
از رئیس جمهور محترم می خواهم کمی هم به جانبازان شیمیایی توجه بیشتری کند. درست است که به صورت آشکار قطع عضو نیستند ولی از داخل می سوزند و می سازند.
آقای رئیس جمهور به داد کمیسیونهای پزشکی برسید که چه مظلومانه از سکوتمان استفاده می کنند و نا عادلانه می بینند ولی لحاظ نمی کنند.
درست است که بی مهری های بنیاد شهید روزگار سختی را برای خانواده ام به ارمغان آورده است ولی از خدا می خواهم بعد از مرگم خانواده ام دچار مشکل نشوند. و خاطره بدی از جانبازی در ذهنشان تداعی نشود.
همسر مهربانم نمی دانم اگر تو نبودی چگونه می توانستم این همه درد و مشکلات را تحمل کنم که خداوند دانسته فرشتگانی را برای آسایش ما مقرر فرموده است. از تو به خاطر تمام شبهایی که به پایم سوختی شرمنده ام. مرا حلال کن که نتوانستم حداقل زندگی عادی برای تو محیا سازم.
خدا می داند زمانی که با دستان مهربانت وقتی مرحم روی تاولهای خون آلودم می گذاری چقدر احساس شرمندگی می کنم و از خدا می خواهم در همان حال جان مرا بستاند.
دخترم نیلوفر می دانم که جمع کردن خلتهای خونی من خاطر هر دختری را مکدر خواهد کرد ولی تو هیچ نمی گویی. آرزو دارم بر سرم فریاد بزنی ... که دیگر خسته شدم ... ولی افسوس که روح بلندت مرا در خود غرق کرده است.
پسرم حمید نمی توانم خود را ببخشم زمانی که می بینم تمام آرزوهایت را به خاطر پدر محدود کرده ای ...
مادرم فکر نکن که نمی دانم چرا فقط روزی چند دقیقه در کنارم می نشینی و چند ساعت در حیاط قدم می زنی تا قرمزی چشمانت را محو کنی
بدنم از تو نیز شرمنده ام که جایگاه تاولهایی شده ای که پیکر تو را سوزناک و الوده کرده است
از تمام مردم کشور خجالت زده ام که نتوانستم به درستی وظیفه خدمتگذاری را به جای آورم مرا حلال کنید.
عشق است و آتش و خون
داد است و رنج و دوری

یا امام حسین(ع)


یا حضرت علی اصغر(ع)

یا بی بی رقییه خاتون (ع)




خوب تعجب نکنبد...
چون خبرنگاری که در زمینه جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان سالهاست داره فعالیت می کنه سر از این جاها هم در میاره...
خلاصه یک ساعت صحبت با آقای رحمانی مشاور وزیر برایم جالب بود...
کل بحث من این بود که بنده توان این را دارم به صورت انفرادی با تمام توان و تخصص می توانم یک خبرگزاری یا سایت را اداره کنم البته در حوزه ایثارگران...
وقتی که دیدم با یک لب تاپ قرضی آقایان نشستند و فاش نیوز را دارند آپدیت می کنند دلم به حال این انقلاب سوخت به خصوص خودم که جزء نسل سوخته انقلاب هستم.
2 تا جوان ژیگوری هم که دستاشون را تازه با صابون لوکس شسته بودند داشتند خبر دزدی می کردند و به نقل فاش می نوشتند و... دیگر کارهایی که همه خبرگزاریها حرفه ای هستند.
نتیجه مذاکرات به اینجا ختم شد که گفتند: آقا جان نان ما را آجر نکن بگذار یک لقمه نون گیر ما 5 و 6 نفر بیاید و بس ....
راستی با مشاور جوان وزیر ارشاد هم گفتگوی 5 دقیقه ای داشتم ...
من که همیشه عادت دارم با چفیه مشکی لبنانی همراه باشم ایشان به من گفت: چرا چفیه صهیونیستی انداختی ...
دیگر صحبتی ندارم... والسلام

باغچه را هنوز برف پوشانده است
با اينكه تا بهار فاصله اي نيست
من رد پاي زائرانت را مي بينم
وقتي شاخه هاي لخت انار روضه مي خوانند
و باد نشسته پاي درخت انگور ، سينه مي زند . . .
عاشورا با تلي از گريه ، كوچه را پر كرده است
و دستهاي ابالفضل روي شانه هاي كودك همسايه ، زنجير مي زند
دستهاي مادرم كه از تكيه برگشته
عطر فرات دارد
و خانه را بوي قيمه فرا گرفته است
هوس مي كنم بگريم
و برفهاي باغچه آب مي شوند
چادري از جنس گل يخ
كوچه را شمع مي پاشد
و مادر، پي گريه اش
نذر سالهاي گذشته را ادا مي كند . . .
ماه طلوع مي كند
برف ، مثل نگاه من سياه مي پوشد
در طول 2 سال مصاحبه با جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان مشاهداتی داشتم که نمی توان آن را بازگو کرد برای همین نامه ای محرمانه به آقای دکتر دهقان رئیس بنیاد شهید فکس کردم تا بتوانم به نوعی مشکلات را منتقل کنم.
دکتر دهقان زیر نامه من دستور دادند تا با مشاوران ایشان گفتگو کنم.
امروز صبح 87/9/30 به خیابان ظفر دفتر ایشان رفتم و با آقای شیخیان صحبت کردم. از قضا با هم رفیق در آمدیم چون هر جفتمان در نیروی زمینی ارتش هوابرد شیراز خدمت می کردیم البته ایشان کادری بودند و بنده وظیفه
در هر حال گفتگوها گل انداخت و قرار شد با رئیس هم ملاقاتی داشته باشم
خدا کنه این ملاقات انجام بشه
اگر در تهران جانباز شیمیایی و اعصاب و روان می شناسید که مظلومانه و با حداقل امکانات زندگی می کنند و دستشان از مدیران بنیاد شهید کوتاه است برای مصاحبه معرفی کنید
متشکرم
سید هادی کسایی خبرنگار جانبازان شیمیایی/ مجله خانواده سبز