جانباز شيميايي 5 ساله از سردشت


 همدل با جانبازان شیمیایی؛ پنج ساله بودم که شیمیایی شدم

همدل با جانبازان شیمیایی؛
پنج ساله بودم که شیمیایی شدم


همراه با عكسهاي زيبا از زوج جوان سردشتي


سيد هادي كسايي زاده/ خبرنگار اعزامي به سردشت









همیشه وقتی که کتابهای تاریخ فاجعه شیمیایی سردشت را ورق می زدم یا اینکه در نمایشگاه های عکس جانبازان شیمیایی در داخل و خارج از کشور شرکت می کردم عکس های کودکان مظلوم سردشتی که بیگناه زیر هجمه تاراج غاصبان بعثی قرار گرفته بودند مرا متاثر می کرد و تصاویر آنان در تمامی لحظات زندگی من همراهم بود. بسیار به دنبال صاحبان این عکسها گشتم تا اینکه ردپای صاحب یک عکس را در سردشت پیدا کردم. این مصاحبه را به عنوان زیباترین مصاحبه با جانبازان شیمیایی در دفتر خاطراتم نگاه می دارم که تمام لحظاتش پر بود از عشق، ایمان و شادی مفرط...

میهمان ناخوانده
به هر زحمتی بود شماره تلفن همراهش را پیدا کردم. 0936085 و..
سر قرار بودم و داشتم دنبال اقای رحیم صداقت می گشتم که جوانی آمد جلو و گفت: آقای کسایی؟ گفتم: بله گفت: صداقت هستم... بعد یک تاکسی گرفت و با هم به خانه ایشان رفتیم. تاکسی تا انتهای شهر رفت و الباقی راه را باید پیاده می رفتیم. به قول معروف خانه روی تپه ای کوچک بود که به قول تهرونی ها می گویند بالاشهر ولی در سردشت آنجا پایین شهر بود. بعد از گذشتن از یک شیب خطر ناک که نزدیک بود سقوط کنم به خانه کوچک استیجاری رحیم رسیدیم. خانه رحیم 2 اطاق 12 متری داشت با یک آشپزخانه البته مثل خانه های ما نبود سثفش با تیرچه های چوبی پوشیده شده بود و اطاقهایش بدون کانال کولر و اشپزخانه ای خالی از کابینت، ماکروفر، مخلوط کن، چرخ گوشت و... بود. آشپزخانه ای تنها با یک اجاق گاز قدیمی. رحیم مثل همه مردهای سردشتی با لباس کردی در کنارم نشسته بود و همسرش هم در حال دم کردن چای به زبان کردی از رحیم می خواست تا از میهمان نا خوانده پذیرایی کند. و رحیم هم می گفت: ما که در خانه چیزی نداریم جز خجالت. بعد از چند دقیقه دوستان رحیم یکی یکی برای دیدن من به خانه رحیم آمدند. خوب شهر کوچک است و خبرها همه جا می پیچد. دیگر داشت صحبتمان گل می انداخت که رحیم تنها عکسی که 23 سال تا کنون نزد خود نگاه داشته بود را به من نشان داد. عکس کودکی 5 ساله که با تاولهای شیمیایی بر روی تخت بیمارستان شهید چمران تهران بستری شده است. و ناگهان بغض رحیم باز شد...


لحظه ای که شیمیایی شدم...
آن زمان 5 سال بیشتر نداشتم و چیزی یادم نمی آید ولی از دوستان، همسایگان و کسبه داستان آن روز را در سینه ام نگاه داشتم تا روزی برای کودکانم بازگو کنم. آن روز پدرم برای گرفتن کوپن مرغ و تخم مرغ رفته بود مغازه کاک محمد و من همراه با مادر و خواهرم در کغازه میوه فروشی پدرم منتظر او بودیم. من دائما به میوه ها دست می زدم و مادرم می گفت: رحیم این میوه ها کثیف است دست نزن مریض می شوی. مادرم هم زن رنج کشیده ای بود و با زن دوم پدرم با هم زندگی می کردند. ساعت 30/16 دقیقه عصر بود که صدای هواپیماهای دشمن فضای منطقه را پر کرد. همه مردم و کسبه بازار سراسیمه به بیرون خانه ها و مغازه ها ریختند. ناگهان با اصابت یک بمب در روبروی مغازه پدرم در میدان سرچشمه سردشت همه چیز برهم ریخت. آن بمب حاوی گازهای شیمیایی بود و بعد از اصابت با فشار زیاد گاز خردل را به اطراف پراکنده می کرد. مادر و خواهرم از شدت صدمات بیهوش شدند و من هم در داخل جوی آب خیابان افتادم. زن دوم پدرم سراسیمه خود را به مغازه رساند و مرا از جوی اب در اورد و به درمانگاه شهر برد. و بعد از چند روز مرا به بیمارستان شهید چمران تهران منتقل کردند. همانجا بود که عکاسان از من عکس گرفتند و آن عکس تا امروز در تمامی کتابها و نمایشگاه های ارائه و چاپ شده است.

زندگی بعد از شیمیایی
رحیم که سرفه های خشک چاشنی کلامش بود گفت: پدرم چند ماه بعد من را به همراه مادرم و خواهرم به عراق برد ولی بعد از چند سال نتوانستم آنجا زندگی کنم هر چه باشد آنها دشمن ما بودند و برای من زندگی در آنجا سنگین بود وبرای همین به سردشت برگشتم. دوران کودکی سختی داشتم. به فوتبال علاقه مند بودم ولی وقتی چند دقیقه بازی می کردم نفسم می گرفت. یادم هست وقتی کلاس راهنمایی بودم همکلاسیهایم مرا معتاد می نامیدند چرا که نمی دانستند که این ناتوانی تنها دلیلش ریه های پژمرده و خلت های خردلی یادگار سال 66 است. ولی هرچه بود گذشت و امروز به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر تاتر در اداره ارشاد سردشت کار می کنم. کارمند نیستم ولی حقوق بخور و بمیری داریم. در ضمن در این مدت با مطالعه و اموزش های زیاد توانستم مدرس رقص کردی شوم رقصی با آداب و رسوم ایرانی و کردی گره خورده و نوعی هنر محسوب می شود.
ازدواج و خانواده
همسرم نامش زریان است که زبان فارسی طوفان می گویند. زریان زیبا نمی دانم که چرا خود را پاسوز من کرده است. ولی وقتی او در کنار من است احساس آرامش می کنم. زریان را در یک میهمانی دیدم و بعد از او خواستگاری کردم. آن زمان زریان دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه علمی کاربردی تهران بود که بعد از ازدواج مشکلات من نگذاشت به تحصیلش برسد. یادش بخیر عروسی شلوغی بود بیش از 500 نفر میهمان داشتیم. تنها تالار عروسی سردشت پر شده بود از اقوام و آشنایان البته خدا خیرشان بدهد تمام هزینه عروسی را اقوام تقبل کردند. از زریان پرسیدم: اگر شرایط محیا باشد دوست داری ادامه تحصیل بدهی: اشک در چشمانش حلقه زد و نگاهی به رحیم کرد و گفت: اگر همسرم راضی باشد و بدانم او راحت است از خدا می خواهم که درس بخوانم. گرم صحبت بودیم که نفهمیدم ظهر شده می خواستم ادامه مصاحبه را به بعد از ظهر موکول کنم که دیدم زریان خانم نهار درست کرده و به اصرار می گفت: نترس نمک گیر نمی شوی. یک نهار هم خانه فقیر فقرا بخور جای دوری نمی رود. جای شما خالی فکر کنم آن روز کل پس اندازشان را برای پذیرایی از من هزینه کردند، البته فقط برنج بود و سیب زمینی و مقداری مرغ و دیگر هیچ...

می ترسیم بچه دار شویم!
ترس از بچه دار شدن برای جانبازان شیمیایی یک امر طبیعی است. ولی علم پزشکی ثابت کرده است که عوارض شیمیایی برای مرد و زن برای بچه دار شدن خطری نخواهد داشت. ای کاش این اطلاع رسانی ها برای جوانان و مردان و زنان سردشتی هم انجام می شد. ولی گفته ها و شنیده های من از پزشکان متخصص برای خانواده صداقت یک نوید تازه ای بود تا آنها را از فکر بچه دار نشدن رها کند. زریان چشمانش می درخشید و شوق مادر شدن در وجودش ایجاد شد و رحیم با گوش دل به صحبتهای من گوش می داد. به آنها گفتم برای اطمینان از حرفهای من چند روزی در تهران میهمان من باشید تا شما را پیش پزشکان متخصص علوم شیمیایی ببرم البته اگر تا ان روز هنرمندی اعلام امادگی کرد برای تعلیم و تکمیل فنون بازیگری خدمت ایشان هم می رویم.

ماهیانه 150 هزارتومان درآمد دارم
زریان منجوق دوزی می کند و ماهیانه 20 الی 40 هزار تومان درآمد دارد و رحیم با بازی در تاتر و اموزش رقص می تواند ماهیانه بین 100 تا 120 هزار تومان درآمد داشته باشد و الباقی هزینه های زندگی شان را دوستان و اقوام می پردازند. رحیم بعد از گذشت 23 سال تازه توانسته ثابت کند که جانباز است و او را جانباز 10 درصد می نامند. 10 درصد یعنی اینکه حقوقی از بنیاد نمی گیرد و تنها بیمه است آن هم برای درمان شیمیایی اش... رحیم بیشتر روز را در خانه سپری می کند چرا که اعصاب تضعیف شده او و موج انفجار توان کارهای سخت و اداری را از او گرفته و حتی نمی تواند مدتی کوتاه با همسرش صحبت کند. شیشه های شکسته کنترل تلویزیون شکسته و... نشان از درگیری های شدید در خانه می دهد ولی زریان دانسته به این حقیقت با او زندگی می کند.

زریان دوست دارد کامپیوتر داشته باشد
جالب اینجاست که زریان همسر رحیم به نرم افزار ویندوز، فتوشاپ و برنامه نویسی مسلط است ولی مشکلات مالی نتوانسته است تا امروز حتی یک رایانه کوچک تهیه کند. زریان می گفت: در سردشت کافی نت ویژه بانوان نداریم و اگر من اینکار را انجام دهم درآمد خواهیم داشت و کمک خرج خانواده می شوم و از شرمندگی افرادی که ما را حمایت و کمک می کنند در می آییم. ولی این کار حداقل به 3 یا 5 میلیون پول نیاز دارد که نمی توانم تهیه اش بکنم. رحیم هم می گفت: من تا به حال ده ها تاتر را نوشته و در سردشت بازی کرده ام و در زمینه رقص کردی چندین بار در شهرهای مختلف و تلویزیونهای عراقی برنامه اجرا کرده ام ولی برایم درآمد نداشته و دوست دارم در ایران بازی و برنامه اجرا کنم به قول معروف در سردشت دارم می پوسم جایی برای شکفتن استعدادهای من نیست درحالی که گروه هنری که داریم در سطح ملی می تواند کار کند. ولی افسوس که نمی توانم در تهران زندگی کنم و یا اینکه در کلاسهای هنرمندان بزرگ تاتر و سینما شرکت نکم نه پولش را دارم و نه جایی برای زندگی کردن. همینجا هم که هستیم ماهیانه 80 هزارتومان کرایه خانه می دهیم چه رسد به اینکه به تهران بیاییم.


عكس: سيد هادي كسايي زاده

پایان پیام

 






این دو روز عمر مولایی شویم........


این دو روز عمر مولایی شویم...



علی کیست و ما چقدر با او فاصله داریم؟
این سوالی است که سالیان زیاد مسلمانان از خود پرسیده اند و گاه جواب را یافته و گاهی بی خیال از طرح این سوال و ترس از پاسخ آن از آن عبور کرده اند. به راستی آیا علی (ع) را می شناسیم. پس از شهادت آن حضرت زمانی که معاویه از ضرار بن حمره یکی از یاران نزدیک امام علی (ع) خواست تا علی (ع) را توصیف کند. در ابتدا ضرار ممانعت کرد ولی به اصرار معاویه ضرار گفت: به خدا سوگند امیر المومنین بسیار نیرومند و دارای اندیشه ای ژرف بود. همواره در تفکر و اشکی روان داشت. سخن حق می گفت و به عدل حکم می کرد. از اطراف او دانش می تراوید و همه اعضای او به حکمت گویا بود. از دنیا و فریبندگی آن بیم داشت و با شب و تنهایی آن انس می ورزید ، میان ما همچون یکی از ما بود، هرگاه او را صدا می کریدم جوابمان می داد و چون پرسش می کردیم پاسخ می داد. به خدا سوگند با همه نزدیکی او به ما و اینکه ما را به خود نزدیک می فرمود، از هیبت او یارای سخن گفتن با او نداشتیم. خنده او تبسمی بود که هیچگاه از روی غفلت و هوسرانی اتفاق نمی افتاد و هنگامی که سخن می گفت حکیمانه لب به سخن می گشود و حرف آخر را بر زبان می آورد که حق را از باطل جدا می نمود. اهل دین را تعظیم می کرد و بینوایان را با خود نزدیک می ساخت و هیچ ناتوانی از عدل او نومید نمی شد. همین که ضرار این کلمات شورانگیز را برای معاویه بیان کرد اشک معاویه بر چهره اش جاری شد و نتوانست آن را کنترل نماید و گفت آری به خدا سوگند علی چنین بود. روایت سید رضی در کتاب خصایص الائمه حکایت از شناخت کامل معاویه از علی (ع) دارد در حالی که بسیاری از ما بدون هیچگونه شناختی از کرامات و صفات امیر المومنین دم از شیعگی می زنیم . آیا به راستی شیعگی تنها نماز و روزه است! چند نفر را سراغ دارید که به حداقل زندگی اکتفا نماید و در عین حال از محصول کار شخصی خویش هزار برده را آزاد کرده باشد. کدام مسوول و مدیری را سراغ دارید که هنگام مرگ فقط 7 درهم از او ارث برای خانواده اش مانده باشد؟ کدامین شخصیت را در این دنیا سراغ دارید که دنیا در چشم او از کفش وصله شده کوچکتر باشد؟ آیا یتیم نوازتر از امیر المومنین (ع) کسی را سراغ دارید؟ به راستی می توانیم جواب این سوال ها را بدهیم! حتی نمی توانیم در دنیای امروزی شاهد آن باشیم که مسوولی به دلیل سخن گفتن با افراد دیگر چراغ بیت المال را خاموش نماید. آن وقت نامه شیعگی علی (ع) را در تمام زندگی خود یدک می کشیم بدون آنکه حتی دلیل شیعه بودن خود را بدانیم به قول معروف مسلمانی و شیعگی ما ارثی و تستی شده است و چون پدر، مادر و اقوام و بیش از 90 درصد از مردم کشورمان شیعه هستند ما هم شیعه هستیم. در حالی که شاید در تمام عمرمان وقت نکرده ایم نهج البلاغه را بخوانیم و با اینکه از تفاسیر قرآن بهره ای ببریم، جالب تر اینکه از برکت رسانه ملی و نشریات روز میلاد امام علی (ع) آرام آرام تبدیل به یک روز ملی می شود به نام روز پدر، بسیاری از مردم نمی گویند 13 رجب روز میلاد امیر المومنین (ع) است بلکه می گویند «روز پدر» است. آنوقت تسبیح و انگشتر به دست می کنیم و یا اینکه شال سبز برگردنمان می اندازیم که آری ما هم شیعه ایم. ولی به راستی شیعه واقعی کیست؟
شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام
شیعه یعنی انحنای ذوالفقار
شیعه یعنی سابقون السابقون
 شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون
شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر
بین نان خشک خود با یک فقیر
شیعگی تنها نماز و روزه نیست؛
آب ، تنها در میان کوزه نیست
شیعه باید آبها را گل کند
خط سوم را به خون کامل کند
خط سوم خط سرخ اولیاست
کربلا بارزترین منظور ماست
مادر موسی که خود اهل ولاست
جرعه نوش از باده آل عباست
در تب پژ بانک، بانگ الرحیم
می نهد فرزند در دامان نیل
نیل هم خود شیعه مولای ماست
 عاشق عشق است و او همراه ماست
ای مسلمان زاده بعد از هر اذان
رکعتی تنها عن الفحشا بخوان
 گر نمازت ناهی از منکر شود
از اذانت گوش شیطان کر شود
حرف حق را از موذن گوش کن
 از لب قرآن ناطق گوش کن
جان مولا حرف حق را گوش کن
 شمع بیت المال را خاموش کن
 گوش کن آواز راز شاه را
صوت اوصیکم به تقوی الله را
 این تجمل ها که در خان شماست
 رنگ مرگ و قاتل جان شماست
 این دو روز عمر مولایی شوید
 مرغ اما مرغ دریایی شوید
 مرغ دریایی به دریا می رود
موج وقتی زد به بالا می رود
 آسمان را نورباران می کند
خاک را غرق بهاران می کند 

گزارش از سردشت خردلی

گزارش سید هادی کسایی زاده از مراسم بزرگداشت جانبازان شیمیایی سردشت

 

به لینک ذیل مراجعه کنید:

http://chemical-victims.blogfa.com

جانبازي كه دوباره جانباز شد


 
 جانبازی که در اغتشاشات اخیر دوباره جانباز شد: به رهبر بگوئید من هنوز رزمنده ای زنده ام

جانبازی که در اغتشاشات اخیر دوباره جانباز شد:


به رهبر بگوئید من هنوز رزمنده ای زنده ام


مصاحبه كننده: سيد هادي كسايي زاده












جانباز شیمیایی که با 18 ضربه چاقو در اغتشاشات اخیر تهران جان سالم به در برد گفت: بگذارید از کسی که مرا مجروح کرد بپرسم به کدامین گناه به من چاقو زدی...

محمد حسین رجب زاده جانباز شیمیایی که در حوادث اخیر تهران به ضرب چاقو و ضرب و شتم مجروح شده است از دوباره جانباز شدنش در اغتشاشات تهران گفت:ساعت 6 عصر روز شنبه 30 خرداد بود که از طرف پایگاه بسیج شهید یزدی نژاد واقع در روستای قوچ حصار شهرستان ری به من که عضو فعال پایگاه است خبر می دهند که اماده باشیم تا برای ماموریت اعزام شویم . ساعت 10 شب به همراه تعدادی از بچه های بسیجی پایگاه به طرف سپاه شهرری حرکت کردیم در سپاه ری دسته بندی شدیم و همراه با گروه ضد شورش موتور سوار به طرف میدان فاطمی رفتیم میدان فاطمی تهران شلوغ بود ولی درگیری زیادی رخ نداده بود. وقتی وارد خیابان ولیعصر شدیم به ما توسط بی سیم اطلاع دادند که در بلوار کشاورز درگیری شدیدی بین اغتشاش گران و نیروهای بسیج رخ داده است و ما به سرعت حرکت کردیم.

وی در ادامه گفت: قرار بود موتور سوارها با هم حرکت کنند چرا که اگر بین ماشین ها گیر می کردیم صد در صد مورد حمله قرار می گرفتیم. با حضور ما شلوغی بلوار کشاورز آرام تر شد و توانستیم مردم و اغتشاش گران را متفرق کنیم. همه چیز طبیعی بود تا اینکه گروه به طرف خیابان جلال آل احمد( امیرآباد شمالی) حرکت کردیم. نزدیک بیمارستان شریعتی که رسیدیم با زنجیره ای از ماشین ها روبرو شدیم که تعداد زیادی از آنها بدون سرنشین و تعدادی نیز با شیشه های شکسته راه خیابان را بسته بودند. گروه موتورسواران بسیجی بین دو پل هوایی توقف کردند تا وضعیت را آرام کنند که ناگهان اغتشاش گران از بالای پل به ما فحاشی می کردند که نمی توانم آنها را باز گوکنم ولی تنها به این ناسزا بسنده می کنم که به ما می گفتند "سگهای صهیونیست" و بعد شروع به پرتاب سنگ و اشیاء فلزی کردند. آنقدر حملات شدید بود که موتور سوارها به سرعت محل را ترک کردند. وقتی که سر موتور را برگرداندم تا حرکت کنم یک پاره آجر محکم به پای راستم برخورد کرد و پایم کاملا بی حس شد و در همین حین یک نفر به قصد شکستن گردنم به من حمله کرد و من به زمین افتادم.

رجب زاده ادامه داد: موج بیش از 50 نفره اغتشاش گران به حدی بود که مرا تا فاصله چند متری روی زمین کشیدند و با مشت و لگد مرا می زدند. در این میان یک جوان حدودا 23 ساله مرا با 18 ضربه چاقو مجروح کرد. 2 ضربه این چاقو به پهلو و ران من اصابت کرد که بیهوش شدم. فقط یادم می آید که یک نفر مرا ترک موتورش گذاشته و به طرف اورژانس هلال احمر برد. آنقدر خونریزی زیاد بود که اورژانس نتوانست کاری انجام دهد و در آن شلوغی یک نفر که خداوند انشاء ا.. خیرش دهد مرا با ماشین به بیمارستان ساسان برد. اورژانس ساسان اقدامات اولیه درمانی را انجام داد ولی بعد که قرار شد مرا به اطاق عمل منتقل کنند گفتند باید اول مبلغ عمل را پرداخت کنید زیرا نمی توانیم با بیمه تکمیلی ایشان را پذیرش کنیم برای اینکه در اثر شورش  خیابانی مجروح شده اند و همسرم با گریه و زاری می گفت: شوهرم جانباز شیمیایی است و از طرف سپاه و بسیج ماموریت داشته تا اغتشاشات را آرام کند ولی آنها قبول نمی کردند اصلا جو بیمارستان بر علیه ما بود.

وی افزود:  به وساطت یکی از مسوولان بخش عمل انجام شد و قرار شد نامه ای از سپاه برای بیمارستان بیاوریم. البته کارت جانبازی و دفترچه بیمه مارا به عنوان وثیقه گرفتند.

محمد حسین رجب زاده در خصوص اغتشاشگران گفت: آرزو دارم زمانی که آنان را دستگیر کردند به آن جوانی که مرا چاقو زد بگویم به کدامین گناه قصد کشتن مرا داشتی؟
رجب زاده در ادامه گفت: صحنه ها و چهره هایی را که میدیدم و فحاشی هایی را که می شنیدم از طرف حامیان موسوی، کروبی، رضایی یا احمدی نژاد نبود بلکه تمامی آنها اصلا نظام را قبول نداشتند. آنها به رهبری، ریاست جمهوری و کل نظام فحاشی می کردند و تنها خواسته آنان سرنگونی نظام بود...

محمد حسین رجب زاده متولد سال 1331 در تهران است. کشاورز زاده ای که با لقمه های حلال رشد کرد و دستانش را با پینه های زبر آشتی داد تا نکند دست بر سینه جلوی نامردان روزگار تا کمر خم شود. محمد حسن از همان دوران جوانی زیر بار زور نمی رفت و به قول معروف جگری داشت به اندازه وسعت دریا. به خصوص زمانی که با تنها فرزند خردسالش در میدان ژاله شعار مرگ بر شاه سر می داد یا اینکه در خیابان شهید نجات اللهی امروزی با شهید طالقانی روی وانت شعار می دادند در هر حال در تمام صحنه های انقلاب حضوری پر رنگ داشت. آن روزها در شرکت لوازم گاز سوز جواهریان مشغول به کار بود وقتی که زنگ جهاد به صدا درآمد کار را رها کرد و از سال 1360 با ثبت نام در لشگر محمد رسول ا.. در جبهه جنوب رزمنده شد تا دوباره از دین و خاک وطن دفاع کند.

محمد حسین رجب زاده از سال 60 تا 65 در مناطق عملیاتی فتح المبین، دشت عباس، سوسنگرد، بستان، والفجر مقدماتی، خیبر و شلمچه حضور داشت. او که با یک دستگاه تویوتا سقای دشت کربلای جنوب بود از دوستان بهشتی اش به نیکی یاد می کند دوستانی که همه شما با نام نیک آنها آشنایید. شهید همت، شهید باکری، شهید چمران و... محمد حسین در خیبر دوش به دوش همت، در سوسنگرد با چمران و در بدر با باکری بود. چه سعادتی خوشا به حالش. وقتی که از خاطرات زیبا و بیاد ماندنی به فرماندهان بزرگ جنگ تعریف می کرد چشمانش قرمز می شد و صدایش می لرزید. وقتی که می گفت: نیمه های شب باکری را دیدم که پوتین سربازها را واکس می زد و لباسهایشان را می شست و ابراهیم همت که وقتی در صبحگاه مشترک دوکوهه حضور داشت ارتشی و سپاهی به عشق او زودتر از هر روز از خواب بیدار می شدند تا صلابت فرمانده خیبر شکن را نظاره کنند.

امروز 20 سال است که از جنگ می گذرد و محمد حسین جانباز شیمیایی جنگ تحمیلی روزها و شبها با سرفه ها و خس خس سینه زندگی می کند. نگاه به چهره کبود و ملتهب محمد حسین این سوال را در ذهن متلاشی می کند که آیا اگر باز هم جنگ شود شما می روید؟
پایان پیام


عكس: سيد هادي كسايي زاده