داستان يك موفقيت»
پـسري با اراده آهنين
مصاحبه کننده: سید هادی کسایی زاده
چاپ در مجله خانواده سبز شماره ۲۲۵
سال 1385 يك خانواده بيسرپرست از دولتآباد از توابع تربت حيدريه جهت دريافت كمك و تسهيلات به موسسه خيريهاي در تهران مراجعه كرد و اين سبب شد موسسه پس از تحقيقاتي، سفري به اين شهرستان و روستاهاي همجوار داشته باشند.
در اين سفر هيئت همراه پس از بازديد از روستاهاي محروم منطقه از جمله زاوه، كوشكك و خود شهر دولتآباد خانوادههاي بيسرپرست را تحت پوشش قرارداده و تسهيلات و كمكهاي خود را از طريق يكي از موسسات خيريه آن منطقه به آن خانوادهها ارائه كرد. 
از آنجايي كه من روزي يكي از معاونان اين خيريه بودم، تصميم گرفتم با يكي از مددجويان تحت پوشش خيريه مصاحبه كنم. پس از جستجوي زياد داخل اسامي وضعيت يك جوان نظرم را جلب كرد. دانشجو بود، ولي از نعمت دودست بي بهره بود، طي يك تماس تلفني به اوگفتم: اجازه ميدهي براي مصاحبه به روستاي شما بيايم. گفت: نيازي نيست، خودم چند روز ديگر براي گذراندن چند واحد درسي به تهران سفر ميكنم. خلاصه داستان، آقا رضا به تهران آمد و با يك تماس قرار گذاشتيم. قرار هم منزل ما تعيين شد، چون كه هم آقارضا به شهرري بيايد و به زيارت حضرت عبدالعظيم(ع) برود و هم اينكه من حق ميزباني را به جا بياورم. بقيه داستان را در ادامه بخوانيد....
مادر يعني تمام زندگي
مادرم ميگفت: خردادماه 1363 شب جمعه وقتي به دنيا آمدم تا يك هفته مادربزرگم موضوع معلوليتم را به او نگفته بود، تا زماني كه حالش خوب شد و شرايط لازم را پيدا كرد. وقتي كه مادرم قنداق مرا باز كرد، نگاهش به دستانم خيره شد. او ساعتها فقط مرا نگاه ميكرد. خدا ميداند در آن لحظات چه بر او گذشت. اي كاش زبان داشتم تا به او بگويم: «مادر، غمگين نباش كه زندگي از آن من است و خداوند به من حق زندگي داده است، شاد باش كه شادي از آن انسانهاست.» به او ميگفتم: مادرم! اگر آدمي به چشم است و دهان و گوش و بيني، چه فرقي ميان نقش ديوار و ميان آدميت... ولي همان بهتر كه نميتوانستم حرف بزنم. چرا كه او مادر بود ... و خدا چون نميتوانست همه جا با من باشد، مادر را آفريد. او تمام بود، تمام عشق، تمام زندگي كه حتي به اشكهايش اجازه نداد تا ببارد. در آغوشم كشيد و در جواب همسايگان و اقوام كه ميگفتند: او را به سازمان بهزيستي بسپار... گفت: او فرزند من است. مادر دارد و پدر... حق زندگي دارد. به او ميآموزم كه چگونه از زندگي خود لذت ببرد. به او خواهم آموخت كه عشق چيست؟ خدا كيست؟ و تقدير چگونه رقم ميخورد. او مرا در آغوش گرفت و از خانه بيرون رفت و ساعتها از وي خبري نبود. هيچكس نميداند او كجا رفت. شايد با چشماني اشكبار در خيابانهاي شهر، خود را خالي ميكرد يا شايد در گوشهاي از امامزاده مشغول شكرگزاري به درگاه خدا بود.
دوران كودكي
من هم مانند همه بچهها مشغول بازي و تفريح بودم. نگهداشتن تعادلم در هنگام بالا و پائين رفتن پلهها، خيلي برايم مشكل بود، اما تسليم نميشدم و با اين وضعيت، بازي فوتبال را از دست نميدادم. حتما فكر ميكنيد تا به حال صدها بار زمين خوردهام در حالي كه اصلا به ياد ندارم كه چنين اتفاقي برايم افتاده باشد. از همان دوران بود كه جسمم را پذيرفتم و آموختم كه چگونه از پاهايم استفاده كنم. در واقع واقعيت زندگي را درك كردم.
مدرسه
پذيرفتن من براي تحصيل غيرممكن بود و معلمها نميتوانستند قبول كنند كه دانشآموزي با شرايط جسمي من، بتواند خواندن و نوشتن را با هم ياد بگيرد، ولي با اعتماد به نفس و پشتكار مادر و پدرم قرار شد يك سال آزمايشي تحصيل كنم و در صورت موفقيت ادامه تحصيل دهم.
روزهاي اول برايم سخت بود و نگهداشتن مداد و نوشتن با پاهايم مرا آزار ميداد. 
پس از اينكه، سال اول را با موفقيت پشت سر گذاشتم، مديران مدرسه و معلمان خيلي برايم زحمت كشيدند كه از همه آنها تشكر ميكنم و امروز است كه درك ميكنم چرا امام خميني(ره) گفت: «معلمي شغل انبياست.»
حمايت سازمان بهزيستي
از سال 1372، زماني كه در سال پنجم ابتدايي تحصيل ميكردم سازمان بهزيستي، كمك هزينه تحصيلي را به خانوادهام پرداخت ميكرد. ولي اين هزينه آنقدر كم بود كه به هيچ عنوان نميتوانست به عنوان كمك هزينه محسوب شود.
ازدواج
وقتي كه از رضا پرسيدم تا به حال به فكر ازدواج افتادي يا نه؟ لبخندي زد و سكوت اختيار كرد، ولي پس از دقايقي، سكوت را شكست و گفت: من براي اينكه بتوانم زندگي شاد، زيبا و موفق همراه با همسرم داشته باشم بايد آنقدر ارزشها و قابليتهاي خود را بالا ميبردم كه ضعف جسمانيام هيچ زمان به چشم نيايد.
در حال حاضر پس از قبولي در كنكور سراسري سال 84، دانشجوي رشته معارف قرآني هستم و حالا هم خود را براي آزمون كارشناسي ارشد آماده ميكنم. انشاءا... اهداف مهمي را براي خود برنامهريزي كردهام.
دلمشغوليها
مداحي: از سنين كودكي به خاطر علاقه زياد به اهل بيت، در هيئت مذهبي، قرآن ميخواندم و طي سالهاي بعد، مداحي را فراگرفتم تا جايي كه بچههاي هيئت، مرا «شيخ رضا» صدا ميزدند.
تكواندو: شايد فكر كنيد با توجه به وضعيت جسميام، نبايد به ورزشهاي رزمي ميانديشيدم ولي سخت دراشتباهيد، چرا كه چندي ورزش تكواندو را آموختم ولي به علت ادامه تحصيل مجبور شدم، دو روز مانده به مسابقات آن را كنار بگذارم.
آشپزي: شايد باورتان نشود كه من آشپزي هم ميكنم. البته فقط نيمرو، تمام رو و... بلدم تا به حال يكبار هم نسوختم و چيزي را هم نشكستم. در اين كار فقط بايد تمركز داشته باشي.
چوپاني: مثل اينكه فكر ميكنيد من از فضا آمدم. نه، اينطور نيست، منم مثل همه آدمها هر كاري كه بتوانم انجام ميدهم. يك مدت هم چوپاني ميكردم آن هم با دهها گوسفند سمج و لجباز.
اگر معلول نبودم: كشاورزي ميكردم، خيلي علاقه دارم و صددرصد هم رشته تحصيليام را كشاورزي انتخاب ميكردم.