گفتگوی سید هادی کسایی زاده با خبرگزاری مهر

در گفتگو با مهر عنوان شد:

7 هزار جانباز شیمیایی پایتخت در محاصره آلودگی هوای تهران

عضو کمیته راهبردی تاثیر کاهش آلودگی هوا برجانبازان شیمیایی تهران و نویسنده وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران گفت: با توجه به آلودگی هوای تهران بیش از 7 هزار جانباز شیمیایی تهرانی در وضعیت نامناسبی قرار دارند.

لینک خبر در خبرگزاری مهر

این گفتگو در خبرگزاری ایسنا منتشر شد  لینک خبر ایسنا

انتشار خبر در سایت خبری و تحلیلی       لینک ماهان نیوز

انتشار خبر در روزنامه رسالت                   لینک خبر در روزنامه رسالت

انتشار خبر در روزنامه مردم سالاری         لینک روزنامه مردم سالاری

ادامه نوشته

مجازات بدحجابی و بد پوششی در قانون / جدول جریمه لاک و مانتو کذب است

محسنی اژه ای در گفتگو با کسایی زاده خبرنگار مهر:

مجازات بدحجابی و بد پوششی در قانون / جدول جریمه لاک و مانتو کذب است

قانون بدحجابی را جرم می داند؛ پلیس موظف به برخورد با بدحجابی است؛ ماموران حق مجازات و اجرای حکم ندارند؛ جدول جریمه لاک ناخن و مانتوی تنگ نداریم؛ تنها قاضی می تواند بدحجاب را جریمه کند؛ 2 ماه حبس جریمه بد حجابی و 20 ضربه شلاق جریمه قانونی بد پوششی است؛ برگ جریمه بدحجابی کذب است؛ قانون چک خلاء دارد؛ رسانه ها به مسائل قضایی مردم کم توجه اند؛ رسانه ها دادستان را به چالش بکشند.

در ادامه مطلب...

 

رسانه هایی که این مصاحبه را پوشش خبری داده اند:

تابناک   /   آفتاب  /   جام جم آنلاین   /  الف /  رجا نیوز/

جهان نیوز / فرارو / عصر ایران / فردا نیوز /

 

ادامه نوشته

110هزار مصدوم شيميايي در كشور بدون احراز جانبازي زندگي مي‌كنند

110هزار مصدوم شيميايي در كشور بدون احراز جانبازي زندگي مي‌كنند

خبرگزاري فارس: عضو كميته راهبردي تأثير كاهش آلودگي هوا بر جانبازان شيميايي با اشاره به سالروز 7 تير گراميداشت جانبازان شيميايي در كشور گفت: متأسفانه در حال حاضر يك صد و ده هزار مصدوم شيميايي در كشور بدون احراز جانبازي زندگي مي‌كنند.

اصل خبر در خبرگزاری فارس

ادامه نوشته

بالا رفتن از 1900 پله برج میلاد با توپ

گفتگوی خواندنی سید هادی کسایی زاده با اعجوبه/

بالا رفتن از 1900 پله برج میلاد با توپ 

 آرزوهای جوان اسلامشهری

 

مبتکر حرکات نمایشی با توپ در حالی اقدام به ثبت تواناییهایش در کتاب رکوردهای جهانی گینس می کند که سالهاست هیچ مسئولی هنرش را ستایش نکرده است اما جوان 20 ساله اسلامشهری این بار تصمیم دارد خودش را به جهان ثابت کند.

مصاحبه در ادامه مطلب

 

اصل خبر در خبرگزاری مهر

ادامه نوشته

قهرمانان وطن » همسرم در ایثار از من سبقت گرفت

قهرمانان وطن » همسرم در ایثار از من سبقت گرفت


حتما آنهايي‌كه 27 سال كمتر يا بيشتر دارند خوب يادشان است! منظورم دوران دفاع مقدس است. همان روزهايي كه با شنيدن آژير قرمز زير راه پله خانه يا زيرزمين پناه مي‌گرفتيم و تا زماني كه آژير سفيد زده نمي‌شد همانجا مي‌مانديم. اگر خوب يادتان باشد گاهي مواقع راكدهاي رژيم بعث عراق به نزديكي محل خانه‌مان يا كمي آن طرف‌تر اصابت مي‌كرد و تمام پنجره‌هاي خانه‌هايمان مي‌لرزيد. آن زمان‌ها پنجره هر خانه‌اي را كه نگاه مي‌كردي يك چسب كاغذي به صورت ضربدري براي جلوگيري از شكستگي چسبانده شده بود. ولي آيا هيچ وقت از خود پرسيده ايد كه راكدهاي عراقي به كدام خانه يا خيابان شهرمان اصابت مي‌كردند؟ چند نفر انسان غيرنظامي و بي‌‌دفاع، جانباز يا شهيد مي‌شدند؟ و امروز كجا هستند و چه مي‌كنند؟ شايد اين مصاحبه كمي ما را به تامل وادارد كه آري در ميان ايثارگران و شهدا، خانواده‌هايي هستند كه فرزندان، همسران و عزيزان خود را در بمباران رژيم بعثي عراق در شهرهاي بزرگ كشور از دست داده‌اند كه تا به امروز نه يادبودي براي آنان برگزار شده و نه يادي از آنها شده است. خانواده حسيني يكي از اين خانواده‌ها هستند.

ازدواج

دو سال بعد از مجروحيتم يعني سال 1369 بود كه پدر و مادرم، توسط عمه‌ام با دختر يكي از اقوام دورمان در اصفهان آشنا شده و عكس من را به آنان نشان دادند. توفيقي بود كه پدر همسرم جانباز شيميايي و از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بود. همسرم هم با وجود اين‌كه مي‌دانست از ناحيه دو چشم جانباز هستم با افتخار اين وصلت را پذيرفت و در روز سه خرداد، روز آزادسازي خرمشهر در تهران ازدواج كرديم. «سيدمحمد» هرچند كه اين سخن را به زبان نياورد، ولي شايد يكي از آرزوهايش اين است كه بتواند روزي همسرش كه به گفته خود او از نظر ايثارگري از او پيشي گرفته است را به چشم ببيند.

لحظه مجروحيت

وقتي كه پرسيدم چه سالي به جبهه رفتي و در كجا مجروح شدي؟ عينك آفتابيش را روبروي چشمانم قرار داد و گفت:‌اي كاش جبهه مي‌رفتم و‌اي كاش آنجا جانباز مي‌شدم! آري آرزوي سيدمحمد زود برآورده شد... 24 فروردين سال 1367 خيابان ناصرخسروي تهران پاساژ بهشتي ساعت 10 صبح آژير خطر به صدا درآمد. سيدمحمد پيچ راديو را باز كرد و صداي انفجار مهيبي ساختمان پاساژ را لرزاند. موشك به ميدان امام حسين(ع) اصابت كرده بود. سيدمحمد از پشت چرخ خياطي‌اش بلند شد و پنجره را باز كرد، دود غليظي آسمان را فراگرفته بود و سيدمحمد در حالي كه به صداي راديو گوش مي‌داد ناگهان موشك دوم به كنار پنجره اصابت كرد و سيدمحمد به سمت كوچه پرتاب شد. روي صورتش را آجر، سنگ و خاك پوشانده بود و از چشمان و دستانش خون جاري بود. قرباني 19 ساله جنگ تحميلي ديگر چشمانش سوي ديدن نداشت و درد تمام وجودش را گرفته بود، سيدمحمد مي‌گويد: آن زمان فقط صدا‌ها را مي‌‌شنيدم. وقتي كه آمبولانس، من و ساير زخمي‌ها و كشته شده‌ها را به بيمارستان سينا برد، ما را نپذيرفتند و مجبور شديم به بيمارستان لبافي‌نژاد برويم. آن لحظه فقط اشهدم را ‌گفتم و دستانم را بلند كردم و گفتم خدايا شكرت كه شهيد مي‌شوم. بعد از ماه‌ها بستري شدن و عمل كردن دانستم كه ديگر نمي‌توانم دنياي زيباي خدا را ببينم و چشمانم براي هميشه تخليه شد...

خانه و خانواده

حاصل اين ازدواج سه فرزند به نام‌هاي سيد عليرضا، محدثه سادات و مطهره سادات است كه از همه آنها راضي هستم و خداوند آنها را خوشبخت و عاقبت به خير كند. سيدمحمد چند ماهي است كه صاحب عروس شده كه البته مانند اكثر اقشار جامعه به دنبال وامي است تا بتواند تنها پسرش را راهي خانه بخت كند. سيد عليرضا با وجود اين‌كه در سن جواني ازدواج كرده است، ولي با حمايت‌هاي پدر در حال تحصيل در دانشگاه است. مطهره سادات دختر 7 ساله سيدمحمد آنقدر پدر را دوست داشت كه در مدت مصاحبه مانند پروانه دور او مي‌چرخيد و صورت پدر را با بوسه‌هايش گلباران مي‌كرد شايد مطهره در همين سنين كودكي دانسته كه بوسه بر اين پدر بوسه بر ايمان است.

البته سيدمحمد حسيني جانباز 70 درصد نابينا هيچگونه گله و شكايتي ندارد. پدر، جانباز شيميايي شهيد، پدر همسر جانباز شيميايي شهيد و خود جانباز نابينا و اين گذرنامه ورود به بالاترين مرتبه بهشت است.

اتل متل يه جانباز

شايد بهتر باشه درد و دل‌هاي جانباز، حسيني را با يكي از شعرهاي خودم شروع كنم: اتل متل يه جانباز، يه جانباز نابينا- اتل متل نابينا، بينا تر از دل ما- اتل متل يه خونه، خونه‌اي دنج و ساده، ساده تر از يك سلام سلام گرم و تازه- اتل متل يه پوشه، پوشه چاق و گنده، دلش پر از رسيده از رفقاي مرده- اتل متل يه زونكن زونكن سبز و آبي، روش يه اسم جانبازه توش كاغذاي خالي- اتل متل يه آدرس يه آدرس اشتباه، خونه‌اي كه 20 ساله گمشده در قصه‌ها- اتل متل يك صدا صداي يك آشنا، عصايي كه مي‌زنه به پشت من‌ اي بابا - مي‌شه من و رد كنيد خيابونا شلوغن، خير ببيني‌اي جوون نمي‌بينم مجبورم... جانباز سيدمحمد حسيني حرفي زد كه ساعتها مرا به فكر فرو برد. چرا پس از گذشت20 سال از دوران دفاع مقدس يادي از قربانيان جنگ نمي‌شود؟ يادي از زنان و مردان و كودكاني كه بي گناه جانباز و شهيد شده‌اند نمي‌شود؟ حتي يه يادواره... چه‌رسد به اين‌كه توقع داشته باشيم حقمان را از دادگاه‌هاي بين‌المللي طلب كنيم....

جاي پدر

سيدمحمد حسيني فرزند شهيد سيد ابوالفضل حسيني متولد سال 1348، جانبازي كه سال‌هاست در خانه كوچك و ساده‌اش همراه با همسر و فرزندانش آرام و خاموش زندگي مي‌كنند، انگار نه انگار كه قرباني انديشه‌هاي متجاوزانه صدام شده و هنوز صدايش را هيچ دادگاهي نشنيده است. سيدمحمد هنوز عزادار پدر است، پدري كه تنها او شهيدش مي‌نامد، چرا كه همانند بسياري از جانبازان گمنام كشورمان، تنها در پرونده‌هاي بهشت مي‌تواني نامش و درصد جانبازيش را بيابي نه در بنياد شهيد... در 1364 سيدمحمد 16 ساله بود كه پدرش عزم رفتن به جنگ كرد، جنگي كه تنها دفاع از كشور بود و بس، جنگي كه پايانش معلوم نبود... و او در غياب پدر سرپرستي خانواده را بر عهده گرفت. از بام تا شام چشمان آبي اش را بر سوزن چرخ‌هاي خياطي كارگاه مي‌دوخت تا نكند كارش خراب شود و سفارش مشتري عقب بيافتد. سيدمحمد مي‌گفت: وقتي كه پدرم عزم رفتن به جبهه را كرد دلم لرزيد و بغض، گلويم را مي‌فشرد. با حسرت لحظه خداحافظي پدر را نظاره مي‌كردم كه او مي‌رفت و من مي‌ماندم كه ‌اي‌كاش من مي‌رفتم و او مي‌ماند تا از خس‌خس نفس‌هاي بريده بريده خردلي پدر شرمنده نمي‌شدم. ‌اي كاش من مي‌رفتم تا تاول‌هاي نقش بسته روي جسم پدر را لمس نمي‌كردم، رفتني كه تنها در قلبم نام شهيد را برايش حك كرده‌ام چرا كه هيچكس نمي‌دانست او جانبازي شيميايي بود.

با افتخار مدالم را به شهدای هلال احمر و جانبازان شیمیایی اهدا می کنم

برگزیده جشواره جوان برتر جمعیت هلال احمر:
با افتخار مدالم را به شهدای هلال احمر و جانبازان شیمیایی اهدا می کنم


خبرنگار: سید هادی کسایی زاده

جشنواره جوان برتر جمعیت هلال احمر مدال خود را به جانبازان شیمیایی و شهدای هلال احمر کشور اهدا کرد.
پونه رحمانی در گفتگو با خبرنگار اجتماعی حیات، با بیان اینکه هلال احمر در نگرش جوانان حس غرور، تکبر، حسادت و دروغ را کور می کند اظهار داشت: با تمام فعالیت های انسان دوستانه و معنوی که جمعیت هلال احمر ایران انجام می دهد ولی همچنان در حاشیه رسانه ها قرار دارد.
وی در ادامه افزود: متاسفانه مسائل حاشیه ای سیاست آنقدر در چشم رسانه ها پررنگ شده است که دیگر جایی برای پرورش حسن انسان دوستی و ایثارگری ندارد و صدا و سیمای ما نیز اسیر این تعلقات پوچ دنیوی شده است.
رحمانی با اشاره به اینکه ایثارگران و خانواده های شهدا سالهاست که در بستر جامعه به فراموشی سپرده شده اند گفت: وقتی که سازمانها و نهادهای دولتی و غیر دولتی وظایف خود را در مقابل راه شهدا و ایثارگران فراموش کرده اند، وقتی که بسیاری از خانواده های ایثارگر در تلاطم زندگی شهری محو شده اند چگونه می توان انتظار داشت که مسوولین به فکر راه شهدا و ایثارگران باشند.
جوان برگزیده جمعیت هلال احمر کشور گفت: در جمعیت هلال احمر افرادی هستند که برای نجات جان انسانها خطر می کنند و از جانشان می گذرند تا نکند به انسانی آسیبی وارد شود یا خانواده ای از داغ عزیزش داغدار شود و در این راه جانشان را از دست می دهند ولی آیا کسی به خانواده این شهیدان رسیدگی می کند؟
پونه رحمانی اظهار داشت: سالهاست جمعیت هلال احمر پیگیر وضعیت شهدا و جانبازان هلال احمر است ولی صدایش به جایی نرسیده است.
وی با بیان اینکه جانبازان شیمیایی 8 سال دفاع مقدس پس از گذشت 20 سال از جنگ تحمیلی همچنان مظلومانه در آلودگی شهر های بزرگ زندگی می کنند اظهار داشت: با کمال افتخار و خجالت مدال خود را به جانبازان شیمیایی و شهدای هلال احمر تقدیم می کنم.
پایان پیام


همراه با شهید چمران و شهید همت// زنی که تکاور جنگ بود

 به مناسبت هفته دفاع مقدس؛ زنی که در هفت عملیات دوران دفاع مقدس حضور داشت

به مناسبت هفته دفاع مقدس؛زنی که در هفت عملیات دوران دفاع مقدس حضور داشت


مصاحبه کننده: سید هادی کسایی زاده



انگار نه انگار که روزی روزگاری زنان ایرانی را چادر می دریدند. انگار نه انگار که روزی  چکمه های اجنبی بر پیکره خاک تفدیده جنوب حک شده بود و تاریخی که گواهی می دهد صدای ناله های زنان و مردان مبارز ایران را که در سلولهای تاریک پهلوی سنفونی آزادی را می نواختند. جنگل های گیلان و درختانی که از میزبانی کوچک جنگلی افتخار می کردند امروز چه بی صدا سربریده می شوند. انگار نه انگار که روزی بود روزگاری بود. اگر نمی توانی تاریخ گذشته را درک کنی لااقل شاهدی باش بر تاریخ معاصر، تاریخی که هنوز به رشته تحریر درنیامده است. تاریخی که سطرهای آخرش بی رحمانه انتظار شهادت جانبازان را می کشد و چه ساده جانبازان و ایثارگران در چراغهای نورانی شهر محو شده اند انگار نه انگار که وجود داشته اند.
آیا باورتان می شود که در دوران دفاع مقدس زنان نیز در خط مقدم جبهه حضور داشتند؟ آیا باور می کنید که در آن دوران زنانی بوده اند که با فراگیری فنون نظامی و اطلاعاتی نقش مهمی در پیروزی رزمندگان اسلام ایفا کرده اند؟ شاید آشنایی با یکی از تکاوران و چریک های زن در دوران دفاع مقدس برای هر ایرانی مایه افتخار و مباهات باشد.
نامش آمنه است همنام مادر رسول خدا(ص) و نام خانوادگی اش وهاب زاده. ماه ها است که می خواستم با خانم وهاب زاده گفتگو کنم ولی او هیچ وقت در دسترس نبود. یک روز جمکران، یک روز هیئت، یک روز سخنرانی، یک روز نذری، یک روز ختم قرآن، یک روز بهشت زهرا و... تا اینکه توانستم روزی از روزهای ماه مبارک رمضان میهمان خانه کوچکش باشم. دیدن خانم وهاب زاده برایم به آرزو مبدل شده بود. چرا که دیدار با یک زن جانباز دفاع مقدس توفیق می خواهد. ان روز هر چه زنگ زدم کسی درب خانه را باز نکرد. به تلفن همراهش تماس گرفتم. گفت هر چه صبر کردم نیامدی! برای همین از فرصت استفاده کرده و داخل مسجد دارم آش افطار را آماده می کنم می خواهی به مسجد بیایی آنجا مصاحبه کنیم؟ گفتم: نه می خواهم در فضای داخل خانه تان با شما گفتگو کنم. گفت: پس کمی صبر کن می آیم. پیرزن با عصایی فلزی از راهروهای باریک آپارتمانهای اکباتان به طرف واحد مسکونی اش در حال حرکت بود و من پشت یکی از ستونها ایستاده بودم تا وقتی به درب خانه رسید او را ملاقات کنم زیرا دیدار با انسانهای بزرگ در لحظه اول به یاد ماندنی است. سلام کردم، با لبخند به من نگاه کرد و گفت: علیک سلام جوان... و قبل از اینکه داخل خانه شود مرا به خانه اش دعوت کرد. خانه با وجود یک لامپ مهتابی تاریک بود و از پنجره هایی که از بیرون غبار آلودگی هوای تهران را در آغوش گرفته بود نوری متساعد نمی شد. عصایش را به دیوار تکیه داد و روی مبل های راحتی خانه اش که بسیار فرسوده و شکننده شده بودند آهی کشید و نشست. ان لحظه فکر کردم که او تنها یک جانباز شیمیایی است که به دلیل استشمام گاز خردل یا در سردشت و یا در بانه همانند دیگر اهالی شهر مصدوم شده است و ای عجب، که غافل بودم که در مقابل چه کسی نشسته ام. تا اینکه گفتگو اغاز شد و حقایق زندگی آمنه وهاب زاده یکی یکی روشن و روشن تر می شد تا جایی که دیگر نمی توانستم بنویسم زیرا مصاحبه داشت به کتاب مبدل می شد برای همین مختصری از زندگی نامه خانم آمنه وهای زاده را برای شما می نویسم.

دوران کودکی
آمنه وهاب زاده در شهر اردبیل به دنیا آمد و پدرش که پیشه تجارت داشت در همان دوران کودکی همراه با خانواده راه عراق در پیش گرفت و همسایه امام موسی کاظم(ع) شد. پدرش به جهت فعالیتهای سیاسی و انقلابی همیشه با یاران امام خمینی(ره) در کاظمین و نجف در ارتباط بود و این تعاملات در زندگی، تربیت و شخصیت آمنه تاثیر گذار شد. آمنه می گوید: یک روز که 12 ساله بودم به حرم امام علی(ع) مشرف شدم و در آنجا امام خمینی(ره) را دیدم که صورتشان را بر ضریح امام علی(ع) گذاشته اند و زیارت می کنند. دستان مادرم را رها کردم و دوان دوان به طرف ایشان رفته و گفتم: سلام، رهبر عزیزم شما را خیلی دوست دارم، آیا شما هم من را دوست دارید؟ در همین لحظه مادرم به سرعت دستان مرا گرفت و از آنجا دور شدیم ولی میدانم که امام پاسخ من را داد. یادم می آید که پدرم به احترام امام روح ا.. هیچگاه در محضر ایشان حتی در کوچه و خیابان کفش به پا نمی کرد.

فعالیتهای انقلابی
بعد از فوت مرموز پدرم و فوت ناگهانی آیت ا.. حکیم من 15 ساله بودم که به دلیل فعالیتهای ضد شاهنشاهی ایران در عراق از طرف استخبارات عراق من را به ایران تبعید کردند. آن زمان یکی از خواهرانم در تهران سکونت داشت برای همین به منزل ایشان رفتم. قبل از تبعید یاران امام به من گفته بودند که در ایران باید با چه اشخاصی ارتباط داشته و همکاری کنم. ان زمان تازه حزب موتلفه اسلامی تشکیل شده بود ومن با آقای عسگراولادی و آقای نعیمی همکاری خودم را آغاز کردم. تا آنجائیکه یادم است در تمامی راهپیمائی های قبل از انقلاب شرکت داشتم. یکی از وظایف مهمی که از طرف حزب بر عهده من بود توزیع و نصب به موقع اعلامیه ها و سخنرانی های حضرت امام بود که باید عرض کنم در این را کلی هم از طرف مامورین گارد پذیرایی شدیم. هیچ وقت زندانها و شکنجه های ساواک را فراموش نمی کنم ولی چون هیچ وقت مدرک درستی در دست نداشتند مرا آزاد می کردند. آن دوران به دلیل جوانی و پتانسیلی که داشتم خیلی فعال بودم. دوره های مختلف امداد و درمان را با موفقیت فرا گرفتم و در راه پیمایی ها به عنوان امدادگر حاضر بودم.

 بعد از پیروزی انقلاب
بعد از پیروزی انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی در بیمارستان امام خمینی تهران مسئول تحویل شهدا شدم. و بعد از ان در مسئولیتهایی اعم از مسئولیت امور خواهران در جهاد سازندگی کرج، مسئول گروه خواهران در ستاد نمازجمعه تهران و همچنین چند ماهی هم مسئولیت حفاظت و امنیت خواهران نمازجمعه تهران را بر عهده داشتم.

اولین مجروحیت
اولین مجروحیت من بر می گردد به سال 1359 زمانی که مسئولیت حفاظت و امنیت خواهران نماز جمعه تهران را بر عهده داشتم. آن زمان منافقین فعالیت زیادی در بر اندازی نظام داشتند. و در یکی از نمازهای جمعه اقدام به اغتشاش کرده و مردم را مورد ضرب و شتم قرار دادند. آن لحظه یک بلوک سیمانی به پایم پرتاب کردند که باعث شکستگی پایم شد.

اعزام به جبهه
آن زمان من از دیوار راست بالا می رفتم برای همین تا ناقوس دفاع از میهمن به صدا درآمد با همان پای شکسته از بیمارستان امام خمینی تهران به طرف مسجد جامع پل سیمان شهرری به راه افتادم تا از طرف کمیته به جبهه اعزام شوم. پس از ثبت نام دوره های مختلف نظامی را در پادگان جی تهران گذراندم. 4 ماه دوره سلاح های سنگین، رانندگی تانک، عبور از دیوار مرگ، سقوط آزاد، تاکتیکهای رزمی، رزم شب و... که با تمام سختیهایش برایم لازم و شیرین بود. پس از گذاندن دوره ها به عنوان امدادگر همراه با 200 نفر از زنان داوطلب به طرف منطقه جنوب کشور اعزام شدیم.

دیدار با شهید چمران
شهید چمران در جبهه نمی توانستی پیدا کنی چون او همه جا بود. من پس از گذاراندن دوره های چریکی در لبنان یک بار او را در جبهه در حالیکه پاهایش مجروح شده بود دیدم. پس از درمانها و پانسمان اولیه با وجود اینکه نیاز به استراحت داشت از جایش بلند شد و به طرف خط مقدم حرکت کرد. نمی دانم عکسهایم کجاست چون همه را دوستان برده اند ولی عکس با شهید چمران بسیار داشتم حتی یکی از عکسهایم را با شهید چمران بر دیوار یکی از شهرهای جنوبی کشور ترسیم کرده اند.

دومین مجروحیتآن زمان در بیمارستان پتروشیمی کار امدادی و بهیاری انجام می دادم. یادش به خیر چه شبهایی که برای مجروحان جنگ خاک تیمم می بردم تا نماز صبحشان قضا نشود. یک شب به منطقه ای که به آن ایستگاه عملیات آبادان می گفتند با خمپاره حمله شد و بسیاری از بچه های رزمنده شهید شدند به گروه امدادی بی سیم زدند که آمبولانس را سریعا اعزام کنید. ولی آمبولانس به ماموریت رفته بود. آنقدر منتظر شدم تا امبولانس آمد به راننده گفتم سریع برو به ایستگاه عملیات آنجا مجروح داریم ولی راننده از فرط خستگی بیهوش شد. خودم با سرعت سوار آمبولانس شدم و به طرف منطقه را افتادم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم یک مجروح خیلی وضعیت وخیمی دارد به هر زحمتی بود ان را سوار آمبولانس کردم آن رزمنده لبهایش را تکان داد و گفت: امدادگر گفتم: بله منم.... بعد گفت: راننده آمبولانس: گفتم بله منم.... بعد بیهوش شد. همین لحظه یکی از رزمنده ها آمد و گفت: خواهرم شما به مجروح برسید من رانندگی می کنم. این رزمنده در جاده فراموش کرد که نباید در شب چراغ زد و وقتی چند بار چراغ امبولانس را روشن و خاموش کرد ما را به گلوله خمپاره بستند. فقط احساس کردم شکمم می سوزد. وقتی به بیمارستان پتروشیمی رسیدیم آنقدر به آمبولانس شلیک شده بود که مجبور شدن برای بیرون آوردن ما درب آمبولانس را اره کنند وقتی درب آمبولانس باز شد و ناگهان دکتر گفت: "این خواهر که متعلاقات شکمش روی زمین ریخته..." آن وقت بود که بیهوش شدم.

وقتی که شهید شدم
بعد از مجروحیت دوم که تمام شکمم به وسیله خمپاره پاره شده بود مرا به داخل بیمارستان منتقل کردند و روده هایم را به داخل شکم برگردانده و آن را با یک دستمال بسته بودند. وقتی مرا به اطاق عمل منتقل کردند علائم حیاتی من از کار افتاد و به علت کثرت مجروحین مرا به سرعت به معراج شهدا منتقل کردند. نمی دانم چند روز طول کشید ولی روزی که می خواستند شهدا را به داخل کانتینر حمل شهدا منتقل کنند دیدند مشمع ای که مرا داخل ان پیچیده بودند بخار کرده است. مرا به سرعت به داخل بیمارستان منتقل کردند. وقتی پزشک امد گفت: چرا دوباره این شهید را اینجا آوردید؟ مسئولین حمل شهدا گفتند آقای دکتر ایشان زنده اند! پزشکان که خیلی خوشحال شده بودند مرا به اطاق عمل منتقل کردند.

ماموریت برون مرزی با شهید همت
من به جهت اینکه به زبانهای عربی و انگلیسی مسلط بودم و همچنین دوره های کامل نظامی و اطلاعاتی را دیده بودم به ماموریت برون مرزی زیاد اعزام می شدم به خصوص ماموریت به بغداد و شهرهای مختلف عراق. یک بار همراه با حاج ابراهیم همت همراه با یک گروه 6 نفره چریکی ماموریت داشتیم تا از مرز سردشت به طرف کردستان عراق برویم. پس از گذشتن از کوهستانهای سعب العبور به مناطق مین گذاری رسیدیم که شناسایی شدیم آن زمان کردهای عراقی و ستون پنجم همه جا نفوذ داشتند. چند خمپاره به طرف ما شلیک شد که با برخورد به میدان مین انفجار های مهیبی را ایجاد کرد که از موج انفجار بیهوش شدم. شهید همت به جهت مصدومیت من عملیات را متوقف کرد و سریعا به مقر برگشتیم. بعد از آن حادثه من 40 روز در کما بودم.

وقتی که شیمیایی شدم
به عنوان نیروی امدادگر در عملیات والفجر 1 در منطقه فکه حضور داشتم. تقریبا چند ساعتی از اذان صبح گذشته بود و من در چادر امدادی پانسمان پای یکی از مجروحان را تعویض می کردم که هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران کردند. من به سرعت از داخل چادر بیرون آمدم و به عمق منطقه بمبارانم شده رفتم آنجا دیدم بوی سیر می آید. به سرعت ماسکم را زدم وقتی به چادر برگشتم دیدم آن جانباز ماسک ندارد برای همین ماسکم را بر داشتم و به صورت آن مجروح زدم. صورتم و چشمانم خیلی می سوخت و بدنم شروع به خارش افتاده بود و دستانم تاول زده به طوری که تاولهای روی صورتم آویزان شده بود آنقدر که بیهوش شدم. از آنجا مرا به بیمارستان صحرایی و پس از آن به بیمارستان اهواز منتقل شدم. یادم هست که آن جانباز در بیمارستان صحرایی فریاد می زد این خواهر جان مرا نجات داد...

یک خاطره از دوران جنگخاطرات زیاد است به نحوی که از طرف وزارت ارشاد سالهاست دارند با من مصاحبه می کنند تا کتاب خاطرات من را چاپ کنند. یادم هست که در یکی از عملیاتها وقتی محاصره شکسته شد به طرف کانال خاکی که رزمندگان در آن محاصره شده بودند رفتم. تنها 5 نفر زنده بودند. قمقمه آب را از داخل کوله بیرون آوردم و گفتم آب بخور برادر... نفر اول گفت: نه به ایشان بدهید. نفر دوم گفت: این برادر واجب تر است تا اینکه نوبت به نفر آخر رسید که دیدم همگی آنها شهید شدند. به نظر شما با دیدن این صحنه می توانم در ادامه زندگیم به راحتی آب یخ بنوشم. وقتی که صحنه شهادت مظلومانه شهدای داخل کانال را که با لبهای تشنه روی شانه های هم شهید شدند به نظرم می آید.

بعد از جنگ داوطلب هلال احمر شدمبعد از پایان دوران دفاع مقدس اموزشهای امدادی خودم را کامل کردم و به جمعیت داوطلبان هلال احمر پیوستم. هر جا ماموریت بود حاضر بودم به خصوص در دوران رحلت حضرت امام که 70 روز مسئولیت امدادی خواهران هلال را بر عهده داشتم.

خسته نباشی رزمنده
بررسی و نگارش زندگینامه مجاهد و رزمنده دوران دفاع مقدس جانباز 70 درصد شیمیایی خانم آمنه وهاب زاده در یک یا چند برگ کاغذ نمی گنجد شاید به زودی کتابی منتشر شود همتای "دا " تا همگان بر سر مگوی سینه این دلیر زن خاکریزهای دفاع مقدس آشنا شوند و سینه به سینه برای نسلهای آینده نقل کنند که روزی بود و روزگاری بود... خیلی از حرفها را ننوشتم و خیلی از خاطرات نا نوشته باقی ماند. ملاقات و خواندن شعر در محضر مقام معظم رهبری، عضویت در ستاد استقبال امام، همراهی با صیاد شیرازی و اطاعت از دستورات حسن باقری و داستان هزینه های شیمی درمانی که به جای سهمیه مسکن از طرف بنیاد شهید و... گفتگو را اینجور تمام می کنم که آمنه وهاب زاده 70 درصد جانباز شیمیایی زنی که در عملیاتهای آزادسازی خرمشهر، دهلاویه، حصرآبادان، حمیدیه، هویزه، رمضان، طریق القدس، ثامن الائمه و محرم حضور داشته است و به عنوان یک امدادگر، تک تیرانداز و آر پی جی زن در خط مقدم دوش به دوش مردان از کشورمان دفاع نموده است هم اکنون در خانه ای استیجاری و کوچک به تنهایی زندگی می کند بی آنکه کسی بپرسد خسته نباشی رزمنده...
او نخواست تا در مورد زندگی شخصی اش سوال کنم و من هم نپرسیدم ولی شاید روزی مجید تنها فرزند آمنه خاطرات زندگی مادر را بازگو کند...

پایان پیام

 

بزرگترين كارخانه كبريت‌سازي جهان را داريم

 

 مهندس محمدتقي توكلي:

 بزرگترين كارخانه كبريت‌سازي جهان را داريم

 

مصاحبه کننده: سید هادی کسایی زاده

چاپ در مجله خانواده سبز شماره ۲۲۵

  ساليانه 10 ميليارد عدد كبريت را با ارزان‌ترين قيمت جهان توليد مي‌كنيم

هميشه اولين‌ها در هر رشته‌اي براي مردم اهميت داشته‌اند. اولين سازنده تشتك، بطري، دربازكن، تلفن، كولر، بخاري گازي، تختخواب، سوزن، قفل، سماور و... شايد آنها دانشمند نباشند ولي با يك ايده و ابتكار، بزرگترين مشكلات انسان‌ها را حل كرده‌اند. ولي مطمئن باشيد كه در اين راه با تحمل صدمات زياد بالاخره به آرزو و هدفي كه داشته‌اند، رسيدند. براي پيدا كردن بسياري از اين انسان‌ها يا به نوعي مخترعان و مبتكران نياز نيست خيلي در صفحات اينترنت يا مجلات بگرديد، خيلي از آنها در كشور، شهر يا در همسايگي ما زندگي مي‌كنند، فقط كافي است به پشت برچسب محصولات يا وسايلي كه درخانه و اداره استفاده مي‌كنيد، نگاهي بيندازيد، در بعضي از اين برچسب‌ها نام سازنده محصول ذكر شده است، مثل محصولات مواد غذايي بهروز كه بنيانگذار آن، بهروز فروتن است، سماور زمرديان كه سازنده آن آقاي زمرديان است يا آبليموي ممتاز كه متعلق به حاج سعيد ممتاز مي‌باشد. ولي در بين اين همه مي‌توانيد محصولاتي را پيدا كنيد كه قدمت و سابقه طولاني‌تري دارند يعني اينكه به غير از ما پدران و اجداد ما هم روزگاري از اين محصول استفاده مي‌كردند و آنقدر كيفيت و محبوبيت داشته كه بعد از گذشت چندين سال هنوز هم مورد احترام مصرف‌كننده امروزي است. در اين شماره خوانندگان مجله خانواده سبز را با بنيانگذاران كبريت توكلي آشنا خواهيم كرد.وي در سال 1340 به صورت كاملا سنتي و طبق آداب و رسوم مردم تبريز ازدواج كرد. همسرش دختر خانواده شهيد ثقه‌الاسلام و زني تحصيلكرده و داراي ليسانس ادبيات بود. حاصل اين ازدواج فرزنداني سالم و صالح به نام‌هاي علي، حسن، حسين و دلارا است كه پسران همگي در معيت پدر مشغول به كار مي‌باشند. جالب توجه اينكه تمامي اعضاي خانواده داراي تخصص فني بوده و دختر خانواده نيز پزشك مي‌باشد.

تاريخچه كبريت توكلي

اين اسم برايتان آشنا نيست. اگر جايي به گوشتان خورده، بهتر است سري به آشپزخانه بزنيد و روي جعبه كبريت‌تان را بخوانيد. زير همان كلمه‌اي كه نوشته اين كبريت بي‌‌خطر است آرم توكلي چاپ شده است. البته در برخي از محصولات توكلي، نام كبريت فروزان نوشته شده است. موضوع برمي‌گردد به 100 سال قبل زماني كه عهدنامه ننگين تركمنچاي امضاء شد و منطقه قفقاز به دست روس‌ها افتاد. آن زمان بنيانگذار كبريت توكلي يا همان حاجي آقا كبريت‌ساز توكلي ساكن ايروان و تاجر قند و شكر و كبريت بود كه وقتي ديد سرزمينش تحت سلطه استالين درآمده به تبريز نقل مكان كرد و در سال 1297 كارخانه كبريت‌سازي توكلي را ايجاد كرد. حاجي آقا كبريت ساز داراي 2 دختر و 5 پسر بود كه فرزندانش نيز در اين راه او را ياري مي‌كردند. ولي در ميان فرزندان، محمدتقي پس از گذراندن دوره دبيرستان در كالج البرز تهران براي ادامه تحصيل راهي شهر ميشيگان آمريكا شد و موفق به اخذ مدرك ليسانس در رشته مكانيك شد كه متاسفانه در مقطع فوق‌ليسانس به علت بيماري پدر مجبور شد به ايران بازگردد. محمدتقي 25 ساله به عنوان عضو هيات مديره در ادامه خدمات پدر ابتكارات جديدي را در كارخانه پياده كرد كه يكي از آنها استفاده از ضايعات چوبي كبريت‌سازي براي توليد نئوپان بود.

درد دل‌هاي يك صنعتكار

... خيلي از حرف‌ها را نمي‌‌شود گفت، ولي متاسفانه در كشور ما تجارت به صنعت تبديل شده است در حالي كه تجارت فقط بايد نقش پشتيباني‌كننده صنعت را داشته باشد. اگر صنايعي هم موفق بوده‌اند همه‌اش برمي‌گردد به گذشته‌هاي دور، ما هر روز شاهد ورشكستگي و متوقف شدن صنايع كوچك و بزرگ هستيم كه اين امر براي كشور در حال توسعه ما نگران‌كننده است. مهندس توكلي از دولتمردان خواست تا به صنعت كشور به چشم يك اصل مهم و بنيادي نگاه كنند، آن وقت مانند بسياري از بخش‌هاي كشور رشد فزآينده‌اي را شاهد خواهند بود. وي گفت: توليد پفك، چيپس، آدامس و سس صنعت نيست، صنعت يعني ساختن زيربناي يك كشور و شناسايي يك كشور از محصولات موثر در سطح جهان.

اولين كارخانه كابينت‌سازي ونئوپان در ايران

مهندس محمدتقي كبريت‌ساز توكلي در سال 1342 با انتقال صنايع نئوپان از كشور آلمان به ايران توانست اولين كارخانه توليد نئوپان در ايران را پايه‌گذاري كند. در آن زمان محصولي به نام «فورميكا» در اروپا توليد شد كه بر روي نئوپان براي جلوگيري از نفوذ آب و خوردگي چسبانده مي‌شد كه اين مهندس 32 ساله توانست با ساخت اين ماده براي اولين بار در ايران «فورميكا» را بر روي نئوپان بكشاند.

بعد از تاسيس كارخانه نئوپان ديديم كه نئوپان داريم، فورميكا هم كه توليد مي‌كنيم، پس مشكلي براي ساخت كابينت نداريم. براي همين اولين كارخانه ساخت كابينت در ايران راه‌اندازي شد. آن زمان كسي كابينت نداشت يا اگر هم داشت آهني بود يا خارجي.

كارخانه كبريت‌سازي

محمدتقي توكلي مي‌گفت: آن زمان كه پدرم كارخانه ايجاد كرد به علت خروج ايرانيان از منطقه قفقاز، زنان و كودكان زيادي در كاروانسراها و محلات شهر آواره و گرسنه بودند كه پدر تعداد زيادي از آنها را براي كار به كارخانه آورد. آن زمان كارخانه كبريت‌سازي توكلي بيش از 900 كارگر داشت و امروز به دليل پيشرفت صنايع و تكنولوژي با 300 كارگر فعاليت مي‌كند. چوب كبريت از درخت صنوبر تبريزي ساخته مي‌شود و به اصلاح گوگرد آن از تركيب 12 ماده شيميايي تهيه مي‌گردد كه با سليكوم حيواني به چوب كبريت چسبانده مي‌شود. امروزه در تمام دنيا، كبريت از مصرف عمومي به مصرف لوكس تبديل و فندك جايگزين آن شده است. كارخانه‌هاي بزرگ كبريت‌سازي جهان هر كدام محصول خاصي را توليد مي‌كنند يك كارخانه كبريت تزئيني، يكي ديگر كبريت شومينه و... ولي كبريت‌سازي توكلي تنها كارخانه در جهان است كه تمامي محصولات را تهيه و توليد مي‌كند و جزء باكيفيت‌ترين كبريت‌هاي جهان شناخته شده است.

مهندس توكلي مي‌گفت: هم‌اكنون در جهان هر عدد كبريت به قيمت 2 دلار فروخته مي‌شود كه در اين ميان كبريت توكلي تنها با قيمت 50 سنت ارائه مي‌شود و با افتخار مي‌گويد كه با توليد سالانه 10 ميليارد جعبه كبريت، بزرگترين توليدكننده كم‌هزينه ودر موثر جهان هستيم.

پـسري با اراده آهنين

داستان يك موفقيت»

 پـسري با اراده آهنين

 

مصاحبه کننده: سید هادی کسایی زاده

چاپ در مجله خانواده سبز شماره ۲۲۵


  سال 1385 يك خانواده بي‌‌سرپرست از دولت‌آباد از توابع تربت حيدريه جهت دريافت كمك و تسهيلات به موسسه خيريه‌اي در تهران مراجعه كرد و اين سبب شد موسسه پس از تحقيقاتي، سفري به اين شهرستان و روستاهاي همجوار داشته باشند.

در اين سفر هيئت همراه پس از بازديد از روستاهاي محروم منطقه از جمله زاوه، كوشكك و خود شهر دولت‌آباد خانواده‌هاي بي‌‌سرپرست را تحت پوشش قرارداده و تسهيلات و كمك‌هاي خود را از طريق يكي از موسسات خيريه آن منطقه به آن خانواده‌ها ارائه كرد.

از آنجايي كه من روزي يكي از معاونان اين خيريه بودم، تصميم گرفتم با يكي از مددجويان تحت پوشش خيريه مصاحبه كنم. پس از جستجوي زياد داخل اسامي وضعيت يك جوان نظرم را جلب كرد. دانشجو بود، ولي از نعمت دودست بي بهره بود، طي يك تماس تلفني به اوگفتم: اجازه مي‌دهي براي مصاحبه به روستاي شما بيايم. گفت: نيازي نيست، خودم چند روز ديگر براي گذراندن چند واحد درسي به تهران سفر مي‌كنم. خلاصه داستان، آقا رضا به تهران آمد و با يك تماس قرار گذاشتيم. قرار هم منزل ما تعيين شد، چون كه هم آقارضا به شهرري بيايد و به زيارت حضرت عبدالعظيم(ع) برود و هم اينكه من حق ميزباني را به جا بياورم. بقيه داستان را در ادامه بخوانيد....

مادر يعني تمام زندگي

 مادرم مي‌گفت: خردادماه 1363 شب جمعه وقتي به دنيا آمدم تا يك هفته مادربزرگم موضوع معلوليتم را به او نگفته بود، تا زماني كه حالش خوب شد و شرايط لازم را پيدا كرد. وقتي كه مادرم قنداق مرا باز كرد، نگاهش به دستانم خيره شد. او ساعت‌ها فقط مرا نگاه مي‌كرد. خدا مي‌داند در آن لحظات چه بر او گذشت. اي كاش زبان داشتم تا به او بگويم: «مادر، غمگين نباش كه زندگي از آن من است و خداوند به من حق زندگي داده است، شاد باش كه شادي از آن انسان‌هاست.» به او مي‌گفتم: مادرم! اگر آدمي به چشم است و دهان و گوش و بيني، چه فرقي ميان نقش ديوار و ميان آدميت... ولي همان بهتر كه نمي‌توانستم حرف بزنم. چرا كه او مادر بود ... و خدا چون نمي‌توانست همه جا با من باشد، مادر را آفريد. او تمام بود، تمام عشق، تمام زندگي كه حتي به اشك‌هايش اجازه نداد تا ببارد. در آغوشم كشيد و در جواب همسايگان و اقوام كه مي‌گفتند: او را به سازمان بهزيستي بسپار... گفت: او فرزند من است. مادر دارد و پدر... حق زندگي دارد. به او مي‌آموزم كه چگونه از زندگي خود لذت ببرد. به او خواهم آموخت كه عشق چيست؟ خدا كيست؟ و تقدير چگونه رقم مي‌خورد. او مرا در آغوش گرفت و از خانه بيرون رفت و ساعت‌ها از وي خبري نبود. هيچكس نمي‌داند او كجا رفت. شايد با چشماني اشكبار در خيابان‌هاي شهر، خود را خالي مي‌كرد يا شايد در گوشه‌اي از امامزاده مشغول شكرگزاري به درگاه خدا بود.

دوران كودكي

من هم مانند همه بچه‌ها مشغول بازي و تفريح بودم. نگهداشتن تعادلم در هنگام بالا و پائين رفتن پله‌ها، خيلي برايم مشكل بود، اما تسليم نمي‌شدم و با اين وضعيت، بازي فوتبال را از دست نمي‌دادم. حتما فكر مي‌كنيد تا به حال صد‌ها بار زمين خورده‌ام در حالي كه اصلا به ياد ندارم كه چنين اتفاقي برايم افتاده باشد. از همان دوران بود كه جسمم را پذيرفتم و آموختم كه چگونه از پاهايم استفاده كنم. در واقع واقعيت زندگي را درك كردم.

مدرسه

پذيرفتن من براي تحصيل غيرممكن بود و معلم‌ها نمي‌توانستند قبول كنند كه دانش‌آموزي با شرايط جسمي من، بتواند خواندن و نوشتن را با هم ياد بگيرد، ولي با اعتماد به نفس و پشتكار مادر و پدرم قرار شد يك سال آزمايشي تحصيل كنم و در صورت موفقيت ادامه تحصيل دهم.

روزهاي اول برايم سخت بود و نگهداشتن مداد و نوشتن با پاهايم مرا آزار مي‌داد.

پس از اينكه، سال اول را با موفقيت پشت سر گذاشتم، مديران مدرسه و معلمان خيلي برايم زحمت كشيدند كه از همه آنها تشكر مي‌‌كنم و امروز است كه درك مي‌كنم چرا امام خميني(ره) گفت: «معلمي شغل انبياست.»

حمايت سازمان بهزيستي

از سال 1372، زماني كه در سال پنجم ابتدايي تحصيل مي‌كردم سازمان بهزيستي، كمك هزينه تحصيلي را به خانواده‌ام پرداخت مي‌كرد. ولي اين هزينه آنقدر كم بود كه به هيچ عنوان نمي‌توانست به عنوان كمك هزينه محسوب شود.

ازدواج

وقتي كه از رضا پرسيدم تا به حال به فكر ازدواج افتادي يا نه؟ لبخندي زد و سكوت اختيار كرد، ولي پس از دقايقي، سكوت را شكست و گفت: من براي اينكه بتوانم زندگي شاد، زيبا و موفق همراه با همسرم داشته باشم بايد آنقدر ارزش‌ها و قابليت‌هاي خود را بالا مي‌بردم كه ضعف جسماني‌ام هيچ زمان به چشم نيايد.

در حال حاضر پس از قبولي در كنكور سراسري سال 84، دانشجوي رشته معارف قرآني هستم و حالا هم خود را براي آزمون كارشناسي ارشد آماده مي‌كنم. ان‌شاءا... اهداف مهمي را براي خود برنامه‌ريزي كرده‌ام.

دل‌مشغولي‌ها

مداحي: از سنين كودكي به خاطر علاقه زياد به اهل بيت، در هيئت مذهبي، قرآن مي‌خواندم و طي سال‌هاي بعد، مداحي را فراگرفتم تا جايي كه بچه‌هاي هيئت، مرا «شيخ رضا» صدا مي‌زدند.

 تكواندو: شايد فكر كنيد با توجه به وضعيت جسمي‌ام، نبايد به ورزشهاي رزمي مي‌انديشيدم ولي سخت دراشتباهيد، چرا كه چندي ورزش تكواندو را آموختم ولي به علت ادامه تحصيل مجبور شدم، دو روز مانده به مسابقات آن را كنار بگذارم.

آشپزي: شايد باورتان نشود كه من آشپزي هم مي‌كنم. البته فقط نيمرو، تمام رو و... بلدم تا به حال يكبار هم نسوختم و چيزي را هم نشكستم. در اين كار فقط بايد تمركز داشته باشي.

 چوپاني: مثل اينكه فكر مي‌كنيد من از فضا آمدم. نه، اينطور نيست، منم مثل همه آدم‌ها هر كاري كه بتوانم انجام مي‌دهم. يك مدت هم چوپاني مي‌كردم آن هم با ده‌ها گوسفند سمج و لجباز.

 اگر معلول نبودم: كشاورزي مي‌كردم، خيلي علاقه دارم و صددرصد هم رشته تحصيلي‌ام را كشاورزي انتخاب مي‌كردم.

شما را با طبيعت درمان مي كنيم‌!

طب سنتی »

شما را با طبيعت درمان مي كنيم‌!

قسمت دوم

 

مصاحبه کننده: سید هادی کسایی زاده

چاپ در مجله خانواده سبز شماره ۲۲۵


  سلام به همه خوانندگان خوب مجله خانواده سبز. همانهايي كه صفحه 94 شماره قبلي را خواندند و كلي از ما تقدير و تشكر كردند. منظورمان مطلبي تحت عنوان طب سنتي بود كه چاپ شد و كلي سر و صدا به پا كرد تا حدي كه به جز خوانندگان عده‌اي از دوستان سينمايي و ورزشي و... كه مرا مي‌شناختند با تلفن همراهم تماس گرفتند و آدرس اين مرد گياهي را مي‌خواستند. و اما به آنهايي كه موفق نشدند شماره قبلي مجله را بخوانند م‍ژده مي‌دهم كه هر شماره مي‌توانند اين صفحه را مطالعه كنند. موضوع اين صفحه از اين قرار است كه دو تا ايراني خوش مرام و خوش ذوق و خوش غيرت با مطالعه، تحقيق و پژوهش به آنجايي رسيدند كه مي‌توانند با يك نگاه به چهره شما بيماريتان را تشخيص داده و بعد با استفاده از گياهان دارويي آن را درمان كنند. مي‌گوييد نه! بايد به شما بگويم از هزاران نفري كه از تمام ايران با خواندن مجله خانواده سبز به طرف عطاري اين آقا رفتند يكيشون را توانستم همين ديروز زيارت كنم. پسري 21 ساله كه ريزش شديد مو و تيرگي چهره داشت و استاد توانست با دادن علائم ظاهري و رفتاري او را حيرت‌زده كند. استاد مي‌گفت: در بدن اين پسر ويروس‌هايي است كه آزمايشات نمي‌توانند آن را نشان دهند و بايد آن ويروس‌ها را از بين برد. حالا اين پسر كرجي تحت درمان قرار گرفته و چند هفته آينده غير از چند تار مو، كه آن هم استاندارد طبيعت انسان است ريزش مو نخواهد داشت و در ضمن صورتش هم مانند پنجه آفتاب مي‌درخشد. حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را؟!! حالا مي‌خواهم به آن دسته از خوانندگاني كه توي دلشان مي‌گويند قضيه آبكي و تبليغاتي است عرض كنم كه اولا بابت شناساندن اين آقاي عطار مجله خانواده سبز مثل هميشه پولي دريافت نمي‌كند. دوما وقتي بيش از هزار نفر به مجله زنگ مي‌زنند و خواهش مي‌كنند تا با ناجي سلامتشان مصاحبه كنيم، ديگر حرفي براي گفتن نمي‌ماند. اگر هم باور نداريد مي‌توانيد خودتان به عطاري 6 متري محقر او كه انتظار شما را مي‌كشد سري بزنيد تا به شما بگويد كه مطالعه و تجربه در علوم گياهي چه كارها كه نمي‌تواند بكند. متن زير هم نشان از صداقت عطار دارد بخوانيد تا سلامت بمانيد:

اكسير جواني حقيقت دارد!

كيسه صفرا، كيسه‌اي است گلابي شكل، كه به قسمت پايين كبد متصل مي‌شود و كار اصلي آن ذخيره‌سازي صفراي ساخته شده توسط كبد است. كبد نقش به سزايي در سوخت و ساز كربوهيدرات‌ها، چربي‌ها، پروتئين‌ها و املاح به عهده دارد. تخليه نامناسب، چاقي و كهولت سن موجب اختلال در عملكرد صحيح كبد مي‌شود و باعث مي‌شود مواد زائد حاصل از فرايند متابوليسم بدن دفع نشود.

اكسير جواني باعث تحريك و تسهيل جريان صفرا و عملكرد مناسب كبد، در نتيجه باعث دفع املاح و عناصر مزاحم بدن مي‌شود. مصرف يك دوره پانزده روزه از اين محصول اثرات زير را در بر خواهد داشت: شادابي؛ رفع تيرگي و زردي صورت؛ رفع زردي چشم؛ تنظيم چربي؛ تنظيم قند؛ رفع سستي و كوفتگي بدن و رفع اختلالات گوارشي، در ضمن مصرف اين محصول به تمام افراد ميانسال و سالمند به خصوص خانم‌ها توصيه مي‌شود. اين فرآورده از مواد گياهي كاملا طبيعي تشكيل شده است.

خطر هر ثانيه با شماست

هواي تهران بدبختتان كرده است خودتان خبر نداريد، بله خطر هر ثانيه با شماست...او مي‌گفت: آلودگي هواي تهران بلايي سر مردم آورده كه نگويم بهتر است! ولي با كلي خواهش و تمنا بالاخره قاچاقي چند تا از آنها را برايتان توانستم بنويسم:

«اختلال در كبد، تيرگي پوست، ريزش مو، خستگي مفرط، خلط، سرفه، نفخ، رفلكس، بي‌‌اشتهايي، اختلال در بينايي، اختلال جنسي، اختلال عصبي، به وجود آمدن ديابت نوع 2، گرفتگي عروق، پا درد و د‌ه‌ها بيماري ديگر... براي همين استاد متذكر شدند كه بايد كبد را سالم نگه داشت و با رعايت در خوردن غذا و مصرف برخي گياهان دارويي به تجويز عطار باشي با آلودگي تهران مبارزه كرد و سپس به مسئولان هشدار داد كه با توليد انبوه خودرو و عدم كنترل آلودگي هوا با جان مردم بازي نكنند. به فكر آن خردسالان و كودكاني باشيد كه در سنين كودكي دچار بيماري‌هاي تنفسي و كبدي مي‌شوند و تعداد زيادي از والدين بي خيال نمي‌دانند اشكال از كجاست و هي مي‌گويند بچه مان غذا نمي‌خوره، لاغره، زشته و... حالا بياييد قاشق غذا را به حلق بچه بكنيد، توي خانه نعره بكشيد، سيگار بكشيد، با غذا آب بخوريد، بعد از غذا بپريد توي حمام، با چربي و سرخ كردني هم وصلت خويشاوندي برقرار كنيد! بعدش هم زرت و زرت پول دوا و دكتر بدهيد و بگوييد آخ مامانم اينا! چرا صورتم جوش زده، چرا شب‌ها نمي‌تونم راحت بخوابم، چرا دهنم تلخه، چرا چشمام گود رفته و هزارتا ادا و اطفار ديگه... آخر يكي نيست بگويد زن، مرد، مادر و پدر عزيز كمي هم به فكر سلامتي خودتان باشيد همه‌اش كه كار و پول نمي‌‌شود.

مصاحبه سید هادی کسایی زاده با یک عطار زبر دست

طب سنتی»

شما را با طبيعت درمان مي‌كنيم!

مصاحبه کننده: سید هادی کسایی زادگان
چاپ در مجله خانواده سبز شماره 223


  ... وقتي از تحريريه خانوادهسبز به من زنگ زدند و گفتند: يك نفر با ديدن چهره و صورتت ميتواند به درستي بيماري تو را تشخيص دهد، توي دلم خنديدم و گفتم: حتما اين بابا، شيوه جديدي براي تلكه كردن مردم ابداع كرده و بعد وقتي پژمان كردمحله از من خواست تا براي مصاحبه به مغازه او بروم ديگر، خيلي كلافه شدم و پيش خودم گفتم: درسته كه مجله خانواده سبز پرفروشترين مجله ايران است و همه خوانندگانش با مطالعه زندگي آدمهاي موفق به نوعي توي زندگيشون تغييراتي ايجاد ميكنند، ولي اين يكي ديگه نوبره والا... آخه ميدونيد يك عادت بد من، اين است كه در مورد يك خبر زود قضاوت ميكنم. خلاصه كلام، دوربين و لنزو دفتر و دستك، زين كرديم و راه افتاديم براي مصاحبه. آدرس درست بود، ولي يك چيزي جور در نميآمد و آن اين بود كه در آن آدرس يك مغازه كوچك عطاري قرار داشت، كه فقط 3 يا 4 نفر ميتوانستند در آن بايستند چه برسد به اينكه بنشينند. خلاصه با ترديد وارد عطاري شدم. داخل عطاري 2 مرد ميانسال در حال كار بودند كه پس از معرفي متوجه شدم كه اين دونفر همانهايي هستند كه قرار بود صفحهاي از مجله خانواده سبز را به خود اختصاص دهند. البته يكي از آنها راضي به مصاحبه نشد و با كلي خواهش و تمنا توانستم با يكي از اين دو شريك و همكار مصاحبه كنم.

كارمندي كه  عطـار شـد

صمد زينالعابدين پارسا 58 ساله بچه تهران كه در خانوادهاي نظامي بزرگ شده است در مورد رو آوردن به حرفه عطاري ميگويد: كارمند يك شركت بودم و پدر همسرم عطار بود. بعد از گذشت چند سال از ازدواج متوجه شديم كه همسرم نميتواند باردار شود، براي همين تا چند سال، كارمان فقط رفتن به اين دكتر و آن دكتر بود. تا اينكه يك روز، پدر همسرم براي او دارويي گياهي تجويز كرد و بعد از چند وقت صاحب فرزندي شديم! آنقدر اين گياهان و جوشاندههايي كه پدر همسرم تهيه كرده بود برايم ارزشمند شد كه كارم را رها كردم و به دنبال كسب تجربه و علماندوزي و شناخت گياهان دارويي پرداختم. البته نميتوانم از زحمات استاد طب گياهي مرحوم «داريوش طيبي» حرفي نزد، چرا كه هر چه دارم از معلومات و مكتب او آموختهام. استادي كه در محضرش با چشم خود ديدم كه چگونه بيماران صعبالعلاج را درمان ميكرد.

نگـاه به  افــراد

از آنجاييكه حس كنجكاويام گل كرده بود به پارسا گفتم: ميگويند شما با نگاه كردن به افراد ميتوانيد، بيماري آنها را تشخيص دهيد؟ و ايشان در جواب گفت:نه هميشه اما براي مثال نارسايي در كليه ميتواند، از تغيير رنگ سفيدي چشم، پوست صورت و طريقه ايستادن آدمها و بسياري از نشانههاي ديگر پديدار شود، مثلا اينكه شما شبها، آب دهانتان روي بالش ميريزد، استخوان دست و پايتان را مرتب به قول معروف قلنج ميكنيد، پس از چند دقيقه ايستادن، كمر درد ميگيريد و چند مشكل ديگر كه بايد خصوصي به شما بگويم را داريد كه برخي از آنها به دليل نارسايي كبد و برخي ديگر مشكلات تغذيهاي و داشتن انگل در بدنتان است. من كه فكم آويزان شده بود! از شدت تعجب خشكم زد. تا اينكه چند بيمار را كه به مغازه آمده بودند، به راحتي بيماريشان را تشخيص داد و آنها نيز كه از قبل ايشان را ميشناختند با تاييد بيماري درخواست داروي گياهي براي درمان داشتند.

كبـد  سلطان بدن

پارسا و همكارشان كه در شماره بعدي در مورد ايشان هم سخن ميگوييم در مورد سنگينترين و مهمترين عضو بدن انسان يعني كبد قسمتي از تجربيات خود را به خوانندگان خانواده سبز هديه كردند. آنها گفتند كه: ابوعلي سينا هزار سال پيش گفته است براي اينكه عمر طولاني و با نشاط داشته باشيد از اعضاء رئيسه كه شامل قلب، كليه، مغز و كبد است به خوبي مراقبت كنيد. كبد در انسان بيش از 500 نوع كار مفيد و ارزنده انجام ميدهد و اگر در حفظ سلامت آن كوتاهي شود، عواقب ناخوشايندي به وجود ميآيد كه جبران آن تقريبا غير ممكن است. لذا براي حفظ سلامت و بهداشت كبد بايد دستوراتي را در تغذيه روزانه رعايت كرد كه از مهمترين آن خودداري از خوردن چربيها، سرخ كردنيها، نوشابههاي گاز دار، بادمجان، سيگار و قليان است به علاوه فرياد كشيدن، عصبانيت، آب خوردن بين غذا، و يكسره آب را سركشيدن و استحمام بعد از صرف غذا نيز ميتواند براي كبد خطر آفرين باشد. پارسا مي‌‌گويد: ويژگي يك كبد سالم در انسان، آرامش اعصاب، طول عمر زياد و شادابي و نشاط پوست است و يك كبد نارسا و ناسالم باعت ميشود، تا انسان دچار تيرگي پوست، تلخي دهان، خشكي و سفيدي زبان، عطش فراوان، يبوست، قرمزي يا زردي ادرار، رنگ پريدگي، بيقراري، دلشوره، غلظت خون و صدها بيماري ديگر شود.

طب گياهي علاج همه

بيماريها

صمد پارسا، دل پري داشت و همين هم باعث شد تا ساعت 11 شب با هم گپ و گفت داشته باشيم. البته خيلي از حرفها را نميشود، نوشت؛ ولي شايد يك خاطره، بتواند كمي ما ايرانيها را تكان بدهد. پارسا ميگفت: سال 1992 به كشور انگليس سفر كردم. موزه ويكتوريا يكي از طبقاتش منحصر به علوم گياهي بود. وقتي كه وارد طبقه علوم گياهي شدم با حيرت و تعجب ديدم كه اولين غرفه آن نوشته شده بود «پرشين بوعلي سينا»! و امروز ايران با 7 هزار سال تاريخ علوم گياهي در كجاي دنيا قرار دارد؟! ما حتي براي گياهان دارويي موجود در ايران شناسنامه نداريم و تعدادي از اين گياهان كمياب نسلشان رو به انقراض است. خيلي از مردم حاضرند روزي 20 تا 40 عدد قرص بخورند ولي به خودشان زحمت نميدهند كه پيش يك طبيب حاذق طب گياهي بروند. گذر زمان ثابت كرده است كه تجربه بالاتر از علم است. در حالي بسياري از طبيبان گياهي ما هم با مطالعه و هم با تجربه زياد به دليل عدم حمايت دولتها به جاي طبابت در حال فروش انواع عرقهاي گياهي و زرد چوبه هستند تا بتوانند خرج زندگي خود را تامين كنند! به عنوان مثال شما امشب ديديد كه دهها بيمار به من مراجعه كردند و فقط تشكر ميكردند و دعا گو بودند. زيرا با همين تجربه و اين علم و عنايت خدا است، كه پيرمرد 75 ساله بيماري مرض قندش يك ماهه درمان ميشود، خانم نازايي باردار ميشود و دختري زشت و لاغر كه شاگرد مغازه است، بعد از 45 روز، وضعيت جسماني مناسبي پيدا ميكند. نميخواهم باعث وحشت جامعه شوم، ولي آلودگي هواي تهران و آلودگي آب و خاك اين شهر، آينده خطرناكي را براي همه مردم به دنبال خواهد داشت. به خصوص در زمينه توليد انگل در بدن آدمها.

عطار كيست؟

سوال من از پارسا اين بود كه ممكنه بسياري از مردم در دام افراد سودجو كه در قالب عطاري دكان بازكردند و مداوا ميكنند گرفتار بشوند و به قول معروف قوز با لا قوز شده و هم پولشان برود و هم جونشان، بايد چه كار كرد؟ ايشان با كمي تامل ويژگيهاي يك عطار را چنين بيان كرد: «عطار واقعي هرگز تخلف نميكند، منصف است، حداقل بالاي 50 سال عمر دارد، قيمت تعيين نميكند، خوش اخلاق است، حرمت مشتري را نگه ميدارد، دوست خداست، در بالاي نسخه اش از كلمه «هوالشافي» استفاده ميكند، دستش خير است زيرا عطاري صنف مومنان است.»

من هر شماره با شما هستم

پارسا و همكارش راست ميگفتند، زيرا با چشمانم ساعتها، نظارهگر بيماران و درمان آنها بودم و تلفني با چند نفر از آنها كه عكس و پرونده شان روبرويم بود و درمان شده بودند صحبت كردم. اين دو بزرگوار قول دادند، كه هر شماره مهمان ما باشند و ايرانيان مشتاق علوم و طب گياهي را تنها نگذارند.

حضور هادی کسایی در جمع ایرانیان مقیم خارج از کشور

گزارش »دعوت ايراني ها به ايران


گزارشگر: سید هادی کسایی زاده
چاپ در مجله خانواده سبز شماره 223

 
داستان آشنایی من با آقای دكتر دانش شنیدنی است. بعد از اینكه پژمان كردمحله برای شركت در همایش ایرانیان مقیم خارج از كشور با من تماس گرفت، بلافاصله در دفتر مجله حاضر شدم و با معرفی نامه به طرف سالن سران اجلاس به راه افتادم. جمعيت زيادي در سالن اجلاس بودند و ايراني‌هاي زيادي كه در كشورهاي مختلف دنيا مقيم بودند
 با دعوت سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري خود را به سالن اجلاس رسانده بودند، نزديك به هزار نفر كه در هتل‌هاي هما، استقلال و اوين مستقر شدند.
آنها پس از دو روز همايش قرار شد كه به مدت دو هفته به نقاط مختلف ايران سفر كنند. كار من هم اين بود كه آنجا گفتگوهايي با اين ايرانيان داشته باشم، شماره‌ها و ايميل‌هايي رد و بدل شود تا با آنان گفتگو كنم. راستي! در اولين روز و افتتاحيه اين اجلاس احمدي‌نژاد رئيس‌جمهور كشورمان هم حضور داشت.

دردسرهای مصاحبه

ساعت نزدیك به 3 عصر بود و مهمانان یكی یكی وارد مي‌شدند. من هم از فرصت استفاده كردم و كنارشان حاضر مي‌شدم تا بتوانم با حداقل 40، 50 نفری مصاحبه كنم. ولی باز هم مشكلات شروع شد... تعدادی از مهمانان مصاحبه نمي‌كردند، تعدادی از سرمایه‌گذاران صاحب‌نامي كه صلاح نمي‌دانستند حرفی بزنند، بعضی‌ها مي‌ترسیدند و برخی دیگر مي‌گفتند حالا بگذار بعد! ولی به قول معروف كم نیاوردم و بالاخره روی یك صندلی خالی كنار یك آقا نشستم. پس از احوال پرسی و نشان دادن مجله خانواده سبز ناگهان با استقبال باورنكردنی چند نفر از مهمانان روبرو شدم كه یكی از آنها دكتر بوذرجمهر دانش بود. او از طريق سايت، خانواده‌سبز را مطالعه مي‌كرد و با آن آشنا بود. به هر حال پس از لحظاتي گفتگو قرار شد بعد از همایش با او مصاحبه كنم. خلاصه همایش كه تمام شد هرچه گشتیم آقای دكتر را پیدا نكردیم به هتل هم كه زنگ زدم نبودند...

اختراع دانش

متخصص ایرانی دستگاه‌ گوارش بدن در كشور انگلیس، توانسته است اختراع دستگاه آرتی فیشل مصنوعی ریه و كلیه را به ثبت برساند. این دستگاه مي‌تواند نوزادان كوچك و نورس را كه مشكل تنفسی دارند زنده نگه دارد.

اولین بار است كه به مشهد مي‌روم

دكتر دانش كه برادرش در تهران مطب دندانپزشكی دارد آنقدر سرش شلوغ است كه نمي‌داند مدل اتومبیل پژو اش 405 است یا 407! ولی به اصرار توانستم بفهمم كه پزشكان انگلیسی ماهانه بیش از 4 میلیون تومان درآمد دارند! یكی از ویژگی‌های دیگر همایش ایرانیان مقیم خارج از كشور، این بود كه ایرانیان مي‌توانستند با تورهای اصفهان، عسلویه، تهران و مشهد رایگان سفر كنند كه دكتر دانش، تور مشهد را انتخاب كرد، چرا كه قلب هر ایرانی برای ديدن بارگاه ملكوتی ثامن الحجج(ع) مي‌تپد به خصوص اگر كه برای اولین بار باشد.

در خلوت دكتر دانش

به گفته دكتر دانش، نام بوذرجمهر از بزرگمهر گرفته شده است و همیشه از این اسم احساس غرور كرده است. بوذرجمهر علاقه زیادی به موسیقی اصیل ایرانی آن هم از نوع قدیمی دارد به خصوص استاد شجریان. یكی دیگر از مشخصه‌های دكتر، مشرف شدن ایشان به سفر حج بود كه این هم در نوع خود قابل توجه است. البته فراموش نشود كه دكتر دانش، متخصص در پخت فسنجان و قورمه سبزی آن هم از نوع سنتی است به شرطی كه همراه با دیدن فیلم‌های آقای مخملباف و كیارستمی باشد.دكتر بوذرجمهر دانش، علاقه زیادی به خواندن قرآن دارد و كتابخانه شخصی او در انگلیس با تفاسیر قرآن و كتاب‌های قرآنی مزین شده است. و به راستی خوشا به حال آنانی كه در لباس، كشور و دنیایی دیگر هیچ‌گاه جایگاه، سنت و دین خود را فراموش نمي‌كنند و همیشه به ارزش‌های انسانی خود پایبندند.

مصاحبه با نخبه ایرانی

روز دوم همایش بعد از اینكه با چند نفری از اين عزيزان مصاحبه كردم داخل سالن شدم تا برای استراحت روی صندلی بنشینم كه از روی اتفاق، دكتر دانش را دیدم كه در حال چرت زدن گوشه سالن نشسته بود! به آرامی رفتم و به شانه اش زدم و گفتم دكتر جان بیدار شید لطفا... بنده خدا با چشمانی قرمز به من نگاه كرد و انگار كه اصلا خواب نبوده گفت: سلام. بعد با اشاره به او گفتم بیا بیرون مصاحبه كنیم. دكتر دانش مي‌گفت: آنقدر برنامه‌های ما در این چند روز كوتاه، فشرده است كه حسابی خسته شدم. ولی طوری نیست چون قول دادم باید با تو مصاحبه كنم.اولش جواب سوالاتم را به سختی مي‌داد ولی نم‌نم بیشتر با هم عیاق شدیم. از گفته‌هايش فهمیدم كه با همسرش به ایران آمده و او آن موقع در هتل بود. «بوذرجمهر دانش‌راد» 20 اسفندماه - البته سالش را نگفت - در نجف اشرف به دنیا آمد. پدر و مادرش ایرانی بودند كه به علت شغل تجارتي پدر مجبور بودند تا به كشورهای مختلف سفر كنند و تولد بوذرجمهر در نجف به همین علت است. بوذرجمهر كه زیاد به فارسی مسلط نبود برای فراگرفتن این زبان مجبور شد تا يك سال در دبیرستان البرز تهران تحصیل كند. وی پس از اخذ دیپلم از شهر بغداد در سن 22 سالگی برای ادامه تحصیل راهی كشور انگلیس شد. در سال 1991 پس از جنگ تحمیلی به دعوت وزیر بهداشت آن زمان به ایران سفر كرد تا اطلاعات و دانش خود را در اختیار هم وطنان خود قرار دهد و پس از چند ماه دوباره به انگلیس بازگشت. دكتر بوذرجمهر دانش، هم اكنون صاحب 3 فرزند به نام‌های داریوش، آریا و سیروس است و به عنوان متخصص بيمارستان رويال شهر اسكاتلند در بخش گوارش مشغول به كار است.

مصاحبه با مدیران موفق/// ادویه

داستان یک موفقیت»

3 نسل با ادويه زندگي مي‌كنيم!

مصاحبه کننده: سید هادی کسایی زاده

مجله خانواده سبز قصد دارد از اين شماره به سراغ افرادي برود كه در عرصه مديريت و كارآفريني پيشتاز بوده و ايران را همگام با كشورهاي توسعه يافته همراهي مي‌كنند. اين قهرمانان، مديراني هستند خوشبين و اميدوار، داراي خودباوري و اعتماد به نفس، با توان برنامه‌ريزي و تفكر بالا، معتقد به اصول انساني، انتقادپذير و با ظرفيت. مديران موفق و خلاق به خوش‌شانسي و بدشانسي اعتقادي ندارند و مي‌دانند كه بزرگترين سرمايه‌هاي يك مجموعه، كاركنان و كارگراني هستند كه بر اساس مديريت ايشان فعاليت مي‌‌كنند. مطالعه زندگي انسان‌هاي موفق مي‌تواند هر انساني را از شرايط موجود به شرايط بهتري سوق دهد. زيرا انسان موجودي چند بعدي است و براساس فطرت در مسير دگرگوني و پيشرفت سير مي‌كند. اميدواريم مصاحبه با مديران موفق، خلاق و كارآفرين بتواند شما تشنگان علم، موفقيت و خوشبختي را در مسير مناسبي قرار دهد.

داستان تاسيس شركت

... قبل از اينكه در مورد آقاي مدير صحبت كنيم از وي خواستم كمي در خصوص تاسيس شركت براي خوانندگان مجله خانواده‌سبز صحبت كند. وي گفت: پدربزرگم در سال 1318 پس از كوچ از روستاي تفرش در استان مركزي به منطقه اميريه تهران، در بازار نوروزخان يك مغازه عطاري تاسيس نمود. اگر مي‌خواهيد در مورد تفرش بيشتر بدانيد كافيست بگويم هنرمندان و شخصيت‌هاي بزرگي را به كشور و جهان اهدا كرده است مثل آقايان: دكتر حسابي، علي نصيريان، فرامرز قريبيان، خانم نيكي كريمي و بسياري از شخصيت‌هاي علمي و فرهنگي كه الان در خاطرم نيست. به هر حال آنقدر خوش نامي و خوشرويي پدر بزرگ زبانزد شد، كه به عنوان يكي از معتمدين بازار عطارها لقب گرفت. در اين ايام پدرم در مغازه وردست پدرش بود. تا اينكه پدربزرگم بر اثر بيماري ديگر نتوانست به كار در عطاري ادامه دهد. براي همين مغازه را فروخت و پدرم براي مدتي در كار خريد و فروش برنج ايراني مشغول به كار شد.

در سال 1345 پدرم با برنامه‌ريزي و خلاقيت خاصي توانست كسب و كار عطاري را دوباره راه‌اندازي كند ولي ديگر نه به صورت سنتي، بلكه اين بار براي اولين بار در ايران، ادويه را به صورت بسته‌بندي عرضه كرد. پدرم انواع و اقسام ادويه را داخل نايلون‌هاي كوچكي ريخته و كارگران به جاي دستگاه پرس كه در آن سال‌ها وجود نداشت، آنها را با دست مي‌دوختند. اوايل از اين كار زياد استقبال نشد، ولي بعد از چند ماه توزيع در بازار تهران و رسيدن كالا به شهرستان‌ها تقاضا‌ها بيشتر شد. با اين حركت بود كه فرهنگ بسته‌بندي، همان سال‌ها در ايران قوت گرفت. پس از مدتي محل كارگاه را به خيابان خليج، همين مكاني كه امروز آمده ايد منتقل كرديم. هر 5 سال يك بار تحولي در صنعت بسته بندي كالا صورت مي‌داديم. بعد از فوت پدرم در سال 1380 كارخانه به قوت خود باقي ماند و با همت برادرانم تا امروز حرف اول در تنوع محصول را مي‌زنيم.

مديرعامل شركت موادغذايي گلها، مهندس مهدي كريمي تفرشي، متولد سال 1353 با تحصيلات كارشناسي صنايع غذايي هستند.

آقاي مهندس در خانواده

مهدي كريمي پنج سال است كه ازدواج كرده و همسرشان نيز مدرك مهندسي پزشكي دارند، البته در رشته زبان انگليسي و آلماني هم تدريس مي‌كنند. نكته جالب در خصوص ازدواج آقاي مهندس اين است كه لحظه خواستگاري، همسر ايشان به مهريه يك شاخه گل سرخ رضايت دادند و با وساطت بزرگتر‌ها قضيه حل و فصل شد و مهريه‌اي كه ايشان نخواستند بازگو كنند، تعيين شد. جالب اينجاست كه همسر آقاي مهندس چندين بار در حين مصاحبه حالا به ترفند‌هاي مختلف جوياي حال آقاشون بودند كه اين نشانه رابطه عميق خانوادگي و محبت بين اين زوج موفق مي‌باشد. مهندس قصه ما زياد اهل آشپزي نيست ولي عاشق لازانياست، چون ادويه‌هاي زيادي را در خود جاي مي‌دهد. راستي دوست داريد بدانيد كه مديرعامل يك شركت بزرگ و معروف ادويه در فاميل چه جايگاهي دارد؟ اولا اينكه همه فاميل از ادويه گلها استفاده مي‌كنند. دوم اينكه اين آقا و همسر محترمشان به جاي كادوي چشم روشني، ديد و بازديد و... پك كامل ادويه كادو مي‌برند. و جالب‌تر اينكه همه فاميل و دوستان دور و نزديك ناراحت نمي‌شوند كه هيچ، بلكه انتظار دارند آنها را ادويه به دست ببينند! البته در كنار اين قضايا عده‌اي هم درخواست كار دارند كه آقاي مدير، طبق ضوابط كارخانه نسبت به گزينش آنها اقدام مي‌كند.

آقاي مهندس در كارخانه

در كارخانه، ديسيپلين خاصي حكم فرما بود. همه چيز سر جاي خودش بود. ولي عجيب‌تر اينكه 80 درصد، كاركنان كارخانه را زنان تشكيل مي‌دادند. جناب آقاي كريمي در اين خصوص گفتند: بيشتر اين زنان سرپرست خانوار يا كمك حال خانواده خود مي‌باشند و اكثرا بومي همين منطقه هستند. وي در خصوص تحولات صورت گرفته توسط مديريت ايشان در كارخانه گفت: در 10 سال اخير توانستيم استاندارد FDA يا همان تاييد سلامت دارو از امريكا را اخذ كنيم. همچنين مديريت كيفيت ISO9000 از كشور آلمان. با پيگيري و مكاتبات و ارائه نمونه محصولات به آلمان، مدرك ايمني مواد غذايي HACCP را نيز كسب كرديم.

مهندس كريمي در خصوص كسب مقام 10 صنعتگر برتر كشور در واحد تحقيق و توسعه در سال 87 گفت: واحد R&D يا تحقيق و توسعه كارخانه وظيفه بررسي، مطالعه و پژوهش در زمينه توسعه اين صنعت در سطح جهان را برعهده دارد و ما نيز تا به امروز از جديدترين روش‌ها استفاده نموده‌ايم.

آقاي مهندس اگر وقتي پيداكنند كتاب‌هاي فلسفي، روانشناسي موفقيت و زندگينامه چهره‌هاي برتر جهان را مطالعه، اخبار را نيز از طريق روزنامه و تلويزيون دنبال مي‌كنند. اين مهندس جوان و خلاق براي رسيدن به اين جايگاه مدت زيادي را در بازارهاي هندوستان، چين و زنگبار قدم زده است و نتيجه سفرهاي ايشان، انتقال مستقيم ادويه جات از هندوستان به ايران بدون واسطه مي‌باشد. البته جاي تعجبي ندارد اگر بدانيد كه مهندس كريمي تنها عضو جوان هيئت مديره توليد‌كنندگان نمك و ادويه‌جات و همچنين عضو انجمن مواد غذايي ايران هستند.

رابطه ادويه با سازمان انرژي اتمي

آقاي مهندس در خصوص پاكيزگي ادويه‌ها مي‌گويد: زماني كه ادويه از هندوستان به ايران منتقل مي‌شود، حاوي ميكروب و نوعي قارچ مي‌باشد كه آزمايشگاه مخصوص كارخانه پس از تعيين كيفيت كالا، آن را به سازمان انرژي اتمي منتقل مي‌كند تا با تابش اشعه گاما عمل ضدعفوني و ميكروب‌كشي انجام شود. البته برخي از شركت‌ها و كارخانه‌جات به دليل هزينه بالا، اين كار را انجام نمي‌دهند.

چند نكته جالب از ادويه‌ها

مهندس كريمي در خصوص ادويه‌ها به اين نكته اشاره كرد كه؛ متاسفانه در ايران فقط براي رنگ و طعم غذا از ادويه استفاده مي‌كنيم در حالي كه در برخي از كشور‌ها به خصوص چين، به نكات پزشكي و درماني اين كالا نيز توجه خاصي دارند. به عنوان مثال زردچوبه و زيره‌سياه خاصيت ضدسرطاني دارد و مصرف سويا هم در ترميم بافت‌هاي عضلاني كاربرد موثري دارد. سماق ضدچربي است براي همين بيشتر روي كباب مي‌ريزند، دارچين آرام‌بخش بوده و چيني‌هاي باستان آن را خيس مي‌كردند و بر دو طرف شقيقه‌ها مي‌ماليدند تا سردرد التيام يابد.

لحظه‌ها‌ي جالب و به ياد ماندني

مهندس مي‌گفت: در آزمايشگاه مجبوريم روزي چند بار پودر كيك‌هاي آماده را آزمايش كنيم براي همين كاركنان و مديران هميشه در اين خصوص پيش قدم بوده‌اند!مهندس كريمي داستان كوزه‌گر از كوزه شكسته آب مي‌خوره را اينگونه بازگو كرد كه: چندين بار شده در خانه ادويه نداشتيم و مجبور شدم از يك فروشگاه ادويه خودم را بخرم. تازه اينكه خوبه! برخي از روزها همسرم زنگ مي‌زند و به فروشنده سفارش مي‌دهد و آن روز مجبوريم ادويه‌هايي غير از «گلها» مصرف كنيم. البته ايشان نمي‌گذارد بنده بويي ببرم و آنها را از ديد من دور نگه مي‌دارد. وقتي از سريال يانگوم و غذاهاي پر ادويه آن صحبت كردم آقاي مهندس گفت: بعد از پخش سريال يانگوم، فرهنگ استفاده از ادويه بيشتر قوت گرفت و شايد بتوان گفت كه اين سريال تحولي در ادويه ايران ايجاد كرد.نكته قابل تأمل و جالب اينجاست كه مهندس بعد از ساعت كاري، خودش به تنهايي اقدام به بازاريابي محصولات شركتش مي‌كند و براي فروشگاه‌ها جالب است كه مديرعامل خود شخصا به فروشگاه آمده است.مهندس مهدي كريمي جهت بازاريابي محصولات خود از دانشجويان استفاده مي‌كند و دليل آن اين است كه هم كمك هزينه‌اي براي آنان باشند و هم با توجه به پاره وقت بودن كار لطمه‌اي به تحصيلات آنها وارد نشود.

مهندس كريمي عضو اصلي حسينيه منتظران المهدي(عج) است. حسينيه‌اي كه توسط پدر و پدربزرگ ايشان بنا شده، روحشان شاد. اين حسينيه هر سال محرم ميزبان عاشقان حسين(ع) است و به بركت مولا و همت اين خانواده، هر ساله پذيراي سينه زناني است كه ارادت خود را به مولا و سرورشان در اين حسينيه طنين‌انداز مي‌كنند. خانواده مهندس در امر ياري به نيازمندان از هيچ كمكي دريغ نكرده‌اند. گوشه‌اي از آن را مي‌توان در قاب‌هاي كوچكي كه نيت بزرگي پشت خود دارند، پيدا كرد. قاب‌هاي تقدير و تشكر از كميته امداد، موسسه خيريه بيماري‌هاي خاص، موسسه خيريه محك و...

چند گله و شكايت

وقتي دست روي دل مهندس گذاشتيم گفت: برخي از شركت‌ها و آدم‌هاي سودجو به نام شركت گلها اقدام به بسته‌بندي مواد غذايي و ادويه كردند كه به كمك نيروي انتظامي دستگير شدند، ولي باز هم اين كار در تهران و شهرستان‌ها در حال انجام است كه اميدواريم مردم عزيز در هنگام خريد دقت كنند و از فروشگاه‌هاي معتبر اين محصولات را خريداري كنند. بعضي‌ها هم راه دزدي را ياد گرفته‌اند، نان خشك را آسياب مي‌كنند و با كمي زردچوبه به جاي آرد سوخاري مي‌فروشند! يا اينكه چوب داخل مغز گردو را از روستاها جمع‌آوري كرده و فلفل سياه توليد مي‌كنند!
 
هادی کسایی

سید هادی کسایی و ازبر علی حاجوی

گفتگوی سید هادی کسایی با دهقـان فداکـار 


  اطمينان دارم که از سوم دبستاني ها گرفته تا مامان و بابا ها همه داستان دهقان فداکار را خواندند و چندين بار هم از رويش مشق نوشتند. البته تصميم کبري و حسنک کجايي هم جاي خودش را دارد. ولي فرقشان اين است که دهقان فداکار يک داستان کاملا واقعي است. شايد يکي از افرادي که بايد از آن به خاطر پيدا کردن قهرمان داستانمان از وي تشکر کرد
 مدير خوش ذوق دبستان پيام اسلام باشد. آقاي مهدي سرکاني 10 سال پيش براي اينکه دانش آموزان سوم ابتدايي مدرسه اش با دهقان فداکار از نزديک آشنا شوند به فکر پيدا کردن دهقان افتاد و پس از چندين هفته تحقيق و پرس و جو بالاخره سر از روستاي قهرمان لو در شهر ميانه درآورد.
 اين معلم توانسته بود قهرمان کتاب سوم ابتدايي را پيدا کند و چندي پيش طي مراسمي در كانون فرهنگي تربيتي ميثم، براي چهارمين بار دهقان پير را به روي سن آورد تا همه بچه هاي مدرسه از نزديک حس ايثار و فداکاري را لمس کنند. دهقاني که باعث شد خيلي از دانش آموزان و آدم بزرگها با خواندن داستان فداکاريش راه درست را در زندگي انتخاب کنند راهي که امروز با تغيير نام درس حس مي‌کنيم ديگر نام درس هشتم کتاب فارسي سال سوم ابتدايي دهقان فداکار نيست.
 نام اين درس به فداکاران تغيير نام يافته. مشق‌هاي دانش آموزاني مانند شهيد حسين فهميده و خيلي از شهدا و ايثارگران امروز تصحيح شده و همگي نمره عالي گرفتند. امسال آقاي سرکاني 2 تا ميهمان داشت يکي دهقان فداکار و ديگري پدر شهيد دانش آموز حسين فهميده.

داستان واقعي دهقان فداکار

پيرمرد نمي توانست فارسي صحبت کند، براي همين مترجم زبان ترکي روي سن حضور داشت. مجري پرسيد: آقاي ريز علي خواجوي...! دهقان گفت: بابا جان من ريز علي خواجوي نيستم! تو کتابها اشتباه نوشتند اسم من اولا «ازبر علي حاجوي» ثانيا اين عکسي که پشت سر من نقاشي کرديد لخته من لباس تنم بود. يک مرتبه همه حاضرين زدند زير خنده که يک عمره اين بنده خدا را اشتباه صدا مي کردند. بعد ازبر علي تمام داستان آن شب را تعريف کرد:

...45 سال پيش بود پنجم مهرماه. باجناقم با عهد و عيال ميهمان خانه ما بودند. بعد از خوردن شام و شب نشيني ميهمانان قصد خانه کردند. هوامه‌آلود بود و سرد. گفتم: امشب را اينجا بخوابيد فردا برويد! گفتند نه. کارداريم. فانوس را روشن کردم تا قسمتي از راه را همراهيشان کنم. از داخل جنگل نرفتيم و به خاطر مه کنار ريل هاي راه آهن را گرفتيم تا نزديک آبادي بالا. بعد از خداحافظي در راه برگشت بودم که ديدم يک قطار مسافربري در ايستگاه راه آهن توقف کرده و مسافران دارند پياده يا سوار مي شوند. در راه دو تونل بود و ميان اين دو فضاي بازي قرار داشت. وقتي از تونل اول گذشتم ديدم کوه ريزش کرده و راه را بسته است.
به خودم گفتم: بايد به مسئول راه آهن اطلاع دهم. دوان دوان به طرف راه آهن مي دويدم که سوت قطار و نور ضعيفي را که از دور نزديک مي شد،شنيدم. شيشه فانوسم شکسته بود و فانوس خاموش شده بود. تنها راهي که به ذهنم آمد اين بود که با آتش علامت بدهم. سريعا کتم را در آوردم و نفت فانوس را روي آن ريختم و سر چوبي پيچاندم. کبريت را از جيب شلوارم درآوردم. آنقدر هواسرد بود که کبريت ها روشن نمي شدند. بدنم عرق کرده بود ولي بالاخره روشن شد. به طرف قطار دويدم. آهاي.... آهاي... جلوتر نرويد... نگه دار... ولي قطار به آرامي از کنارم گذشت. شروع به سنگ انداختن کردم تا اينکه بالاخره قطار نگه داشت.
خيلي خوشحال شدم ولي خوشحاليم طولي نکشيد که لوکوموتيو ران و تعدادي از مسافران ريختند پايين و تا آنجايي که جا داشت مرا کتک زدند. در زير مشت و لگد ها فرياد مي زدم بابا جان کوه ريزش کرده. تا اينکه يک نفر ترکي مي دانست گفت: دست نگه داريد او مي گويد کوه ريزش کرده. مرا سوار قطار کردند و به آرامي راه افتادند بعد از گذشتن از تونل اول ديدند که کوه ريزش کرده. ناگهان همه مسافران و خدمه به طرف من حمله ور شدند و شروع به ماچ و بوسه کردن كردند. بعد از آن شب من مريض شدم و يک ماه در بيمارستان شفاي تبريز بستري بودم. وضع ماليم خيلي بد بود و مجبور شدم براي تسويه حساب با بيمارستان گوسفندانم را هركدام 20 تومان بفروشم. وقتي از بيمارستان مرخص شدم هيچي نداشتم و تمام سرمايه ام را از دست داده بودم. دوباره شروع کردم و روي زمين کشاورزي کار مي کردم. بعد از 10 سال يک روز که داشتم از جلوي سپاه قزوين مي‌گذشتم يکي از فرماندهان سپاه من را شناخت و گفت: آقاي حاجوي داستان آن شب تو و قطار مسافربري توي کتاب درسي بچه ها چاپ شده. خيلي خوشحال شده بودم.

همسر فداکار

زمان جنگ بود. يک قطار پر از مهمات از وسط زمين هاي کشاورزي من مي گذشت. ناگهان با يک تکان قسمتي از قطار جدا شد و لوکوموتيو‌ران غافل از قطار نصفه به راه ادامه مي داد. همسرم که صحنه را ديده بود داس را روي سرش مي چرخاند و داد مي زد اوهوي... عمو.... نصفش جا مونده. خب چه کارکنيم همسر کو ندارد نشان از شوهر.

خاطرات شيرين

 يک روز مرحوم دادمان وزير سابق راه و ترابري به همراه آقاي خاتمي رئيس جمهور سابق به روستاي ما آمدند و بعد از دستور انتقال برق به روستا به 13 خانوار روستا يک کنتور برق هديه کردند و فرمودند از هيچ يک از اهالي روستا پول برق نگيريد.

دهقان فداكار در آلمان

 يک روز از دفتر مرحوم دادمان تماس گرفتند و گفتند: فيلم مصاحبه شما و داستان فداکاريتان به دليل اينکه 2 نفر از مسافران آن قطار آلماني بودند از تلويزيون آلمان پخش شده است. بعد از پخش فيلم تعدادي از دانش آموزان آلماني قلکهاي پول خود را براي تشکر به ايران فرستاند. مبلغ قلکها 666 هزار تومان بود.

آرزوهاي دهقان فداکار

بزرگترين آرزويم اين است که رهبرم آقاي سيد علي خامنه اي را از نزديک ببينم. بعدش هم دوست دارم به همراه همسرم به سوريه بروم. يکي ديگر از آرزوهايم هم اين است که به تهران بيايم البته به دنبال خانه اي در حصارک کرج مي گردم تا نزديک خانه پسرم باشم. به خاطر اينکه در تهران همه من را مي‌شناسند و امکانات بهتري نسبت به روستاي‌مان دارد.

قهرمان داستان قصه ما متولد 1309 است. وي که با کار کشاورزي روزگار مي گذراند هم اکنون از 8 فرزند خود داراي 49 نوه و نتيجه مي باشد. فرزندان وي جهانبخش، فرامرز، جهان، حيدر، يونس، طاهره، فريده و مريم همگي به پدري که تصوير ايثار و فداکاريش بر پيکره آموزش و پرورش کشور حک شده است افتخار مي کنند. حاجوي هر جا که دعوتش کنند با جان و دل حضور پيدا مي کند و مانند بعضي از قهرمانان خودش را گم نکرده است. در کشور ما قهرمانان بزرگي بوده اند و هستند که هنوز گمنامند. همه ما آنها را ديده ايم. شايد هم در خيابان به آنها تنه زده ايم يا اينکه فکر کرده ايم معتادند يا بيمار. شايد آنان در روي زمين گمنام باشد ولي در آسمانها همه آنها را مي شناسند. واين کودکان، انسانهاي پاکي که بي هيچ منت و ريا و تظاهر با خوشحالي تمام در کنار پدر شهيد فهميده و دهقان فداکار مي ايستند، گل تقديم مي کنند و عکس يادگاري مي گيرند. به اميد روزي که کودکان امروز بتوانند فردا قدر ايثارگران را بهتر بفهمند و درک کنند.
 
هادی کسایی

زنان موفق- گل آفرین باقری

گل‌آفرین باقری:

از زندگی عشایری تا نهاد ریاست جمهوری؟


زنی موفق از دیار "ری"



 
 

در عصر حاضر در ميان اين آدم‌هاي موفق، زناني زيسته‌اند كه با قانون اعتماد به نفس، ايمان و اميد، تاثير شگرفي در زندگي انسان‌ها و جهان اطراف خود گذاشتند. زناني همچون مادر ترزا، هلن كلر، ماري كوري، مرحوم طاهره صفارزاده، پروين اعتصامي، ژاندارك و... در كشور ما هم كم نيستند زناني كه با آگاهي از اين قانون توانسته‌اند بر مشكلات غلبه كنند. اين زنان با برداشتن «ميم» مشكلات از طعم شيرين شكلات در تمام طول زندگي بهره برده‌اند و مي‌دانند كه ايستادن در برابر مشكلات آنان را از بين خواهد برد، پس راه را باز كرده تا در مقابل مشكل با سرعت عبور كنند.

آنان مي‌دانند كه مهم نيست چگونه مي‌ميرند مهم آن است كه چگونه زندگي كنند. از كلمات و اشعاري كه بوي نااميدي مي‌دهد، بيزارند و زير لب زمزمه مي‌كنند «زندگي زيباست‌» آنچه در ادامه مي‌خوانيد، داستان زندگي يك زن موفق ايراني است كه با نور ماه، درس خواندن را در يكي از روستاهاي دورافتاده آغاز كرد و مدرك خود را تا كارشناسي ارشد گرفت، از نهضت سوادآموزي كارش را آغاز كرد تا خود را به نهاد رياست جمهوري رساند. داستان زندگي او مي‌تواند الگويي براي همه زنان ايراني باشد كه نااميدي را از خود دور كنند.

روستاي «قطار بلاغي»

... پس از سفري سخت كاروان شتر به منطقه‌اي خوش آب و هوا رسيدند، چادرها را علم كرده و براي گوسفندان حصاري زده تا از گزند احشام در امان باشند. اين كاري بود كه عشاير در هر كوچ انجام مي‌دادند. آن منطقه، آنقدر زيبا و خوش آب و هوا بود كه عشاير كوچ‌نشين را بر آن داشت تا براي هميشه آنجا بمانند. به خاطر چشمه آب زلال و شتراني كه به صورت قطار براي نوشيدن آب به صف مي‌شدند نام آنجا را «قطار بلاغي» ناميدند.

«قطار بلاغي» روستايي از توابع خدابنده شهر زنجان است. قهرمان داستان ما در سال 1349 در خانواده‌اي كشاورز ديده به جهان گشود. پدر نامش را «گل‌آوين» نهاد.


دوران كودكي

گل‌آوين باقري در دامان مادر سيده‌اي تربيت شد، مادري كه دعاي او در تمام لحظات زندگي بدرقه راه دخترش بود.

گل‌آوين تا سن 7 سالگي شاهد ماجراهاي بزرگي در روستا بود. اوايل انقلاب و آغاز جنگ تحميلي. در اين دوران جمعيت روستا به بيش از 60 خانوار رسيد و با همت مردم مسجدي ساخته شد و شخصي به نام ميرزا علي‌ا.. در منزل، نقش معلم را ايفا كرد و پسران روستا براي باسواد شدن به خانه ميرزا مي‌رفتند تا اينكه بالاخره با حمايت دولت و كمك مردمي، مدرسه‌اي در روستا ساخته شد ولي افسوس كه اين مدرسه پسرانه بود. آنقدر تشنه تحصيل بودم كه نخ‌هاي آويزان شده از دار قالي را دانش‌آموز مي‌پنداشتم و برايشان معلمي مي‌كردم. كتاب‌هاي برادرانم را بر مي‌داشتم و عكس‌هايش را ورق مي‌زدم. زماني كه برادرانم رياضي مي‌خواندند اعداد، را با صداي بلند تكرار مي‌كردند من به اين وسيله شمارش از يك تا صد را ياد گرفتم ولي اصلا نمي‌دانستم چه شكلي هستند. تا اينكه يك روز دفتر مشق برادرم را برداشتم و از مادربزرگم كه از خانواده تحصيلكرده‌اي بود، خواستم تا عدد يك را به من نشان دهد و از آنجايي كه اعداد را حفظ بودم نوشتن يك تا صد را ياد گرفتم. يادم مي‌آيد زماني كه چند شماره كوپن را براي پدرم پيدا كردم، خيلي تعجب كرده بود!


دوران جواني

11 ساله بودم كه به شهر ابهر نقل مكان كرديم. خوشحال بودم از اينكه در اين شهر مدرسه دخترانه وجود دارد و مي‌توانستم درس بخوانم ولي باز هم مشكلات سد راهم قرار گرفت. برادرانم به جبهه رفتند. پدرم شغلش را از دست داد و مجبور بودم قالي بافي را ادامه دهم. يك روز زنگ خانه ما به صدا درآمد وقتي در را باز كردم تعدادي خانم كه از طرف نهضت سوادآموزي براي ثبت‌نام افراد بي‌‌سواد آمده بودند، اصرار داشتند تا نام مرا بنويسند كه با مخالفت پدرم روبه‌رو شدند. اين كار هر سال انجام مي‌شد و من با چشماني گريان تار و پود قالي را مي‌بافتم.


دوران ابتدايي

سال 1370 پسر عمويم كه دانشجو بود مادرم را راضي كرد تا نام مرا در نهضت سوادآموزي بنويسند. پدرم كه به شدت مخالف بود برايم شرط گذاشت. او شرط كرد كه اگر مردود شدم ديگر دست از تحصيل بردارم. زماني كه همه در انتظار خبر مردودي من بودند كلاس اول را با معدل 20 قبول شدم. كلاس دوم و سوم را نيز در يك سال خواندم و كلاس چهارم را در مدت 3 ماه به اتمام رساندم. يادم مي‌آيد وقتي كه كلاس پنجم بودم و براي امتحان نهايي به مدرسه دخترانه شهرم رفتم با چادر و روسري بودم در حالي كه همه بچه‌ها با روپوش و مقنعه حاضر شده بودند. آن روز خيلي خجالت كشيدم ولي قبول شدم و اين براي من بسيار با ارزش بود.


دوران راهنمايي

سخت‌ترين دوران تحصيلي من دوران راهنمايي بود. زماني كه در شهر حتي يك كتاب هم براي من وجود نداشت. ديگر نااميد شده بودم. يكي از معلمانم كه ان‌شاءا... خداوند نگهدارش باشد به من گفت: نااميد نباش تو بااستعدادي، درس را رها نكن. همين كلمات باعث شد كه همه مشكلاتم را فراموش كنم و فقط به هدفم فكر كنم. شب و روز فكرم اين بود كه چگونه كتاب‌ها را تهيه كنم تا اينكه با هزار زحمت كتاب‌هاي برادرانم را گرفتم. علوم و حرفه‌وفن‌مان فرق داشت ولي مهم نبود فقط مي‌خواندم. نه معلم داشتم و نه كتاب‌هايم كامل بود.هم بايد فرش مي‌بافتم و هم درس مي‌خواندم. شبها وقتي كه همه خواب بودند پنجره را باز مي‌كردم و زير نور چراغ برق و برخي شب‌ها زير نور ماه درس مي‌خواندم چون پدرم اجازه نمي‌داد در روز درس بخوانم ولي به لطف خدا مدرك سيكلم را گرفتم.


دوران دبيرستان و پيش دانشگاهي

دبيرستانم خيلي دور بود. يك روز سرد زمستان كه كلاس تقويتي داشتيم تا 8 شب طول كشيد. ديگر شب شده بود، نه ماشيني بود، نه اتوبوسي.

 آن شب 3 ساعت طول كشيد كه از ميان برف‌ها به خانه رسيدم تا اينكه خود را به پيش‌دانشگاهي رساندم. 8 نفر بوديم كه در شهر ابهر در مقطع پيش دانشگاهي قبول شده بوديم. ولي جالب اينجا بود كه اصلا شهر ابهر مدرسه‌اي براي پيش‌دانشگاهي نداشت. مسئولين به ما گفتند: «دنبال چه هستيد؟ گفتيم ما پيش دانشگاهي نداريم و در جواب گفتند: درس را رها كنيد» ولي با نامه نگاري‌هاي پي در پي به تهران، بالاخره موفق شديم مكاني را براي تحصيل بگيريم و يك سال پيش دانشگاهي را با اعمال شاقه به اتمام رسانديم.


كنكور و دانشگاه

در سال 1381 در كنكور سراسري و آزاد شركت كردم و در رشته ادبيات فارسي در هر دو دانشگاه قبول شدم. ولي چون دانشگاه آزاد به منزل‌مان نزديكتر بود، مجبور بودم آن را انتخاب كنم ولي هزينه‌ها بالا بود و بايد دنبال كار مي‌گشتم. شروع كردم به نامه‌نگاري به كميته امداد، بهزيستي، شركت‌ها، مهدكودك‌ها و... تا اين كه بالاخره در يكي از مهدكودك‌هاي بهزيستي مشغول به كار شدم. مدرك كارشناسي‌ام را در مدت 5/3 سال اخذ كردم و در كنكور كارشناسي ارشد در سال 83 دانشگاه آزاد شهر تهران در رشته مطالعات زنان تهران قبول شدم.

چرا اين رشته؟

يك روز از كتابخانه دانشگاه، كتاب حقوق زن در اسلام نوشته استاد شهيد مطهري را گرفتم و خواندم. هفته بعد دوباره آن را از كتابخانه گرفتم و خواندم و اين كار چندين بار تكرار شد. خيلي مرا تحت تاثير قرار داد و علاقه‌مند شدم در زمينه زنان تحصيل كنم. هيچ‌كس نبود كه مرا راهنمايي كند. خيلي دنبال رشته مرتبطي گشتم تا اينكه يكي از دوستانم گفت: چنين رشته‌اي در دانشگاه آزاد وجود دارد.



ادامه تحصيل در تهران

به دليل نداشتن خوابگاه نمي‌توانستم در تهران به دانشگاه بروم. اين در حالي بود كه ثبت‌نام كرده بودم و دانشگاه‌ها در حال باز شدن بود. براي همين مشكلاتم را طي نامه‌اي براي دكتر جاسبي نوشتم و ايشان بيشتر مشكلاتم را حل كردند.

در همان ايام، چند مصاحبه در نشريات در خصوص تحصيلاتم به چاپ رسيد و همين امر باعث شد با توجه به رشته تحصيلي‌ام در مركز امور زنان و خانواده نهاد رياست جمهوري در دولت آقاي خاتمي مشغول به كار شوم اما پس از مدتي ديگر در آنجا كار نكردم اما حالا پس از قبولي در آزمون استخدامي نهضت به عنوان معلم در نهضت سوادآموزي شهرستان ري مشغول به تدريس مي‌باشم.

همسرم جانباز است

سال 1386 يكي از همكارانم برادرش را به نام آقاي عباس گوهري براي ازدواج به من معرفي كرد. خانواده‌ام به تهران آمدند و به قول معروف همسرم را پسنديدند. ايشان، هم رزمنده دفاع مقدس بود و هم جانباز و با 114 سكه بهار آزادي مهريه براي شروع زندگي به پابوس حرم امام رضا(ع) رفتيم.

در حال حاضر هم قصد ادامه تحصيل در مقطع دكترا را دارم، با همسرم مشورت كردم و قرار شد تا مقطع دكترا ادامه تحصيل دهم البته اگر مقطع دكترا در اين رشته‌ در كشورمان وجود داشته باشد.


دو كلمه حرف حساب

با وجود اينكه جرات، جسارت و اعتماد به نفس زنان در اين دوره بسيار بهتر از قبل شده است ولي متاسفانه راحت‌طلبي خانم‌ها راه پيشرفت آنان را مسدود مي‌كند. به عنوان مثال بسياري از زنان كه در نهضت ثبت‌نام مي‌كنند بعد از مدتي، ديگر ادامه نمي‌دهند چون نمي‌خواهند سختي را تحمل كنند. من 16 سال است كه درس مي‌خوانم و چه شب‌هايي كه با نور ماه و قالي بافي روزگار مي‌گذراندم. زنان ما نبايد انتظار داشته باشند كه كسي دستشان را بگيرد.

از دولت محترم نيز تقاضا دارم به وضعيت زندگي جوانان بها داده و بيشتر روي آن تحقيق كند، تا راهكارهاي استاندارد و مناسب‌تري را در جامعه امروزي پياده كنيم. نمايش زندگي تجملاتي از طريق تلويزيون، نشريات، تبليغات محيطي و... باعث مي‌شود سطح توقعات مردم از زندگي فاني زياد شود و همين امر باعث مي‌شود بيشتر به فرع زندگي پرداخته شود، نه اصل آن.

 اصل زندگي تحصيل، مطالعه، عبادت، انفاق و رسيدن به جايگاه تعالي انساني است.

"سید هادی کسایی زاده"