گل‌آفرین باقری:

از زندگی عشایری تا نهاد ریاست جمهوری؟


زنی موفق از دیار "ری"



 
 

در عصر حاضر در ميان اين آدم‌هاي موفق، زناني زيسته‌اند كه با قانون اعتماد به نفس، ايمان و اميد، تاثير شگرفي در زندگي انسان‌ها و جهان اطراف خود گذاشتند. زناني همچون مادر ترزا، هلن كلر، ماري كوري، مرحوم طاهره صفارزاده، پروين اعتصامي، ژاندارك و... در كشور ما هم كم نيستند زناني كه با آگاهي از اين قانون توانسته‌اند بر مشكلات غلبه كنند. اين زنان با برداشتن «ميم» مشكلات از طعم شيرين شكلات در تمام طول زندگي بهره برده‌اند و مي‌دانند كه ايستادن در برابر مشكلات آنان را از بين خواهد برد، پس راه را باز كرده تا در مقابل مشكل با سرعت عبور كنند.

آنان مي‌دانند كه مهم نيست چگونه مي‌ميرند مهم آن است كه چگونه زندگي كنند. از كلمات و اشعاري كه بوي نااميدي مي‌دهد، بيزارند و زير لب زمزمه مي‌كنند «زندگي زيباست‌» آنچه در ادامه مي‌خوانيد، داستان زندگي يك زن موفق ايراني است كه با نور ماه، درس خواندن را در يكي از روستاهاي دورافتاده آغاز كرد و مدرك خود را تا كارشناسي ارشد گرفت، از نهضت سوادآموزي كارش را آغاز كرد تا خود را به نهاد رياست جمهوري رساند. داستان زندگي او مي‌تواند الگويي براي همه زنان ايراني باشد كه نااميدي را از خود دور كنند.

روستاي «قطار بلاغي»

... پس از سفري سخت كاروان شتر به منطقه‌اي خوش آب و هوا رسيدند، چادرها را علم كرده و براي گوسفندان حصاري زده تا از گزند احشام در امان باشند. اين كاري بود كه عشاير در هر كوچ انجام مي‌دادند. آن منطقه، آنقدر زيبا و خوش آب و هوا بود كه عشاير كوچ‌نشين را بر آن داشت تا براي هميشه آنجا بمانند. به خاطر چشمه آب زلال و شتراني كه به صورت قطار براي نوشيدن آب به صف مي‌شدند نام آنجا را «قطار بلاغي» ناميدند.

«قطار بلاغي» روستايي از توابع خدابنده شهر زنجان است. قهرمان داستان ما در سال 1349 در خانواده‌اي كشاورز ديده به جهان گشود. پدر نامش را «گل‌آوين» نهاد.


دوران كودكي

گل‌آوين باقري در دامان مادر سيده‌اي تربيت شد، مادري كه دعاي او در تمام لحظات زندگي بدرقه راه دخترش بود.

گل‌آوين تا سن 7 سالگي شاهد ماجراهاي بزرگي در روستا بود. اوايل انقلاب و آغاز جنگ تحميلي. در اين دوران جمعيت روستا به بيش از 60 خانوار رسيد و با همت مردم مسجدي ساخته شد و شخصي به نام ميرزا علي‌ا.. در منزل، نقش معلم را ايفا كرد و پسران روستا براي باسواد شدن به خانه ميرزا مي‌رفتند تا اينكه بالاخره با حمايت دولت و كمك مردمي، مدرسه‌اي در روستا ساخته شد ولي افسوس كه اين مدرسه پسرانه بود. آنقدر تشنه تحصيل بودم كه نخ‌هاي آويزان شده از دار قالي را دانش‌آموز مي‌پنداشتم و برايشان معلمي مي‌كردم. كتاب‌هاي برادرانم را بر مي‌داشتم و عكس‌هايش را ورق مي‌زدم. زماني كه برادرانم رياضي مي‌خواندند اعداد، را با صداي بلند تكرار مي‌كردند من به اين وسيله شمارش از يك تا صد را ياد گرفتم ولي اصلا نمي‌دانستم چه شكلي هستند. تا اينكه يك روز دفتر مشق برادرم را برداشتم و از مادربزرگم كه از خانواده تحصيلكرده‌اي بود، خواستم تا عدد يك را به من نشان دهد و از آنجايي كه اعداد را حفظ بودم نوشتن يك تا صد را ياد گرفتم. يادم مي‌آيد زماني كه چند شماره كوپن را براي پدرم پيدا كردم، خيلي تعجب كرده بود!


دوران جواني

11 ساله بودم كه به شهر ابهر نقل مكان كرديم. خوشحال بودم از اينكه در اين شهر مدرسه دخترانه وجود دارد و مي‌توانستم درس بخوانم ولي باز هم مشكلات سد راهم قرار گرفت. برادرانم به جبهه رفتند. پدرم شغلش را از دست داد و مجبور بودم قالي بافي را ادامه دهم. يك روز زنگ خانه ما به صدا درآمد وقتي در را باز كردم تعدادي خانم كه از طرف نهضت سوادآموزي براي ثبت‌نام افراد بي‌‌سواد آمده بودند، اصرار داشتند تا نام مرا بنويسند كه با مخالفت پدرم روبه‌رو شدند. اين كار هر سال انجام مي‌شد و من با چشماني گريان تار و پود قالي را مي‌بافتم.


دوران ابتدايي

سال 1370 پسر عمويم كه دانشجو بود مادرم را راضي كرد تا نام مرا در نهضت سوادآموزي بنويسند. پدرم كه به شدت مخالف بود برايم شرط گذاشت. او شرط كرد كه اگر مردود شدم ديگر دست از تحصيل بردارم. زماني كه همه در انتظار خبر مردودي من بودند كلاس اول را با معدل 20 قبول شدم. كلاس دوم و سوم را نيز در يك سال خواندم و كلاس چهارم را در مدت 3 ماه به اتمام رساندم. يادم مي‌آيد وقتي كه كلاس پنجم بودم و براي امتحان نهايي به مدرسه دخترانه شهرم رفتم با چادر و روسري بودم در حالي كه همه بچه‌ها با روپوش و مقنعه حاضر شده بودند. آن روز خيلي خجالت كشيدم ولي قبول شدم و اين براي من بسيار با ارزش بود.


دوران راهنمايي

سخت‌ترين دوران تحصيلي من دوران راهنمايي بود. زماني كه در شهر حتي يك كتاب هم براي من وجود نداشت. ديگر نااميد شده بودم. يكي از معلمانم كه ان‌شاءا... خداوند نگهدارش باشد به من گفت: نااميد نباش تو بااستعدادي، درس را رها نكن. همين كلمات باعث شد كه همه مشكلاتم را فراموش كنم و فقط به هدفم فكر كنم. شب و روز فكرم اين بود كه چگونه كتاب‌ها را تهيه كنم تا اينكه با هزار زحمت كتاب‌هاي برادرانم را گرفتم. علوم و حرفه‌وفن‌مان فرق داشت ولي مهم نبود فقط مي‌خواندم. نه معلم داشتم و نه كتاب‌هايم كامل بود.هم بايد فرش مي‌بافتم و هم درس مي‌خواندم. شبها وقتي كه همه خواب بودند پنجره را باز مي‌كردم و زير نور چراغ برق و برخي شب‌ها زير نور ماه درس مي‌خواندم چون پدرم اجازه نمي‌داد در روز درس بخوانم ولي به لطف خدا مدرك سيكلم را گرفتم.


دوران دبيرستان و پيش دانشگاهي

دبيرستانم خيلي دور بود. يك روز سرد زمستان كه كلاس تقويتي داشتيم تا 8 شب طول كشيد. ديگر شب شده بود، نه ماشيني بود، نه اتوبوسي.

 آن شب 3 ساعت طول كشيد كه از ميان برف‌ها به خانه رسيدم تا اينكه خود را به پيش‌دانشگاهي رساندم. 8 نفر بوديم كه در شهر ابهر در مقطع پيش دانشگاهي قبول شده بوديم. ولي جالب اينجا بود كه اصلا شهر ابهر مدرسه‌اي براي پيش‌دانشگاهي نداشت. مسئولين به ما گفتند: «دنبال چه هستيد؟ گفتيم ما پيش دانشگاهي نداريم و در جواب گفتند: درس را رها كنيد» ولي با نامه نگاري‌هاي پي در پي به تهران، بالاخره موفق شديم مكاني را براي تحصيل بگيريم و يك سال پيش دانشگاهي را با اعمال شاقه به اتمام رسانديم.


كنكور و دانشگاه

در سال 1381 در كنكور سراسري و آزاد شركت كردم و در رشته ادبيات فارسي در هر دو دانشگاه قبول شدم. ولي چون دانشگاه آزاد به منزل‌مان نزديكتر بود، مجبور بودم آن را انتخاب كنم ولي هزينه‌ها بالا بود و بايد دنبال كار مي‌گشتم. شروع كردم به نامه‌نگاري به كميته امداد، بهزيستي، شركت‌ها، مهدكودك‌ها و... تا اين كه بالاخره در يكي از مهدكودك‌هاي بهزيستي مشغول به كار شدم. مدرك كارشناسي‌ام را در مدت 5/3 سال اخذ كردم و در كنكور كارشناسي ارشد در سال 83 دانشگاه آزاد شهر تهران در رشته مطالعات زنان تهران قبول شدم.

چرا اين رشته؟

يك روز از كتابخانه دانشگاه، كتاب حقوق زن در اسلام نوشته استاد شهيد مطهري را گرفتم و خواندم. هفته بعد دوباره آن را از كتابخانه گرفتم و خواندم و اين كار چندين بار تكرار شد. خيلي مرا تحت تاثير قرار داد و علاقه‌مند شدم در زمينه زنان تحصيل كنم. هيچ‌كس نبود كه مرا راهنمايي كند. خيلي دنبال رشته مرتبطي گشتم تا اينكه يكي از دوستانم گفت: چنين رشته‌اي در دانشگاه آزاد وجود دارد.



ادامه تحصيل در تهران

به دليل نداشتن خوابگاه نمي‌توانستم در تهران به دانشگاه بروم. اين در حالي بود كه ثبت‌نام كرده بودم و دانشگاه‌ها در حال باز شدن بود. براي همين مشكلاتم را طي نامه‌اي براي دكتر جاسبي نوشتم و ايشان بيشتر مشكلاتم را حل كردند.

در همان ايام، چند مصاحبه در نشريات در خصوص تحصيلاتم به چاپ رسيد و همين امر باعث شد با توجه به رشته تحصيلي‌ام در مركز امور زنان و خانواده نهاد رياست جمهوري در دولت آقاي خاتمي مشغول به كار شوم اما پس از مدتي ديگر در آنجا كار نكردم اما حالا پس از قبولي در آزمون استخدامي نهضت به عنوان معلم در نهضت سوادآموزي شهرستان ري مشغول به تدريس مي‌باشم.

همسرم جانباز است

سال 1386 يكي از همكارانم برادرش را به نام آقاي عباس گوهري براي ازدواج به من معرفي كرد. خانواده‌ام به تهران آمدند و به قول معروف همسرم را پسنديدند. ايشان، هم رزمنده دفاع مقدس بود و هم جانباز و با 114 سكه بهار آزادي مهريه براي شروع زندگي به پابوس حرم امام رضا(ع) رفتيم.

در حال حاضر هم قصد ادامه تحصيل در مقطع دكترا را دارم، با همسرم مشورت كردم و قرار شد تا مقطع دكترا ادامه تحصيل دهم البته اگر مقطع دكترا در اين رشته‌ در كشورمان وجود داشته باشد.


دو كلمه حرف حساب

با وجود اينكه جرات، جسارت و اعتماد به نفس زنان در اين دوره بسيار بهتر از قبل شده است ولي متاسفانه راحت‌طلبي خانم‌ها راه پيشرفت آنان را مسدود مي‌كند. به عنوان مثال بسياري از زنان كه در نهضت ثبت‌نام مي‌كنند بعد از مدتي، ديگر ادامه نمي‌دهند چون نمي‌خواهند سختي را تحمل كنند. من 16 سال است كه درس مي‌خوانم و چه شب‌هايي كه با نور ماه و قالي بافي روزگار مي‌گذراندم. زنان ما نبايد انتظار داشته باشند كه كسي دستشان را بگيرد.

از دولت محترم نيز تقاضا دارم به وضعيت زندگي جوانان بها داده و بيشتر روي آن تحقيق كند، تا راهكارهاي استاندارد و مناسب‌تري را در جامعه امروزي پياده كنيم. نمايش زندگي تجملاتي از طريق تلويزيون، نشريات، تبليغات محيطي و... باعث مي‌شود سطح توقعات مردم از زندگي فاني زياد شود و همين امر باعث مي‌شود بيشتر به فرع زندگي پرداخته شود، نه اصل آن.

 اصل زندگي تحصيل، مطالعه، عبادت، انفاق و رسيدن به جايگاه تعالي انساني است.

"سید هادی کسایی زاده"