مادر 50 ساله با 10 هزار پوند شبیه دخترش شد!

مادر 50 ساله با 10 هزار پوند شبیه دخترش شد!
مادر 50 ساله اضافه می کند: "ما در حال حاضر به جای یک دختر و مادر شبیه دو خواهر دوقلو شده ایم. مردم در خیابان ما را اشتباهی می گیرند و می پرسند آیا شما خواهر هستید؟"

به گزارش نشریه دیلی میل انگلیس با انتشار این خبر نوشت: "تصاویر «جانت گالیف» و دخترش «جین» نشان می دهد آنها اکنون شباهت ظاهری بسیاری از نظر وزن، رنگ مو و چهره پیدا کرده اند و شاید تفاوت آنها در رنگ چشم و اندکی اختلاف قد باشد."

براساس این گزارش جانت 10 هزار پوند برای جراحی های متعدد زیبایی خود هزینه کرده که این جراحی ها در کرواسی انجام شده است.

جانت با بیان اینکه وی سال ها احساس می کرد شبیه یک «کیسه کهنه» است می گوید: "ما اکنون شبیه دو خواهر دوقلو شده ایم و در مرکز توجه مردم قرار داریم."

وی می افزاید: "شاید اندکی احمقانه به نظر برسد که من برای شبیه شدن به دخترم جراحی زیبایی کرده ام اما او زیبا و جذاب است و چه کسی دوست ندارد شبیه جین شود؟!"

مادر 50 ساله (تصویر سمت چپ بالا) اضافه می کند: "ما در حال حاضر به جای یک دختر و مادر شبیه دو خواهر دوقلو شده ایم. مردم در خیابان ما را اشتباهی می گیرند و می پرسند آیا شما خواهر هستید؟"

جین دختر این زن انگلیسی با ابراز خوشحالی از سیمای جدید مادرش می گوید: "ما اکنون از هر زمان دیگری به هم نزدیک تر شده ایم. مادرم از مدونا (خواننده آمریکایی)ی 50 ساله نیز بهتر است."

وی می افزاید: "تنها اختلاف در رنگ چشم و سایز کفش است. رنگ چشم من قهوه ای است و مال مادرم آبی. اندازه کفش های او نیز بزرگ تر است."

دیدار با پور حسن

دیدار خبرنگاران و دبیر سرویس اجتماعی خبرگزاری حیات با جانباز شیمیایی محمد رضا پورحسن


روز جمعه/ بیمارستان عرفان تهران

مصاحبه با جانباز پور حسن را در بخش مصاحبه با جانبازان بخوانید



زندگي با 12 ترکش چدنی

زندگي با 12 ترکش چدنی

او تنها يك دفترچه تامين اجتماعي از طرف بنياد شهيد هديه گرفته است.

"سید هادی کسایی" چاپ در مجله خانواده سبز شماره 222


  يادم مي‌‌آيد كه در يك سايت انگليسي خواندم تنها سرباز بازمانده جنگ جهاني اول از دنيا رفت. امسال هم چند پايگاه اطلاع‌رساني اعلام كردند كشور ايتاليا چند مراسم ملي با حضور سربازان مجروح از جنگ برگزار كرد و اين سربازان در استقبال مردمي گرفتار شدند اين بدان معني است كه آنقدر فرهنگ دفاع از كشور و احترام و منزلت از سربازان و مجروحان جنگ در اين كشورها اشاعه يافته است كه مردم و نسل جديد با درستي، مفهوم ارزشهاي دفاع از كشورشان را درك مي‌كنند و مي‌بينند كه سربازان از چه شان و منزلتي برخوردار هستند. ولي در اينجا چند سوال مطرح مي‌شود و آن اين است كه آيا مردم ايران مي‌دانند كه در دوران جنگ تحميلي چند سرباز بسيجي، سپاهي و ارتشي حضور داشتند؟ آيا از آمار شهدا و مجروحان اطلاع دارند؟

به قول آقاي حسن وفايي رييس انجمن حمايت از مصدومان شيميايي كه مي‌گفت: اگر خاك شلمچه، دوكوهه و خرمشهر تقدس دارد به خاطر حضور شهدا، جانبازان و رزمندگان بوده است. او مي‌گفت: متاسفانه ديگر در مناطق جنگي هيچ آثاري از دفاع مقدس وجود ندارد و فقط خاك است و آفتاب و مردم براي باستان‌شناسي جنگ به آنجا سفر مي‌كنند. در حالي كه اصل فرهنگ و خاطرات دفاع مقدس يا روي تخت بيمارستان‌هاي بقية‌ا... و ساسان و آتيه تهران بستري هستند يا مانند تكه گوشتي بي‌‌حركت زندگي گياهي خود را به سختي مي‌گذرانند و به راستي ما در مناطق مرزي به دنبال چه مي‌گرديم، وفايي مي‌گفت: در آينده‌اي نه چندان دور، زماني مي‌‌آيد كه نسلي از رزمندگان و مجروحان دفاع مقدس وجود ندارد آن وقت جوانان و نسل آينده به دنبال ما مي‌گردند، زيرا زمان گذشته را جلوه مي‌دهد، همانند فيلم‌هاي ساخته شده دوران دفاع مقدس كه هر چه بيشتر مي‌گذرد زيباتر، شفاف‌تر و پر مخاطب‌تر مي‌شوند.

باز هم خانه‌اي قديمي و فرسوده با سقفي چوبي و راه‌پله‌هاي تنگ و تاريك كه در دل خود خانواده‌اي را جاي داده است كه پدر، شهيدي زنده و مادر از تبار ملائكه و فرزندان وا... مع‌الصابرين را براي ما تداعي مي‌كند. مهمان حميدرضا خوشدل شديم. جانبازي كه دنياي مادي براي او ارزشي ندارد و دنياي فرشتگان، همنشيني با صاحبان بهشت را برايش نويد داده است. حميدرضا در سال 1341 در تهران به دنيا آمد و پس از گذراندن دوران ابتدايي و راهنمايي براي امرار معاش خانواده وارد بازار كار شد. حميدرضا در سال 1360 وارد نيروي زميني ارتش شد و پس از گذراندن 8 ماه دوره آموزشي به جبهه جنوب اعزام شد. گروهبان دوم حميدرضا خوشدل نمي‌توانست چيزي را به خاطر آورد و چند خطي كه نوشته شد حاصل ساعت‌ها پرسش و پاسخ است.

لحظه مجروحيت

جانباز خوشدل 3 بار در جنگ تحميلي مجروح شد. اولين بار در شيار كوه (گيلانغرب) بود.« كوهستاني كه هيچ وقت فراموش نمي‌كنم. شب قبل باران شديدي آمده بود و به دليل كوهستاني بودن منطقه، جايي براي خوابيدن وجود نداشت و مجبور بوديم ايستاده يا در كمين استراحت كنيم ولي يادم مي‌‌آيد كه 3 شبانه‌روز بيدار بوديم. حفظ موقعيت منطقه براي ما بسيار اهميت داشت ولي خستگي و گرسنگي تاب و توان ما را گرفته بود. هفته‌اي يكبار پاي كوه براي‌مان كنسرو مي‌آوردند و ما بايد شبانه آنها را به بالا منتقل مي‌كرديم. در اين شرايط سخت، حملات عراق آغاز شد و من با اصابت يك خمپاره 60 از ناحيه پا و كتف مجروح شدم. در آن لحظه متوجه مجروحيتم نشدم و با ديدن دوستانم كه در كنار من شهيد شدند، فهميدم كه تركش خورده‌ام. فقط يادم است كه سوختم و بيهوش شدم. با آمدن نيروهاي كمكي، من و بقيه زخمي‌ها را به پايين كوه منتقل كردند و از آنجا به بيمارستان صحرايي سپس به كرمانشاه منتقل شدم. پس از 20 روز دوباره به جبهه برگشتم. دومين مجروحيتم، زمان عمليات والفجر در سال 64 بود. آن زمان فرمانده دسته گروهان دوم گردان 193 از لشگر 58 ذوالفقار بودم. هنگام شب، باز هم مهمان خمپاره 60 شدم چون اين خمپاره صدا ندارد و نمي‌توان آن را تشخيص داد. خمپاره به سمت راست من اصابت كرد و تركش‌هاي ريز آن به پهلو و ستون فقرات من وارد شد. چون فرمانده دسته بودم نگذاشتم تا بچه‌ها متوجه شوند و چند ساعت ديگر تحمل كردم ولي خونريزي و درد باعث شد تا از هوش بروم. ديگر نمي‌توانستم حركت كنم و پاهايم قادر به ايستادن نبود. از آنجا با آمبولانس به بيمارستان صحرايي و سپس به يك كلانتري در انديمشك كه به بهداري تبديل شده بود، منتقل شدم. پزشكان نتوانستند با امكانات موجود كاري انجام دهند و بنابراين من را با هواپيماي 130 C براي عمل جراحي به تهران و به بيمارستان شركت نفت منتقل كردند، ولي آنجا نيز نتوانستند تركش‌ها را از كمر و پاهايم خارج كنند و امروز با اين قطعات چدني سال‌هاست زندگي مي‌‌كنم. مجروحيت سوم من معلوم نيست براي كدام عمليات يا كدام سرزمين است فقط مي‌دانم كه سرفه امان مرا بريده و چشمانم سالهاست رنگ قرمز را انتخاب نموده و مي‌سوزد... پزشكان مي‌گويند: شيميايي شده‌ام ولي نمي‌دانم از كجا آلوده شدم.»

ازدواج

دوستي داشتم به نام اصغرآقا، خيلي با هم صميمي بوديم و خيلي وقت‌ها با همسرش به خانه ما مي‌آمد تا اينكه مادرم كه خدا رحمتش كند به واسطه همسر اصغر با خواهر ايشان آشنا شد. آن زمان تازه با تركش‌هاي پاهايم خوگرفته بودم و براي مرخصي به تهران آمدم. زياد اهل گل و شيريني نبودم و با دست خالي، تنهايي با اصغر به خانه مادر همسرم رفتيم. صحبت‌هاي ما زياد طول نكشيد... فقط به آن دختر گفتم: جانبازم و شايد دوباره جانباز بشوم، مي‌تواني با اين وضعيت كنار بيايي؟ گفت: هر چه خدا بخواهد، توكل به خدا. او را با مهريه 150 هزارتومان، يك جلد قرآن كريم و يك جام آيينه و شمعدان به عقد خودم درآوردم. زهرا را به خانه پدرم آوردم. پس از يك سال خداوند سعيد را به ما داد و امروز فاطمه، مريم و مجيد هم فرزندان ما هستند و من و اصغرآقا غير از رفاقت باجناق هم هستيم. خداوند اين رفيق شفيق را اجر دهد كه در تمام دوران تنهايي و گرفتاري مرا از ياد نبرد و هميشه در كنارم بود.

ما را شرمنده نكن

جانباز حميدرضا با 12 تركش و ميزباني از گاز خردل تنها يك دفترچه تامين اجتماعي از طرف بنياد شهيد هديه گرفته است. به دليل مصدوميت شديد از ناحيه كمر و ماندگاري تركش‌ها نمي‌تواند كار كند و آن سعيد است كه تا امروز عصاي دست خانواده بوده است و با مدرك سيكل درس را رها كرد تا پشت پدر خم نشود. خانه‌اي با سقف چوبي 6 سال است با 100 هزار تومان كرايه سرپناه خانواده خوشدل شده و صاحبخانه كه خودش اهل دل است، بي‌‌هيچ منتي ميزباني خانواده جانباز را به نحو احسن انجام داده است. ولي حالا كه خانه در حال تخريب است آنها بايد به جاي ديگري نقل‌مكان كنند. ولي به راستي با كدام پول؟ پدر خانواده مي‌گويد: «سعيد هم مدتي است بيكار شده و هرچه داشتيم براي جهيزيه فاطمه داديم و چند ميليوني هم بدهكاريم. ‌اي كاش به جانبازاني مثل من رسيدگي مي‌كردند. خدايا هيچ جانبازي را شرمنده خانواده‌اش نكن...»

خدا را پيداكنيد!

 

  خدا را پيداكنيد!                          



"نويسنده سيد هادي كسايي زادگان"

 

 

خدا را شکر که تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم! اين يعني او زنده وسالم در کنار من خوابيده. خدا را شکر که دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها ناراضي است!  اين يعني او در خانه است و پرسه زن خيابانها نشده.

 خدا را شکر که ماليات مي پردازم! اين يعني شغل و درآمدي دارم. چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره! چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد! چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره! چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم! چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي  کنيم و آزرده خاطر مي شيم! چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه! چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين صفهاي نماز جماعت تمايل داريم! چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم! چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي کنیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره . اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه

 مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي هایش ساده است، بعضي هایش مشکل است اما زماني که بهشون اجازه ميدهيم رد بشوند و بگذرند (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگر موجود نباشند. براي همين، هميشه اولين شانس رو دريابيد.

 

 

 

عکس روز

 میشل اوباما ،کارلا برونی و خیرالنسا گل همسران روسای جمهور آمریکا،فرانسه و ترکیه پس از دیدار از کلیسای تاریخی شهر استراسبورگ فرانسه در حاشیه اجلاس سران ناتو


 دیدار الیزابت دوم ملکه بریتانیا با باراک اوباما و همسرش در کاخ باکینگهام


 نمایش افتخاری دلقک های "  سازمان دلقک های بدون مرز " برای کودکان کنگویی در کمپ آوارگان جنگ زده در این کشور مصیبت زده آفریقایی


یوزارسیف گله مند از شهرت ژورنالی

لباسی را که هرگزنمی پوشم روی تن من مونتاژمی کنند؛
یوزارسیف گله مند از شهرت ژورنالی
مونتاژعکس یک نفر، به سخره گرفتن خصوصیات شخصی اوست یا نوشتن در رابطه با زندگی خصوصی یک بازیگر که تازه پایش به این وادی گذاشته، چه واقعیت داشته باشد چه نداشته باشد، تجاوز به حریم خصوصی اوست.
صطفی زمانی بازیگر نقش یوسف در مجموعه یوسف پیامبر می گوید از هر 10 عکسی که مجلات از وی منتشر می کنند هشت تای آن مونتاژ است و حدود دو ماه است که سعی می کند عکس هایش را از کیوسک ها جمع کند.

به گزارش«شفاف» زمانی درباره به شهرت رسیدن خود با بازی در این مجموعه می گوید: باور کنید الان حدود دو ماه است که سعی می کنم عکس هایم را از کیوسک ها جمع کنم چرا که واقعا نمی خواهم وارد این نوع فضا ها شوم. این نوع فضا دنیایی که من برای آینده ام می خواهم نیست.

بازیگر نقش یوزارسیف افزود: از هر 10 عکسی که از من روی جلد بعضی نشریات چاپ شده، هشت تا از آنها مونتاژ است. لباسی را که هرگزنمی پوشم روی تن من مونتاژمی کنند و من بسیار آزار می بینم چرا که نمی خواهم این عکس ها معرف شخصیت من باشد. جالب اینکه وقتی سعی می کنم جلو این اتفاق ها را بگیرم همین حرکت من تبدیل به حاشیه می شود.

وی که با ضمیمه روزانه اعتماد گفت و گو کرده ادامه داد: ای کاش بتوانم از همین جا خواهش کنم به شخصیت افراد احترام بگذاریم. مونتاژعکس یک نفر، به سخره گرفتن خصوصیات شخصی اوست یا نوشتن در رابطه با زندگی خصوصی یک بازیگر که تازه پایش به این وادی گذاشته، چه واقعیت داشته باشد چه نداشته باشد، تجاوز به حریم خصوصی اوست و اگر این اتفاق ها نشانه شهرت است یا شهرت می آورد، من نه می پسندم و نه می گذارم به این نوع شهرت برسم.

گفتنی است زمانی در حال حاضر در فیلم«آل» به کارگردانی بهرام بهرامیان و تهیه کننده گی علی معلم بازی می کند.