زندگي با 12 ترکش چدنی

او تنها يك دفترچه تامين اجتماعي از طرف بنياد شهيد هديه گرفته است.

"سید هادی کسایی" چاپ در مجله خانواده سبز شماره 222


  يادم مي‌‌آيد كه در يك سايت انگليسي خواندم تنها سرباز بازمانده جنگ جهاني اول از دنيا رفت. امسال هم چند پايگاه اطلاع‌رساني اعلام كردند كشور ايتاليا چند مراسم ملي با حضور سربازان مجروح از جنگ برگزار كرد و اين سربازان در استقبال مردمي گرفتار شدند اين بدان معني است كه آنقدر فرهنگ دفاع از كشور و احترام و منزلت از سربازان و مجروحان جنگ در اين كشورها اشاعه يافته است كه مردم و نسل جديد با درستي، مفهوم ارزشهاي دفاع از كشورشان را درك مي‌كنند و مي‌بينند كه سربازان از چه شان و منزلتي برخوردار هستند. ولي در اينجا چند سوال مطرح مي‌شود و آن اين است كه آيا مردم ايران مي‌دانند كه در دوران جنگ تحميلي چند سرباز بسيجي، سپاهي و ارتشي حضور داشتند؟ آيا از آمار شهدا و مجروحان اطلاع دارند؟

به قول آقاي حسن وفايي رييس انجمن حمايت از مصدومان شيميايي كه مي‌گفت: اگر خاك شلمچه، دوكوهه و خرمشهر تقدس دارد به خاطر حضور شهدا، جانبازان و رزمندگان بوده است. او مي‌گفت: متاسفانه ديگر در مناطق جنگي هيچ آثاري از دفاع مقدس وجود ندارد و فقط خاك است و آفتاب و مردم براي باستان‌شناسي جنگ به آنجا سفر مي‌كنند. در حالي كه اصل فرهنگ و خاطرات دفاع مقدس يا روي تخت بيمارستان‌هاي بقية‌ا... و ساسان و آتيه تهران بستري هستند يا مانند تكه گوشتي بي‌‌حركت زندگي گياهي خود را به سختي مي‌گذرانند و به راستي ما در مناطق مرزي به دنبال چه مي‌گرديم، وفايي مي‌گفت: در آينده‌اي نه چندان دور، زماني مي‌‌آيد كه نسلي از رزمندگان و مجروحان دفاع مقدس وجود ندارد آن وقت جوانان و نسل آينده به دنبال ما مي‌گردند، زيرا زمان گذشته را جلوه مي‌دهد، همانند فيلم‌هاي ساخته شده دوران دفاع مقدس كه هر چه بيشتر مي‌گذرد زيباتر، شفاف‌تر و پر مخاطب‌تر مي‌شوند.

باز هم خانه‌اي قديمي و فرسوده با سقفي چوبي و راه‌پله‌هاي تنگ و تاريك كه در دل خود خانواده‌اي را جاي داده است كه پدر، شهيدي زنده و مادر از تبار ملائكه و فرزندان وا... مع‌الصابرين را براي ما تداعي مي‌كند. مهمان حميدرضا خوشدل شديم. جانبازي كه دنياي مادي براي او ارزشي ندارد و دنياي فرشتگان، همنشيني با صاحبان بهشت را برايش نويد داده است. حميدرضا در سال 1341 در تهران به دنيا آمد و پس از گذراندن دوران ابتدايي و راهنمايي براي امرار معاش خانواده وارد بازار كار شد. حميدرضا در سال 1360 وارد نيروي زميني ارتش شد و پس از گذراندن 8 ماه دوره آموزشي به جبهه جنوب اعزام شد. گروهبان دوم حميدرضا خوشدل نمي‌توانست چيزي را به خاطر آورد و چند خطي كه نوشته شد حاصل ساعت‌ها پرسش و پاسخ است.

لحظه مجروحيت

جانباز خوشدل 3 بار در جنگ تحميلي مجروح شد. اولين بار در شيار كوه (گيلانغرب) بود.« كوهستاني كه هيچ وقت فراموش نمي‌كنم. شب قبل باران شديدي آمده بود و به دليل كوهستاني بودن منطقه، جايي براي خوابيدن وجود نداشت و مجبور بوديم ايستاده يا در كمين استراحت كنيم ولي يادم مي‌‌آيد كه 3 شبانه‌روز بيدار بوديم. حفظ موقعيت منطقه براي ما بسيار اهميت داشت ولي خستگي و گرسنگي تاب و توان ما را گرفته بود. هفته‌اي يكبار پاي كوه براي‌مان كنسرو مي‌آوردند و ما بايد شبانه آنها را به بالا منتقل مي‌كرديم. در اين شرايط سخت، حملات عراق آغاز شد و من با اصابت يك خمپاره 60 از ناحيه پا و كتف مجروح شدم. در آن لحظه متوجه مجروحيتم نشدم و با ديدن دوستانم كه در كنار من شهيد شدند، فهميدم كه تركش خورده‌ام. فقط يادم است كه سوختم و بيهوش شدم. با آمدن نيروهاي كمكي، من و بقيه زخمي‌ها را به پايين كوه منتقل كردند و از آنجا به بيمارستان صحرايي سپس به كرمانشاه منتقل شدم. پس از 20 روز دوباره به جبهه برگشتم. دومين مجروحيتم، زمان عمليات والفجر در سال 64 بود. آن زمان فرمانده دسته گروهان دوم گردان 193 از لشگر 58 ذوالفقار بودم. هنگام شب، باز هم مهمان خمپاره 60 شدم چون اين خمپاره صدا ندارد و نمي‌توان آن را تشخيص داد. خمپاره به سمت راست من اصابت كرد و تركش‌هاي ريز آن به پهلو و ستون فقرات من وارد شد. چون فرمانده دسته بودم نگذاشتم تا بچه‌ها متوجه شوند و چند ساعت ديگر تحمل كردم ولي خونريزي و درد باعث شد تا از هوش بروم. ديگر نمي‌توانستم حركت كنم و پاهايم قادر به ايستادن نبود. از آنجا با آمبولانس به بيمارستان صحرايي و سپس به يك كلانتري در انديمشك كه به بهداري تبديل شده بود، منتقل شدم. پزشكان نتوانستند با امكانات موجود كاري انجام دهند و بنابراين من را با هواپيماي 130 C براي عمل جراحي به تهران و به بيمارستان شركت نفت منتقل كردند، ولي آنجا نيز نتوانستند تركش‌ها را از كمر و پاهايم خارج كنند و امروز با اين قطعات چدني سال‌هاست زندگي مي‌‌كنم. مجروحيت سوم من معلوم نيست براي كدام عمليات يا كدام سرزمين است فقط مي‌دانم كه سرفه امان مرا بريده و چشمانم سالهاست رنگ قرمز را انتخاب نموده و مي‌سوزد... پزشكان مي‌گويند: شيميايي شده‌ام ولي نمي‌دانم از كجا آلوده شدم.»

ازدواج

دوستي داشتم به نام اصغرآقا، خيلي با هم صميمي بوديم و خيلي وقت‌ها با همسرش به خانه ما مي‌آمد تا اينكه مادرم كه خدا رحمتش كند به واسطه همسر اصغر با خواهر ايشان آشنا شد. آن زمان تازه با تركش‌هاي پاهايم خوگرفته بودم و براي مرخصي به تهران آمدم. زياد اهل گل و شيريني نبودم و با دست خالي، تنهايي با اصغر به خانه مادر همسرم رفتيم. صحبت‌هاي ما زياد طول نكشيد... فقط به آن دختر گفتم: جانبازم و شايد دوباره جانباز بشوم، مي‌تواني با اين وضعيت كنار بيايي؟ گفت: هر چه خدا بخواهد، توكل به خدا. او را با مهريه 150 هزارتومان، يك جلد قرآن كريم و يك جام آيينه و شمعدان به عقد خودم درآوردم. زهرا را به خانه پدرم آوردم. پس از يك سال خداوند سعيد را به ما داد و امروز فاطمه، مريم و مجيد هم فرزندان ما هستند و من و اصغرآقا غير از رفاقت باجناق هم هستيم. خداوند اين رفيق شفيق را اجر دهد كه در تمام دوران تنهايي و گرفتاري مرا از ياد نبرد و هميشه در كنارم بود.

ما را شرمنده نكن

جانباز حميدرضا با 12 تركش و ميزباني از گاز خردل تنها يك دفترچه تامين اجتماعي از طرف بنياد شهيد هديه گرفته است. به دليل مصدوميت شديد از ناحيه كمر و ماندگاري تركش‌ها نمي‌تواند كار كند و آن سعيد است كه تا امروز عصاي دست خانواده بوده است و با مدرك سيكل درس را رها كرد تا پشت پدر خم نشود. خانه‌اي با سقف چوبي 6 سال است با 100 هزار تومان كرايه سرپناه خانواده خوشدل شده و صاحبخانه كه خودش اهل دل است، بي‌‌هيچ منتي ميزباني خانواده جانباز را به نحو احسن انجام داده است. ولي حالا كه خانه در حال تخريب است آنها بايد به جاي ديگري نقل‌مكان كنند. ولي به راستي با كدام پول؟ پدر خانواده مي‌گويد: «سعيد هم مدتي است بيكار شده و هرچه داشتيم براي جهيزيه فاطمه داديم و چند ميليوني هم بدهكاريم. ‌اي كاش به جانبازاني مثل من رسيدگي مي‌كردند. خدايا هيچ جانبازي را شرمنده خانواده‌اش نكن...»