بنیاد شهید و وزرات بهداشت با طرح ایجاد شهرک جانبازان شیمیایی مخالفت کردند
بنیاد شهید و وزرات بهداشت با طرح ایجاد شهرک جانبازان شیمیایی مخالفت کردند
سید هادی کسایی زاده با بیان اینکه دومین نشست کمیته راهبردی تاثیر کاهش آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی عصر روز دوشنبه 12 بهمن ماه در محل دفتر توسعه محیط زیست شهرداری تهران برگزار شد اظهار داشت: اعضای کمیته راهبردی بیشتر وقت خود را در خصوص پیشنهاد اینجانب مبنی بر ایجاد شهرک ویژه جانبازان شیمیایی در منطقه خارج از شهر تهران معطوف داشت. وی در ادامه افزود: این پیشنهاد با مخالفت نماینده بنیاد شهید استان تهران و وزارت بهداشت همراه بود. کسایی زاده گفت: بنیاد شهید معتقد است که ساخت شهرک ویژه جانبازان شیمیایی نوعی ایجاد قرنطینه و منزوی کردن جانبازان می باشد در حالی که بیش از 7 هزار جانباز شیمیایی در آلودگی هوای تهران مصدومیت های شدید شیمیایی را تحمل می کنند. وی در ادامه اظهار داشت: ساخت شهرک جانبازان شیمیایی در مناطقی اعم از شهر ارجمند فیروزکوه، حسن آباد فشاپویه و حاشیه های پاک تهران ابتدای راه است و با حمایت سازمانها باید در کنار این شهرک کلینیک های تخصصی، پارک، مکانهای تفریحی و ورزشی ویژه جانبازان شیمیایی، حمل و نقل عمومی و... را تامین کنند. کسایی زاده گفت: وزارت بهداشت نیز معتقد است به جای جابجایی جانبازان شیمیایی ابتدا باید بیمارستانها را مقاوم سازی کرد و مکان درمان جانبازان شیمیایی را از مناطق مرکزی شهر به مناطق پاک همچون بیمارستان مسیح دانشوری منتقل نمود و یا می توان در منازل جانبازان شیمیایی از سوخت های پاک و برای تردد از خانه تا بیمارستان جانبازان از خودروهای ایزوله استفاده کرد. وی گفت: مشکل اصلی ما تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی است که مهمترین و اساسی ترین اقدام در مرحله اول انتقال جانبازان به منطقه ای پاک است. وی با بیان اینکه متاسفانه نهادها و نمایندگان سازمانها مساله ای به این آسانی را بزرگ می کنند اظهار داشت: به نظر شما آیا ریاست جمهوری، شهرداری تهران، وزارت مسکن و شهرسازی، وزارت نیرو، وزارت تعاون، وزارت بهداشت، خیرین مسکن ساز، خیرین سلامت و دیگر نهادهای مسئول در خصوص ارائه تسهیلات به جانبازان شیمیایی تهران مقاومت می کنند؟ خیر با وجود اینکه هر وزارتخانه یک مشاور وزیر در امور ایثارگران دارد پس رسیدگی به جانبازان شیمیایی آن هم بعد از گذشت 20 سال از جنگ تحمیلی امری ضروری است. عضو کمیته راهبردی تاثیرکاهش آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی گفت: تنها با چند جلسه مذاکره با نمایندگان سازمانها به آسانی می توان زمین مورد نظر را تهیه نموده و جانبازان با ایجاد شرکت های تعاونی در این امر مشارکت نمایند و وزارت بهداشت نیز با همکاری معاونت عمرانی استانداری تهران با اختیاراتی که دارد می تواند ساخت کلینیک را آغاز کند و تنها با لحظه ای تامل نسبت به بی مهری 20 ساله به جانبازان شیمیایی می توانیم در کمتر از 1 سال شهرک را ایجاد کنیم. کسایی زاده در این جلسه در پاسخ به سوال نماینده وزارت بهداشت مبنی بر اینکه این طرح و کمیته از حوزه اختیارات محیط زیست شهرداری خارج است گفت: 20 سال با بروکراسی اداری و بازیهای سیاسی نتوانستیم برای جانبازان شیمیایی کاری انجام دهیم حال امروز که یک سازمانی بی طرفانه و به دور از بازیهای سیاسی از همه نهادها و ارگانها برای یادگاران دوران دفاع مقدس یاری خواسته است باز هم لجاجت می کنید. خبرنگار جانبازان شیمیایی افزود: وقتی که صاحبخانه جانباز شیمیایی را به دلیل سرفه های شبانه اش از خانه بیرون می کند چگونه می توانید در چشمان این جانباز نگاه کنید و بگوئید که ما کاره ای نیستیم. وی در پایان اظهار داشت: در این جلسه مقرر شد نمایندگانی از سازمانها و نهادهای مرتبط با ساخت شهرک جانبازان شیمیایی در جلسه بعدی حضور داشته باشند تا راه کارهای اجرایی طرح به صورت ریشه ای دنبال شود. وی گفت: به حمدا.. ساخت تونل توحید نشان داد که می توان پروژه ها را با سرعت و دقت به انجام رساند حال اگر این کار برای ایثارگران باشد امری خاص و ویزه است.
(انعکاس خبر کمیته راهبردی کاهش آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی)
(انعکاس خبر کمیته راهبردی کاهش آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی)
(انعکاس خبر کمیته راهبردی کاهش آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی)
(انعکاس خبر کمیته راهبردی کاهش آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی)
قهرمانان وطن » همسرم در ایثار از من سبقت گرفت
قهرمانان وطن » همسرم در ایثار از من سبقت گرفت
حتما آنهاييكه 27 سال كمتر يا بيشتر دارند خوب يادشان است! منظورم دوران دفاع مقدس است. همان روزهايي كه با شنيدن آژير قرمز زير راه پله خانه يا زيرزمين پناه ميگرفتيم و تا زماني كه آژير سفيد زده نميشد همانجا ميمانديم. اگر خوب يادتان باشد گاهي مواقع راكدهاي رژيم بعث عراق به نزديكي محل خانهمان يا كمي آن طرفتر اصابت ميكرد و تمام پنجرههاي خانههايمان ميلرزيد. آن زمانها پنجره هر خانهاي را كه نگاه ميكردي يك چسب كاغذي به صورت ضربدري براي جلوگيري از شكستگي چسبانده شده بود. ولي آيا هيچ وقت از خود پرسيده ايد كه راكدهاي عراقي به كدام خانه يا خيابان شهرمان اصابت ميكردند؟ چند نفر انسان غيرنظامي و بيدفاع، جانباز يا شهيد ميشدند؟ و امروز كجا هستند و چه ميكنند؟ شايد اين مصاحبه كمي ما را به تامل وادارد كه آري در ميان ايثارگران و شهدا، خانوادههايي هستند كه فرزندان، همسران و عزيزان خود را در بمباران رژيم بعثي عراق در شهرهاي بزرگ كشور از دست دادهاند كه تا به امروز نه يادبودي براي آنان برگزار شده و نه يادي از آنها شده است. خانواده حسيني يكي از اين خانوادهها هستند.
ازدواج
دو سال بعد از مجروحيتم يعني سال 1369 بود كه پدر و مادرم، توسط عمهام با دختر يكي از اقوام دورمان در اصفهان آشنا شده و عكس من را به آنان نشان دادند. توفيقي بود كه پدر همسرم جانباز شيميايي و از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بود. همسرم هم با وجود اينكه ميدانست از ناحيه دو چشم جانباز هستم با افتخار اين وصلت را پذيرفت و در روز سه خرداد، روز آزادسازي خرمشهر در تهران ازدواج كرديم. «سيدمحمد» هرچند كه اين سخن را به زبان نياورد، ولي شايد يكي از آرزوهايش اين است كه بتواند روزي همسرش كه به گفته خود او از نظر ايثارگري از او پيشي گرفته است را به چشم ببيند.
لحظه مجروحيت
وقتي كه پرسيدم چه سالي به جبهه رفتي و در كجا مجروح شدي؟ عينك آفتابيش را روبروي چشمانم قرار داد و گفت:اي كاش جبهه ميرفتم واي كاش آنجا جانباز ميشدم! آري آرزوي سيدمحمد زود برآورده شد... 24 فروردين سال 1367 خيابان ناصرخسروي تهران پاساژ بهشتي ساعت 10 صبح آژير خطر به صدا درآمد. سيدمحمد پيچ راديو را باز كرد و صداي انفجار مهيبي ساختمان پاساژ را لرزاند. موشك به ميدان امام حسين(ع) اصابت كرده بود. سيدمحمد از پشت چرخ خياطياش بلند شد و پنجره را باز كرد، دود غليظي آسمان را فراگرفته بود و سيدمحمد در حالي كه به صداي راديو گوش ميداد ناگهان موشك دوم به كنار پنجره اصابت كرد و سيدمحمد به سمت كوچه پرتاب شد. روي صورتش را آجر، سنگ و خاك پوشانده بود و از چشمان و دستانش خون جاري بود. قرباني 19 ساله جنگ تحميلي ديگر چشمانش سوي ديدن نداشت و درد تمام وجودش را گرفته بود، سيدمحمد ميگويد: آن زمان فقط صداها را ميشنيدم. وقتي كه آمبولانس، من و ساير زخميها و كشته شدهها را به بيمارستان سينا برد، ما را نپذيرفتند و مجبور شديم به بيمارستان لبافينژاد برويم. آن لحظه فقط اشهدم را گفتم و دستانم را بلند كردم و گفتم خدايا شكرت كه شهيد ميشوم. بعد از ماهها بستري شدن و عمل كردن دانستم كه ديگر نميتوانم دنياي زيباي خدا را ببينم و چشمانم براي هميشه تخليه شد...
خانه و خانواده
حاصل اين ازدواج سه فرزند به نامهاي سيد عليرضا، محدثه سادات و مطهره سادات است كه از همه آنها راضي هستم و خداوند آنها را خوشبخت و عاقبت به خير كند. سيدمحمد چند ماهي است كه صاحب عروس شده كه البته مانند اكثر اقشار جامعه به دنبال وامي است تا بتواند تنها پسرش را راهي خانه بخت كند. سيد عليرضا با وجود اينكه در سن جواني ازدواج كرده است، ولي با حمايتهاي پدر در حال تحصيل در دانشگاه است. مطهره سادات دختر 7 ساله سيدمحمد آنقدر پدر را دوست داشت كه در مدت مصاحبه مانند پروانه دور او ميچرخيد و صورت پدر را با بوسههايش گلباران ميكرد شايد مطهره در همين سنين كودكي دانسته كه بوسه بر اين پدر بوسه بر ايمان است.
البته سيدمحمد حسيني جانباز 70 درصد نابينا هيچگونه گله و شكايتي ندارد. پدر، جانباز شيميايي شهيد، پدر همسر جانباز شيميايي شهيد و خود جانباز نابينا و اين گذرنامه ورود به بالاترين مرتبه بهشت است.
اتل متل يه جانباز
شايد بهتر باشه درد و دلهاي جانباز، حسيني را با يكي از شعرهاي خودم شروع كنم: اتل متل يه جانباز، يه جانباز نابينا- اتل متل نابينا، بينا تر از دل ما- اتل متل يه خونه، خونهاي دنج و ساده، ساده تر از يك سلام سلام گرم و تازه- اتل متل يه پوشه، پوشه چاق و گنده، دلش پر از رسيده از رفقاي مرده- اتل متل يه زونكن زونكن سبز و آبي، روش يه اسم جانبازه توش كاغذاي خالي- اتل متل يه آدرس يه آدرس اشتباه، خونهاي كه 20 ساله گمشده در قصهها- اتل متل يك صدا صداي يك آشنا، عصايي كه ميزنه به پشت من اي بابا - ميشه من و رد كنيد خيابونا شلوغن، خير ببينياي جوون نميبينم مجبورم... جانباز سيدمحمد حسيني حرفي زد كه ساعتها مرا به فكر فرو برد. چرا پس از گذشت20 سال از دوران دفاع مقدس يادي از قربانيان جنگ نميشود؟ يادي از زنان و مردان و كودكاني كه بي گناه جانباز و شهيد شدهاند نميشود؟ حتي يه يادواره... چهرسد به اينكه توقع داشته باشيم حقمان را از دادگاههاي بينالمللي طلب كنيم....
جاي پدر
سيدمحمد حسيني فرزند شهيد سيد ابوالفضل حسيني متولد سال 1348، جانبازي كه سالهاست در خانه كوچك و سادهاش همراه با همسر و فرزندانش آرام و خاموش زندگي ميكنند، انگار نه انگار كه قرباني انديشههاي متجاوزانه صدام شده و هنوز صدايش را هيچ دادگاهي نشنيده است. سيدمحمد هنوز عزادار پدر است، پدري كه تنها او شهيدش مينامد، چرا كه همانند بسياري از جانبازان گمنام كشورمان، تنها در پروندههاي بهشت ميتواني نامش و درصد جانبازيش را بيابي نه در بنياد شهيد... در 1364 سيدمحمد 16 ساله بود كه پدرش عزم رفتن به جنگ كرد، جنگي كه تنها دفاع از كشور بود و بس، جنگي كه پايانش معلوم نبود... و او در غياب پدر سرپرستي خانواده را بر عهده گرفت. از بام تا شام چشمان آبي اش را بر سوزن چرخهاي خياطي كارگاه ميدوخت تا نكند كارش خراب شود و سفارش مشتري عقب بيافتد. سيدمحمد ميگفت: وقتي كه پدرم عزم رفتن به جبهه را كرد دلم لرزيد و بغض، گلويم را ميفشرد. با حسرت لحظه خداحافظي پدر را نظاره ميكردم كه او ميرفت و من ميماندم كه ايكاش من ميرفتم و او ميماند تا از خسخس نفسهاي بريده بريده خردلي پدر شرمنده نميشدم. اي كاش من ميرفتم تا تاولهاي نقش بسته روي جسم پدر را لمس نميكردم، رفتني كه تنها در قلبم نام شهيد را برايش حك كردهام چرا كه هيچكس نميدانست او جانبازي شيميايي بود.
در دنیای خبرنگاری اتفاقات و اخباری