گفتگوی سید هادی کسایی با دهقـان فداکـار 


  اطمينان دارم که از سوم دبستاني ها گرفته تا مامان و بابا ها همه داستان دهقان فداکار را خواندند و چندين بار هم از رويش مشق نوشتند. البته تصميم کبري و حسنک کجايي هم جاي خودش را دارد. ولي فرقشان اين است که دهقان فداکار يک داستان کاملا واقعي است. شايد يکي از افرادي که بايد از آن به خاطر پيدا کردن قهرمان داستانمان از وي تشکر کرد
 مدير خوش ذوق دبستان پيام اسلام باشد. آقاي مهدي سرکاني 10 سال پيش براي اينکه دانش آموزان سوم ابتدايي مدرسه اش با دهقان فداکار از نزديک آشنا شوند به فکر پيدا کردن دهقان افتاد و پس از چندين هفته تحقيق و پرس و جو بالاخره سر از روستاي قهرمان لو در شهر ميانه درآورد.
 اين معلم توانسته بود قهرمان کتاب سوم ابتدايي را پيدا کند و چندي پيش طي مراسمي در كانون فرهنگي تربيتي ميثم، براي چهارمين بار دهقان پير را به روي سن آورد تا همه بچه هاي مدرسه از نزديک حس ايثار و فداکاري را لمس کنند. دهقاني که باعث شد خيلي از دانش آموزان و آدم بزرگها با خواندن داستان فداکاريش راه درست را در زندگي انتخاب کنند راهي که امروز با تغيير نام درس حس مي‌کنيم ديگر نام درس هشتم کتاب فارسي سال سوم ابتدايي دهقان فداکار نيست.
 نام اين درس به فداکاران تغيير نام يافته. مشق‌هاي دانش آموزاني مانند شهيد حسين فهميده و خيلي از شهدا و ايثارگران امروز تصحيح شده و همگي نمره عالي گرفتند. امسال آقاي سرکاني 2 تا ميهمان داشت يکي دهقان فداکار و ديگري پدر شهيد دانش آموز حسين فهميده.

داستان واقعي دهقان فداکار

پيرمرد نمي توانست فارسي صحبت کند، براي همين مترجم زبان ترکي روي سن حضور داشت. مجري پرسيد: آقاي ريز علي خواجوي...! دهقان گفت: بابا جان من ريز علي خواجوي نيستم! تو کتابها اشتباه نوشتند اسم من اولا «ازبر علي حاجوي» ثانيا اين عکسي که پشت سر من نقاشي کرديد لخته من لباس تنم بود. يک مرتبه همه حاضرين زدند زير خنده که يک عمره اين بنده خدا را اشتباه صدا مي کردند. بعد ازبر علي تمام داستان آن شب را تعريف کرد:

...45 سال پيش بود پنجم مهرماه. باجناقم با عهد و عيال ميهمان خانه ما بودند. بعد از خوردن شام و شب نشيني ميهمانان قصد خانه کردند. هوامه‌آلود بود و سرد. گفتم: امشب را اينجا بخوابيد فردا برويد! گفتند نه. کارداريم. فانوس را روشن کردم تا قسمتي از راه را همراهيشان کنم. از داخل جنگل نرفتيم و به خاطر مه کنار ريل هاي راه آهن را گرفتيم تا نزديک آبادي بالا. بعد از خداحافظي در راه برگشت بودم که ديدم يک قطار مسافربري در ايستگاه راه آهن توقف کرده و مسافران دارند پياده يا سوار مي شوند. در راه دو تونل بود و ميان اين دو فضاي بازي قرار داشت. وقتي از تونل اول گذشتم ديدم کوه ريزش کرده و راه را بسته است.
به خودم گفتم: بايد به مسئول راه آهن اطلاع دهم. دوان دوان به طرف راه آهن مي دويدم که سوت قطار و نور ضعيفي را که از دور نزديک مي شد،شنيدم. شيشه فانوسم شکسته بود و فانوس خاموش شده بود. تنها راهي که به ذهنم آمد اين بود که با آتش علامت بدهم. سريعا کتم را در آوردم و نفت فانوس را روي آن ريختم و سر چوبي پيچاندم. کبريت را از جيب شلوارم درآوردم. آنقدر هواسرد بود که کبريت ها روشن نمي شدند. بدنم عرق کرده بود ولي بالاخره روشن شد. به طرف قطار دويدم. آهاي.... آهاي... جلوتر نرويد... نگه دار... ولي قطار به آرامي از کنارم گذشت. شروع به سنگ انداختن کردم تا اينکه بالاخره قطار نگه داشت.
خيلي خوشحال شدم ولي خوشحاليم طولي نکشيد که لوکوموتيو ران و تعدادي از مسافران ريختند پايين و تا آنجايي که جا داشت مرا کتک زدند. در زير مشت و لگد ها فرياد مي زدم بابا جان کوه ريزش کرده. تا اينکه يک نفر ترکي مي دانست گفت: دست نگه داريد او مي گويد کوه ريزش کرده. مرا سوار قطار کردند و به آرامي راه افتادند بعد از گذشتن از تونل اول ديدند که کوه ريزش کرده. ناگهان همه مسافران و خدمه به طرف من حمله ور شدند و شروع به ماچ و بوسه کردن كردند. بعد از آن شب من مريض شدم و يک ماه در بيمارستان شفاي تبريز بستري بودم. وضع ماليم خيلي بد بود و مجبور شدم براي تسويه حساب با بيمارستان گوسفندانم را هركدام 20 تومان بفروشم. وقتي از بيمارستان مرخص شدم هيچي نداشتم و تمام سرمايه ام را از دست داده بودم. دوباره شروع کردم و روي زمين کشاورزي کار مي کردم. بعد از 10 سال يک روز که داشتم از جلوي سپاه قزوين مي‌گذشتم يکي از فرماندهان سپاه من را شناخت و گفت: آقاي حاجوي داستان آن شب تو و قطار مسافربري توي کتاب درسي بچه ها چاپ شده. خيلي خوشحال شده بودم.

همسر فداکار

زمان جنگ بود. يک قطار پر از مهمات از وسط زمين هاي کشاورزي من مي گذشت. ناگهان با يک تکان قسمتي از قطار جدا شد و لوکوموتيو‌ران غافل از قطار نصفه به راه ادامه مي داد. همسرم که صحنه را ديده بود داس را روي سرش مي چرخاند و داد مي زد اوهوي... عمو.... نصفش جا مونده. خب چه کارکنيم همسر کو ندارد نشان از شوهر.

خاطرات شيرين

 يک روز مرحوم دادمان وزير سابق راه و ترابري به همراه آقاي خاتمي رئيس جمهور سابق به روستاي ما آمدند و بعد از دستور انتقال برق به روستا به 13 خانوار روستا يک کنتور برق هديه کردند و فرمودند از هيچ يک از اهالي روستا پول برق نگيريد.

دهقان فداكار در آلمان

 يک روز از دفتر مرحوم دادمان تماس گرفتند و گفتند: فيلم مصاحبه شما و داستان فداکاريتان به دليل اينکه 2 نفر از مسافران آن قطار آلماني بودند از تلويزيون آلمان پخش شده است. بعد از پخش فيلم تعدادي از دانش آموزان آلماني قلکهاي پول خود را براي تشکر به ايران فرستاند. مبلغ قلکها 666 هزار تومان بود.

آرزوهاي دهقان فداکار

بزرگترين آرزويم اين است که رهبرم آقاي سيد علي خامنه اي را از نزديک ببينم. بعدش هم دوست دارم به همراه همسرم به سوريه بروم. يکي ديگر از آرزوهايم هم اين است که به تهران بيايم البته به دنبال خانه اي در حصارک کرج مي گردم تا نزديک خانه پسرم باشم. به خاطر اينکه در تهران همه من را مي‌شناسند و امکانات بهتري نسبت به روستاي‌مان دارد.

قهرمان داستان قصه ما متولد 1309 است. وي که با کار کشاورزي روزگار مي گذراند هم اکنون از 8 فرزند خود داراي 49 نوه و نتيجه مي باشد. فرزندان وي جهانبخش، فرامرز، جهان، حيدر، يونس، طاهره، فريده و مريم همگي به پدري که تصوير ايثار و فداکاريش بر پيکره آموزش و پرورش کشور حک شده است افتخار مي کنند. حاجوي هر جا که دعوتش کنند با جان و دل حضور پيدا مي کند و مانند بعضي از قهرمانان خودش را گم نکرده است. در کشور ما قهرمانان بزرگي بوده اند و هستند که هنوز گمنامند. همه ما آنها را ديده ايم. شايد هم در خيابان به آنها تنه زده ايم يا اينکه فکر کرده ايم معتادند يا بيمار. شايد آنان در روي زمين گمنام باشد ولي در آسمانها همه آنها را مي شناسند. واين کودکان، انسانهاي پاکي که بي هيچ منت و ريا و تظاهر با خوشحالي تمام در کنار پدر شهيد فهميده و دهقان فداکار مي ايستند، گل تقديم مي کنند و عکس يادگاري مي گيرند. به اميد روزي که کودکان امروز بتوانند فردا قدر ايثارگران را بهتر بفهمند و درک کنند.
 
هادی کسایی