صفحه قهرمانان وطن مجله بوی بهشت می دهد.

سید هادی کسایی


اول آقای پور حسن، بعد آقای حداد و این شماره هم آقای نصیر آبادی! هر چه جلوتر می روم وضعیت خانواده های جانبازان وخیم تر می شود. به یکی از دوستانم گفتم: بهتره برای حمایت از صدها جانبازی که تا کنون با آنها مصاحبه کرده ام یک موسسه حمایتی تاسیس کنم. موسسه ای که بتواند حداقل نیازهای خانواده این قهرمانان را رفع کند. مطمئنم مردم عزیز و قدرشناس کشورمان نیز ما را تنها نخواهند گذاشت. ولی آیا می شود؟ آیندگان چه می گویند وقتی بفهمند که یک خبرنگاری که تا به حال رنگ جبهه را ندیده است به جای همه مسئولین با کمک مردم بیاید و یک موسسه خیریه فقط برای حمایت از جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان تاسیس کند.

من به جای همه آدمها و مسئولینی که تا امروز در حق شما کوتاهی کرده اند معذرت خواهی می کنم. جانبازان عزیز، قهرمانان وطن ای کاش می توانستیم لحظه ای سوزش سینه های شما را تجربه کنیم. به جای شما سرفه کنیم و دستمال خونی خود را از همسر و فرزندانشان مخفی نگهداریم. آیا همه جای دنیا رسم چنین است که مدافعان خاک و ناموس و وطن چنین مظلومانه در کنج رنج و گرفتاری و تنهایی خود بمانند و بمیرند. به راستی که خداوند متعال به حق گفته است که وای بر نمازگزاران...

هر وقت به منزل جانبازی می روم و او همانند مولایش علی(ع) مرا همانند چاهی می پندارد تا تمام اشکهای زندگیش را در من خالی کند، تمام می شوم. زیرا نمی توانم نقش چاه را به خوبی ایفا کنم. شرمنده می شوم، خجالت زده در آن لحظه بارها از خدا خواسته ام تا آب شوم. خداوندا چرا من باید ناظر این چشمها باشم. یادم است که یک جانباز شیمیایی در بیمارستان ساسان تهران لحظه خداحافظی ساعتها مرا در اغوش گرفته بود و زار زار می گریست. نمی دانم این گریه ها از آن که بود. ولی فضای اطاق حضور صاحبان اشک ها را تداعی می کرد. او می گریست و من می گریستم. ولی این اشک کجا و اشکهای او کجا.

یکی از هموطنان با من تماس گرفت و گفت: صفحه قهرمانان وطن مجله بوی بهشت می دهد. و از تمام بچه های مجله خانواده سبز خواست تا این نعمت را از دست ندهند. من هم ضمن تشکر از همه خوانندگان عاشق می خواهم تا مرا یاری کنند...

 

من که هستم که صفحات مجله ای را اشغال کنم!

... عجیب بود. چون منزل جانباز نصیرآبادی فقط چند کوچه با جانباز حسن حداد فاصله داشت. خیابان امام خمینی بین خوش و قصرالدشت. بن بست بودن کوچه تنم را لرزاند. زیرا از بن بست ها متنفرم. چندین بار گفته بود که برای مصاحبه نروم. ودلیلش این بود که: من که هستم که تو را به زحمت بیاندازم و صفحات مجله شما را اشغال کنم. برای همین از دیدنم متعجب شد.

 

این یک داستان واقعی است!

یکی بود یکی نبود. در طبقه دوم یک آپارتمان در خانه ای 38 متری خانواده ای 4 نفره زندگی می کنند که مرد خانواده به دلیل مبارزه با دشمنان خاک و ناموس کشورش دچار مجروحیت شده است. در نگاه اول نمی توانی متوجه شوی که وی جانباز است. زیرا او قربانی گازهای خردل است. گازهایی که به آرامی تمام دستگاه های تنفسی انسان را تخریب می کند و آدمی برای ادامه زندگی نیاز به اکسیژن، دارو و توجه بیشتری خواهد داشت.

نام این مرد علیرضا نصیر آبادی است. مردی که در کشورمان او را به اسم قهرمان می نامیم ولی به رسم یک مصدوم و آسیب دیده جنگ، یک بیمار و...

قهرمان داستان ما 24 ساله بود که برای دفاع از کشورش به جنگ رفت. منطقه هایی به نام فاو، جزیره مجنون و.... همانجا بود که گازهای شیمیایی را استشمام کرد و بعد ها با اصابت یک خمپاره پرده گوش چپش را از دست داد و موج انفجار وی را اسیر جنگ با اعصاب کرد.

تلخ ترین روزهای زندگیش دوران بعد از جنگ بود. زمانی که می دانست شیمیایی شده، می دانست مشکل اعصاب و روان پیدا کرده است ولی با این حال پدر همسرش که شخصی واقعا مذهبی بود وی را به خاطر خودش پذیرفت و همسرش نیز بدون هیچ شکی خدمتگذاری به جانبازان را عبادت دانست. دورانی که باعث شد وی سالیان سال در ادارات و سازمانها بدود تا ثابت کند جبهه بوده است، ثابت کند جانباز است و نیاز به درمان و توجه دارد ولی با تمام مدارک، تاولها و مصدومیتها فقط پارگی گوش او را دیدند و 10% ناقابل ارزش او محسوب شد.

بیکاری، بیماری، جانبازی، تورم، گرانی، زخم زبان، بدهکاری و دیگر هیچ. الله مع الصابرین...

تنها مونس تنهاییش، همراه زندگیش و مرحم زخمهای مخفی اش کسی نبود جز یک زن. زنی که او را همسر می نامید. زنی که عقل از درک حضورش عاجز است وعشق می داند کجاها رفته است.

...و دوران خانه به دوشی

فشار عصبی، تشنج باعث شده بود که قهرمان اختیارش را لحظه ای از دست بدهد و فریاد سردهد. فریادی نه از سر جنون بلکه صبری که صدایش را همه می شنوند. و نتیجه اش جواب صاحبخانه و با بی پولی بی خانمانی. او نگفت بلکه همسرش لب به سخن گشود و با چشمانی پر از اشک گفت: پاییز 1385 انتهای خیابان مالک اشتر داخل یک خرابه خانه ای بود از جنس مشمع و 10 روز کنار خیابان زندگی کردیم. تا اینکه از دوستان و اهالی محل 500 هزار تومان وام گرفتیم و مقداری هم دیگران کمک کردند و با پولی که برادرم به ما قرض داد 4 میلیون پول پیش و 250000 تومان کرایه، خانه ای 38 متری را اجاره کردیم.

 

 

شرمنده ام از اینکه همسرم کار می کند...

همسر جانباز سرافراز کشورمان برای تامین مخارج زندگی خانه های مردم را نظافت می کند. پله ها را تمیز می کند. فرش ها را می شوید تا بتواند در پایان یک میهمانی مقداری غذا به خانه بیاورد و با دستمزدی که می گیرد کرایه خانه را تامین کند.

جانباز نصیرآبادی می گوید: هیچ مردی نمی تواند تحمل کند که همسرش در خانه های مردم کار کند و او هیچ کاری از دستش بر نیاید. و من شرمنده او هستم.

داستان ما اینجا تمام نخواهد شد. فکرش را بکنید این زن تا چه زمانی می تواند کارهای سخت انجام دهد. اگر خدایی ناکرده دچار مشکلات اعم از: پادرد، کمر درد و... شود چه بر سر این خانواده خواهد آمد.

 

... بابا کفش ندارم

سارا 11 ساله و سینا 9 ساله می توانند روزی این مظلومیت را شهادت دهند. آنها معنی جنگ را می دانند. ولی هنوز معنی فرهنگ ایثار و شهادت را درک نکرده اند و شاید اصلا نمی دانند ارج نهادن به مقام جانبازان و ایثارگران یعنی چه؟ آیا جانبازی یعنی جای بخیه روی صورت سارا یا سر شکسته سینا و شرمندگی پدری که نتوانسته است اعصابش را کنترل کند. و باران پاییزی و کفشهای پاره! بابا برام کفش می خری؟

نکند در نظرشان جانبازی یعنی پدری که کنج خانه روزی 2 بسته سیگار می کشد. و گاهی به خاطر درد زیاد از تریاک استفاده می کند. آیا آنها اصلا می دانند که روزی به نام روز جانباز وجود دارد.

 مادر می گفت: روزهایی به نام عید نوروز و شب یلدا را سالهاست که از یاد برده ایم.

چرا باید یک جانباز به مرحله ای برسد که داخل حمام اقدام به خود کشی کند. مگر ما مرده ایم. مگر ما مسلمان نیستیم. به کجا می رویم؟ آیا راه را اشتباه نرفته ایم؟ این همه سازمان، اداره و نهاد ...؟

 چرا من خبرنگار بعد از 20 سال از جنگ باید اولین کسی باشم که به منزل این جانباز سرمی زنم.

آیا وقت آن نشده است که از دستان ترک خورده همسر جانباز خجالت بکشیم. جانباز می گفت: جوابیه نامه من به فلان نهاد فقط ارجاع به کمیته امداد بود. و کمیته امداد برای پرداخت 500 هزارتومان وام چندین ضامن از من خواست. آیا من کسی را دارم؟ آقای کسایی بنده سالیان سال است که خواننده صفحه قهرمانان وطن مجله خانواده سبز هستم. در این چند ماه اخیر این صفحه خیلی تغییر کرده است. حقایق را می نویسد. من و همسرم بعد از خواندن زندگی جانباز پور حسن و حداد متاثر شدیم از اینکه این همه بدبختی فقط برای ما نیست ولی آیا مسئولین هم می خوانند. امیدوارم زمانی که می گویم: برای ثبت نام دخترم پول خرید کتاب را نداشتم درک کنند. فرزندانی که با وجود مشکلات پدر و اذیت و آزار روحی و روانی به پدرشان کارنامه های درسی با معدل بالا هدیه می کنند.

این پستها، مسئولیتها، میزها و صندلیها همه آزمایش است و مرهون رشادتهای شهدا و ایثارگران قدرشان را بدانید تا در پیشگاه خدا سربلند شوید.

 

چند پیشنهاد به خوانندگان صفحه قهرمانان وطن

اگر از مسئولین هستید بد نیست برای درستی مصاحبه به منزل جانبازان سری بزنید. اگر از جانبازان گمنام هستید بگذارید به خانه هایتان بیائیم شما وظیفه خود را به نحو احسن انجام دادید بگذارید وظیفه اطلاع رسانی را ما به نحو احسن انجام دهم. این صفحات جزعی از تاریخ دفاع مقدس خواهند شد. از مردم عزیر نیز درخواست دارم در صورتی که خانواده جانبازی را می شناسند که نتوانسته اند جانبازی خود را ثابت کنند و یا از درصد جانبازی پایینی برخوردارند به ما اطلاع دهند تا با آنان مصاحبه کنیم. عزیزانی هم که قصد کمک، هم دردی و مساعدت به این قهرمانان از یاد رفته را دارند بعد از تماس به مجله و هماهنگی با جانباز می توانند میهمان منزل جانباز باشند. مجله خانواده سبز و خبرنگار جانبازان شیمیایی آمادگی خود را جهت همکاری با بنیاد شهید و نهاد های مسئول رسیدگی به وضعیت جانبازان اعلام می دارد.

سید هادی کسایی زاده