همدل با جانبازان؛                                                

از بنياد شهيد راضي نيستم

من 65 درصد و همسرم 25 درصد جانبازي داريم




مصاحبه كننده: سيد هادي كسايي زاده

شاید همین نزدیکی ها یا در همسایگی ما باشند. آنها را هر روز می بینیم به آنها سلام می کنیم ولی نمی دانیم که چرا و به چه علت بدنشان نقص عضو شده است. گاهی مواقع دلمان می سوزد و گاهی هم بی تفاوت از کنارشان عبور می کنیم. به راستی چرا آنها این همه رنج را تحمل می کنند. چرا باید تا آخر عمر با عصا حرکت کنند و یا اینکه زندگی را بر روی صندلی چرخدار ادامه دهند. برای چی؟ برای کی؟ ... فقط کافی است تنها چند دقیقه به این موضوع فکر کنیم که چرا همسایه، دوست و یا رهگذری که در پارک محله بر عصای خود تکیه داده است اینچنین خاموش زندگی می کند؟ همه به او سلام می کنند، همه او را می شناسند، دوستانش آدمهای محترمی هستند، ساده زندگی می کند و... نکند که او جانباز باشد! به راستی او جانباز است! یعنی اینکه جانش را در راه دفاع از دینم، من، پدرم، مادرم، فرزندم و کشورم به خطر انداخته تا آب در دلمان تکان نخورد. خوب حالا جنگ تمام شده و دشمن نتوانسته حتی یک وجب از خاکمان را اشغال کند، خدا را شکر که زنده ایم ولی آنها چه می شوند. همانهایی که در جنگ دست و پا و جسمشان را از دست داده اند. درست است که وظیفه رسیدگی به جانبازان و خانواده شهدا وظیفه هر دولتی است ولی ما هم در قبال آنها وظیفه ای داریم. اگر کسی جان شما و خانواده تان را نجات دهد شما چه کار می کنید؟ اگر در راه نجات جان شما کسی قسمتی از بدنش را از دست بدهد شما چه کار می کنید؟ آیا نه این است که تا آخر عمر شرمنده او هستید! آیا نه این است که هر وقت او را می بینید به ان احترام می گذارید و یا اینکه حداقل هفته ای یک بار به او سرمی زنید. نمی دانم مشکل از کجاست که همه چیز را فراموش کرده ایم. بعضی ها به راحتی در چشمان جانبازان نگاه می کنند و می گویند: می خواستی به جبهه نروی، رفتی عواقبش هم تحمل کن...! و او امروز نگاه فرزندان، نقص عضو و بی وفایی انسانها را تحمل می کند و هم زخم زبان... پس کجا رفته است آن مهر و محبت ایرانی، آن عشق و صفای مردم آریایی. وقتی که می بینم هر روز صبح مردم شهری کوچک در آلمان به لنگه پوتین سربازی که در میدان شهر قرار گرفته است احترام می گذارند حسرت می خورم که جانبازان ما هنوز زنده اند ولی با آنها همانند مردگان رفتار می شود. اهای ایهاالناس آنها معلول نیستند، محروم نیستند، محتاج نیستند، گدا نیستند آنها جانبازند و جانباز یعنی یقاتلون فی سبیل ا.. . ای وای بر اسیری از یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد...

حاج محمد آتینوند
نامش محمد است و کنیه اش آتینوند. نمی دانم چگونه شد که پیدایش کردم هم او را و هم خانواده اش را. خانه اش بسیار ساده همانند خانواده اش که میهمان نوازی را در حقم ادا کردند. محمد همان پیرمردی که تنها با یک پا حرکت می کند روزی روزگاری همه او را می شناختند. ولی زمان همه چیز را از یاد برده است. به قول شهید آوینی که می گوید: پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم ولی حقیقت این است که شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است. پیرمرد تمام کارت های شناسایی اش را از داخل کیف پولش بیرون آورد نمی دانم شاید می خواست داستان زندگیش را با تصویر کارتها بازگو کند. کارتهایی که رنگشان همانند موهای حاج محمد سپید شده بود. کشاورز زاده روستای غلاته کنگاور اولین نفری بود که بعد از 22 بهمن یعنی روز 23 بهمن 57 به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد تا نکند دست ناپاکی چهره انقلاب را مکدر کند. هنوز لباس سبز رنگ کمیته یادآور روزهای سخت اوایل انقلاب است. حاج محمد می گفت: ان زمان همه یک رنگ بودند، نه درجه ای بود و نه مقامی، نه رییسی بود و نه مرئوسی، نه کلاسی بود و نه بی کلاسی به قول معروف همه خالص بودند همانند شاخه نبات شیرین و پر فایده.

اعزام به جبهه
یادش به خیر آن روزها آنقدر صف داوطلبان اعزام به جبهه زیاد بود که بچه های کمیته برای هر مرحله مجبور بودند قرعه کشی کنند. هیچوقت یادم نمی رود سال 1359 بود. درست اوایل جنگ که از طرف سپاه ناحیه جنوب تهران به جبهه اعزام شدم. این بار قرعه به نام من افتاده بود. آن زمان 40 سال داشتم و فرزند چهارمم به مدرسه می رفت. آن روز بعد از گذشتن از شهرهای دزفول و اندیمشک به خرمشهر رسیدیم. شهر ویرانه شده بود همه جا صدای گلوله و خمپاره می آمد و عملیات بیت المقدس نزدیک بود. 5 ماهی که جبهه بودم در مناطق عملیاتی مهران، کردستان و مریوان بوده و توانستم به عنوان یک رزمنده در عملیاتهای حصر آبادان، خیبر وآزاد سازی پادگان حمید خوزستان حضور داشته باشم.

لحظه مجروحیت و بعد از مجروحیت
لحظه مجروحیت، مگر می شود روز و ساعتی را که پایت را از دست دادی فراموش کرد. منطقه کوشک خوزستان، ایام عملیات بیت المقدس بود. درست ساعت 7 صبح روز 3 خردادماه 1361، گردان ما عملیات سنگینی را بر علیه مواضع دشمن انجام داده بود و داشتیم جای خود را به گردان پشتیبانی می دادیم تا رزمندگان بتوانند تجدید  قوا کنند. در حالی که همه داشتند سوار تویوتا می شدند ناگهان چند خمپاره به طرف ما شلیک شد. من در حالی که ارپی جی 7 در دستم بود سوار تویوتا شدم و در همین حال یک خمپاره کنار ماشین خورد و گلوله آر پی جی همانطور که سرش به سمت پاهایم بود منفجر شد. موج انفجار، سوزش پا ها، خون و گرد و غبار و دیگر هیچی متوجه نشدم. پای قطع شده ام را تا بیمارستان جندی شاپور اهواز آوردند ولی پزشکان به جهت متلاشی شدن پایم نتوانستند آن را پیوند بزنند و پایم از لگن قطع شد. خیلی ناراحت بودم از یک طرف فکر می کردم چگونه باید با یک پا زندگی کنم و از طرف دیگر نمی دانستم خانواده ام چه برخوردی با این موضوع خواهند داشت. تا اینکه مرا از اهواز به بیمارستان سعادت آباد تهران منتقل کردند. آنجا بود که خانواده ام به ملاقاتم امدند. من به جای پای از دست داده ام متکی گذاشته بودم ولی بعد از چند دقیقه همسرم متوجه شد. وقتی که ملحفه سفیدم را کنار زد دگرگون شد و ناراحتی را در چهره اش دیدم. روزهای اول نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم برای همین چندین بار زمین می خوردم. انقدر زمین خوردم تا توانستم با یک پا زندگی کنم.

ازدواج
سال 1347 بود که طبق رسم و رسوم قدیمی ها پسر دایی و دختر عمه با هم ازدواج کردند. منظوم خودم و همسرم هستیم یم ازدواج فامیلی در شهرستان کنگاور. مهریه هم 5 هزار تومان بود و نه من جهیزیه داشتم و نه همسرم. به قول معروف از زیر صفر شروع کردیم. الآن هم 4 فرزند به نامهای رقیه، فاطمه، عباس و علی اصغر دارم و با 8 تا نوه قد و نیم قد به نام های مریم، مونا، مهسا، غلامرضا، امیرحسین، فرشته، محمد مهدی و مهدیس کلی خوش می گذرانیم و به قول معروف یک جوری سرمان را گرم می کنیم تا غم و غصه روزگار نتواند روی ما تاثیر بگذارد.

وقتی که کبری بانو جانباز شد
وقتی که متوجه شدم همسر حاج محمد هم جانباز 25 درصد است خیلی تعجب کردم. البته بهتر دانستم تا لحظه مجروحیت همسر حاج محمد را از زبان خود کبری بانو بشنویم. نامش کبری بانو و فامیلی اش سلطان آبادی است. آن چیز که من دیدم تنها وقار بود، ایمان بود، اعتقاد و ترس از خدا و دیگر هیچ. چهره نورانی اش بر این ادعا گواهی می داد. کبری با نو یادگار جمعه خونین مکه است. همان جمعه سال 1367 که بیش از 400 حاجی ایرانی به شهادت رسیدند. او می گوید: ان سال برای اولین بار بود که به حج تمتع اعزام شده بودم و تمام لحظات آن پر بود از نور الهی و معنویت. همانطور که می دانید برائت از مشرکین در فروع دین ما به تبری نام گذاری شده است و بر هر مسلمانی دشمنی بر دشمنان خدا و رسول خدا واجب است. آن سال همانند سالهای دیگر در صفوف به هم پیوسته به دستور امام خمینی(ره) در تظاهرات برائت از مشرکین شرکت کردیم. بعد از تظاهرات از بعثه دستور دادند برای زیارت به حرم امن الهی برویم. نزدیک پل هجوم بودیم که ناگهان سربازهای سعودی ما را محاصره کردند. از سر تا پا مسلح بودند و لباسهای عجیبی به تن داشتند. آنقدر حلقه محاصره را تنگ کردند که همگی حجاج با وحشت فشار زیادی را تحمل می کردند. این وضعیت تا غروب خورشید ادامه داشت، گرمای هوا، تشنگی و گرسنگی پیرمردان و پیرزنان را از پای دراورده بود و عده ای زیر دست و پا شهید شدند. انقدر فشار زیاد بود که من چندین بار روی شهدا می رفتم. ولی در بین این همه ترس و اضطراب از ساختمانها و آپارتمانهای اطراف به ما سنگ و گلوله پرتاب و شلیک می کردند ولی ما نمی توانستیم آنها را ببینیم که بعدها متوجه شدیم اسرائیلی بودند. در این حادثه پاها و دندانم شکست و چشمهایم آسیب دید. آن شب از تلویزیون ایران این فاجعه انسانی نشان داده شد و نام من به عنوان شهید خوانده شد و خانواده ام بی خبر از همه جا برای من مراسم گرفته بودند. من که می دانستم در ایران نگران من هستند به چند نفر از مدینه اولی ها گفتم به تهران رسیدید به همسرم اطلاع دهید که زنده ام. بعد از اتمام محاصره بچه های بعثه ما را با اولین پرواز به تهران منتقل کردند و از بوی داخل هواپیما متوجه شدیم که اجساد شهدا هم با ما منتقل شدند.


درد و دل هاي زن و شوهر جانباز

حاج محمد مي گفت: از بنياد شهيد راضي نيستم اي كاش مثل گذشته بنياد شهيد با بنياد جانبازان جدا بود تا بهتر به امورات ما رسيدگي مي كردند. من آلان جانباز قطع عضو و 65 درصد هستم به نظر شما چگونه مي توانم با 150 هزارتومان زندگي كنم. اصلا از خود بپرسيد چرا 65 درصد هستم. يعني تنها 5 درصد مي خواهم تا مانند الباقي جانبازان قطع عضو در شرايط بهتري زندگي كنم ولي بازهم لجبازي هاي اداري باعث شد تا 70 درصد من به 65 درصد كاهش يابد. هم اكنون بيشترين كمك به من از طرف نيروي انتظامي است و متاسفانه حتي يك وسيله براي تردد ندارم. همسرم هم بعد از گذشت چندين سال توانست 25 درصد جانبازي بگيرد در حالي كه وي هيچگونه حقوقي از بنياد دريافت نمي كند ولي اگر بنياد جانبازان بود بازهم بهتر از اْلآن به ما رسيدگي مي كردند. آنقدر درخانه نشسته ام ديگر خسته شدم. نه مسافرتي، نه تفريحي و نه زيارتي... انگار ما نبوديم و نيستيم و هيچ نهادي به ما توجه نمي كند.

پایان پیام






















سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگان

سید هادی کسایی زادگانر