ای کاش کاندیداهای ریاست جمهوری هم اینجا بودند
در محفل فاتحان خرمشهر
ای کاش کاندیداهای ریاست جمهوری هم اینجا بودند
سید هادی کسایی زاده
خبرنگار اعزامی به خرمشهر ۳ خرداد ۱۳۸۸
سوم خرداد 88 گرمای هوا به 44 درجه رسیده است و در سالن 400 نفره تازه تاسیس خلیج فارس جای عبور و مرور نیست. جو داخل سالن بسیار رسمی بود، سکوت، رفت و آمدهای آرام و نگاه های خسته ای که گاها با چرت همراه بود. دلیلش هم سخنرانی برخی از مسئولین پایتخت نشین بود. همه یا لباس سپاه بر تن داشتند و یا لباس بسیج البته جای خانمها هم خالی نبود به جرات می توان گفت نیمی از سالن را خانمها پر کرده بودند. خوب حق هم دارند چرا که همایش فاتحان خرمشهر مرد و زن ندارد. آن زمان همه بودند و امروز هم باید همه باشند. وقتی که سخنرانی های کلیشه ای تمام شد دیگر وقت اذان شده بود و برای اولین بار بود که دیدم تمام حاضرین در یک همایش به استقبال نماز می روند آن هم از نوع جماعت. با وجود اینکه نماز خانه فاقد کولر گازی بود ولی کسی شکایت نداشت. بعد از نماز جو خشک و دیپلماتیک یک مرتبه تغییر کرد. دیگر داشتند همدیگر را پیدا می کردند. منظورم همان فاتحان 20 سال قبل است که امروز هر کدام در گوشه ای از کشور به زندگی خود مشغول است.
لحظاتی زیبا و به یاد ماندنی بود همه همدیگر را می شناختند بعضی ها پیر شده بودند و برخی هم به قول معروف ریش و سبیلی بر هم زده بودند. گوشه گوشه سالن رزمنده های قدیمی خرمشهر ایستاده بودند و با هم گپ می زدند. بعضی ها هم دور هم حلقه زده بودند و از خاطرات، شیطنت ها و شوخی های زمان جنگ تعریف می کردند.
یکی از آنها می گفت: یادته رفتیم مرغ و خروسهای خانه فرمانده را سر بریدیم و یک سفره رنگی به پا کردیم و فرمانده هم کلی کیف کرد. بعد هم که فهمید مرغ های خودش را خوردیم 24 ساعت بیدار نگهمون داشت... یکی دیگر می گفت: این که چیزی نیست. یادته لباس عراقی پوشیدم و کل گروهان را خلع سلاح کردم بندگان خدا مانده بودند که چه جوری اسیر شدند. بعد هم کلی با هم می خندیدند. درست مثل فیلم های دفاع مقدس... یکی جدی، یکی شوخ طبع و دیگری نکته سنج وقتی که میان انها بودم احساس قریبی داشتم. انگار شاید بچه من نتوانند این صحنه را ببینند و خوشا به حال من که در دورانی زندگی می کنم که می توانم رزمندگان، فاتحان و جانبازان 8 سال دفاع مقدس را ببینم و در آغوش بگیرم. موقع نهار نه میزی بود و نه قاشقی، نه سفره ای و نه به قول معروف کلاسی... خاکی خاکی من نهارم را کنار یک سردار و یک سرهنگ تمام روی زمین سالن خوردم. خیلی کلافه بودم چون هم گرمم بود و هم اینکه عادت نداشتم بعد شروع کردم به غر غر کردن. که چرا با در این مراسم رسمی با حضور سرداران و فاتحان خرمشهر اینگونه رفتار می کنند؟ ناگهان سردار محکم پشت کمرم زد و گفت: غذا تو بخور جوون از دهن می افته... حسن این همایش به همینه که دوباره به یاد اون ایام از زندگی کلاسیک خارج بشویم و همه یک رنگ و بدون آرم و درجه با هم گل بگیم و گل بشنویم. حالا تو این وسط چکار می کنی مشکل خودت است. اول برو بسیجی شو آن هم از نوع خرمشهری بعد بیا و اعتراض کن. ولی وقتی که توجه کردم دیدم واقعا هدف اصلی این گردهمایی هم همین بوده است. که همه سرداران و فاتحان خرمشهر گرد هم جمع شوند و لحظاتی را به یاد آن ایام مقدس خوش باشند.
تصاویر شهدا، پل تصرف شده شهید جهان آرا، فلکه فرمانداری قدیم و صدها تصویر از ان روز ها روی دیوار ها نصب شده بود و رزمندگان فتح خرمشهر با انگشت به تصاویر اشاره می کردند و می گفتند: فلانی یادته زیر این پل چند روز در محاصره بودیم، دیگری می گفت: یادته شهید بنی چگونه شهید شد و... و بعد قسمت بعدی همایش آغاز شد. مجری از جنس خودشان بود خیلی راحت و بی تعارف حرف می زد. می امد پایین سن، می رفت بالا همدیگر را به اسم کوچک صدا می کردند و انگار 400 نفر خواهر و برادر در سالن نشسته اند. مجری تک تک فرزندان فاتحان خرمشهر را به روی سن دعوت کرد هر کدام برای خودشان کسی بودند. یکی مهندس بود، یکی کارگر، دیگری سرباز و آن یکی پزشک آنها پس از معرفی خودشان احساس، دین و وظیفه خود را نسبت به گسترش فرهنگ ایثار و شهادت بیان می کردند و تمام حرفهای نگفته خود را به پدران و مادرانشان بازگو کردند. بغض گلوی همه را گرفته بود برخی هم طاغت نیاورده و گریه می کردند. انگار امام زمان هم آنجا بود چون فضا فضای بسیار معنوی و بی ریایی شده بود. بعد تعدادی از فاتحان خرمشهر روی سن آمدند بعضی دست نداشتند و بعضی هم پا و تعدای هم چشمانشان به بال فرشتگان گرفته بود.
حرف حرف خاطره بود و حماسه خاطراتی که تا کنون بازگو نشده بود. و همه از شنیدن ان یا می خندیدند و یا هق هق گریه می کردند. ای کاش این برنامه زیبا از تلویزیون برای همه مردم ایران پخش می شد. ای کاش همه اینجا بودند سیاسیون، مسئولین، کاندیداهای ریاست جمهوری و نمایندگان مجلس...
پایان پیام
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۳/۰۵ ساعت توسط سید هادی کسایی زاده
|
در دنیای خبرنگاری اتفاقات و اخباری